<?xml version='1.0' encoding='UTF-8'?><?xml-stylesheet href="http://www.blogger.com/styles/atom.css" type="text/css"?><feed xmlns='http://www.w3.org/2005/Atom' xmlns:openSearch='http://a9.com/-/spec/opensearchrss/1.0/' xmlns:georss='http://www.georss.org/georss' xmlns:gd='http://schemas.google.com/g/2005' xmlns:thr='http://purl.org/syndication/thread/1.0'><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615</id><updated>2011-04-21T12:31:40.509-07:00</updated><title type='text'>شهر سوخته</title><subtitle type='html'></subtitle><link rel='http://schemas.google.com/g/2005#feed' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/posts/default'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default?max-results=100'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/'/><link rel='hub' href='http://pubsubhubbub.appspot.com/'/><link rel='next' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default?start-index=101&amp;max-results=100'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><generator version='7.00' uri='http://www.blogger.com'>Blogger</generator><openSearch:totalResults>133</openSearch:totalResults><openSearch:startIndex>1</openSearch:startIndex><openSearch:itemsPerPage>100</openSearch:itemsPerPage><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-3488478935278344604</id><published>2007-03-20T06:33:00.000-07:00</published><updated>2007-03-20T06:38:46.978-07:00</updated><title type='text'>اشكها و لبخندها</title><content type='html'>هميشه ميگن سال نو رو هر جور شروع كني همونجور هم تموم مي كني، براي خودم كه اين موضوع كاملا ملموس هست ، سال قبل رو با شادي فراوان آغاز كردم ، يادمه اون روزا خاطره آمده بود و يه دنيا شادي و انرژي هاي خوب و مثبت با خودش آورده بود ، همه چيز آروم و روان و خوب شروع شد ، فارغ از تمام خوبيها و بدي ها و سختيها و خوشي هاي سال 85 ، آخرش به بهترين شكل ممكن برام تمام شد ، نميگم ديگه غم و غصه و سختي پيش رو ندارم ، نه! اما خوبي ها و خوشي هاي و موفقيت هايي كه اين آخر سال به سمتم هجوم آوردن ، خواه ناخواه حكم نسيم بهاري دل انگيزي رو داشتن كه روح و جونم رو تازه كردن و آنچنان دلم رو قرص كردن و شادي به زندگيم آوردن كه دوباره دارم يك سال جديد رو با تمام حس هاي خوب آغاز ميكنم.&lt;br /&gt;اين سفر آخر سال كه براي من مثل عصاي موسي عمل كرد! دريايي از غم و غصه و دلتنگي رو شكافت و منو به جلو ، به دنيايي از نور و روشني برد ، آتش عشقي كه خاكستر نشان شده بود دوباره به شكل زيبايي شعله ور شد و تمام وجودم رو غرق در گرما و آرامشش كرد ، مطلبم با اندكي سانسور! چاپ شد تا روياهام رو زنده كنه و دستم رو با قلم و نوشتن و طنز نوشتن آشتي بده ، تولد آرش و سالگرد ازدواج عمه ، بهانه اي شد براي شادي بسيار و ياد آوري اين نكته كه تمام زندگي من پر از آدم هاي خوب و دوست داشتنيست كه بسيار دوستشون دارم و بسيار دوستم دارند.&lt;br /&gt;سالي كه گذشت فكر ميكنم به اندازه چند سال بزرگ شدم ، بزرگ نه به معناي آدم بزرگ شدن كه دنياي كودكي و بچه بودن رو بيشتر دوست دارم ، بزرگ به معناي اينكه خيلي از سختي ها رو با گوشت و پوست و استخونم لمس كردم و باهاشون دست و پنجه نرم كردم و همچنين در شادي هاش هم غرق شدم ، پولاد آبديده شدم، نامتعادلترين سال زندگيم رو تا به حال گذروندم ، يا در اوج بودم يا در قعر ، شايد بهتر هست بگم مثل توپي بودم كه هر بار كه محكمتر به زمين خورد بيشتر اوج گرفت ، تنهايي رو و جاي خالي تورو با همه جونم حس كردم و از تلخيش هزاران بار به اغماي اندوه فرو رفتم ...سالي كه گذشت براي من نه سال سگ بود و نه سال پيامبر اعظم! سالي كه گذشت ، براي من سال اشكها و لبخندها بود و فهميدن اين نكته كه پدر ژپتوي پير من ، حافظ! هميشه تو گوش اين پسرك غر غروي مستش زمزمه ميكنه ، دمي با غم به سر بردن ، جهان يك دم نمي ارزد:)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;با سري مست و دلي شاد&lt;br /&gt;دستها بهم ميسايم&lt;br /&gt;بهار را در آغوش ميكشم&lt;br /&gt;و ميگويم&lt;br /&gt;زندگي دوستت دارم&lt;br /&gt;سپري از مهر ميسازم&lt;br /&gt;خنجري از عشق&lt;br /&gt;و با كلاه خودي از اشكها و لبخندها، فاتحانه&lt;br /&gt;به جنگ دنيا ميروم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: نوروزتان مبارك، پر از شادي و خوشي و سلامتي باد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-3488478935278344604?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/3488478935278344604/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=3488478935278344604' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/3488478935278344604'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/3488478935278344604'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2007/03/blog-post_20.html' title='اشكها و لبخندها'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-416620459173059492</id><published>2007-03-03T12:53:00.000-08:00</published><updated>2007-03-03T12:55:13.212-08:00</updated><title type='text'>بهانه ای برای شادی...</title><content type='html'>صدای من رو از تهران، واحد سفری شهر سوخته میشنوید!بله ، به قول حافظ ، از مدرسه و خانقاه و سایر بلایای&lt;br /&gt;طبیعی حالی دلم گرفت ، واسه همین دیگه طاقت نیاوردم ، توشه سفر برداشتم و جمیع کلاسها رو دودر کردم و به ریسمانی که آرش برام انداخته بود چنگ زدم و سر از این شهر پر از دود درآوردم ، هرچند که فکر کنم پاقدمم خوب بود و از اولین ساعات حضورم ، ابرها سر به گریستن گذاشتن ، نمیدونم اشک غم و حسرت بود یا اشک شوق ولی میدونم با این گریستنها هوا حسابی تمیز و جانانه شد ، مثل دل و جون من که این روزها زیاد گریستن و حالا کمی احساس سبکی و روشنی میکنن و حالاهم  آمدم تا تولد آرش رو به بهانه ای برای شادی تبدیل کنم ، هرچند که میدونم این ذهن پریشان غم پرست ، گهگداری نیشتری به دلم میزنه و تنهام نمیزاره اما آمدم&lt;br /&gt;تا چند روزی فراموش کنم چی هستم و کی ام و کجام و چی میشم و به کجا میرم ، تا بخندم و بخندونم ،تا خاطرات شیرین و خوشم رو مز مزه کنم و  آمدم تا دوست بدارم!&lt;br /&gt;دیشب بعد از حدود 2 ماه همراه با آرش لبی تر کردم و ساعتها پیاله ها رو به هم میکوبیدیم ،از به سلامتی و شادی خودم و خودت و خودش و جمیع باحالان دنیا بگیر تا سلامتی عمو جغد شاخدار که با همه گرسنگیش مرام گذاشت و بنر رو نخورد! واقعا در سیاه مستی عالمی هست که در هوشیاری نیست ، مخصوصا اون آخرش! فکر میکنم اگه یه روز بخوام برم اون دنیا تو مستی برم!&lt;br /&gt;مرگ واژه تکراریه این روزها شده و بسیار نزدیک و بسیار طبیعی ، هفته ای که گذشت قرعه اش به نام مادر دوستم ، اصلان خورد ، جمعه هفته قبل ، وقتی از دارقوزآباد برمیگشتم ، تو اتوبوس حسام بهم زنگ زد و گفت خودت رو برسون که مادر اصلان ظهری تمام کرد، انگار دوباره تمام غم و غصه دنیا نشست تو دلم ، نمیدونم چطور رسیدیم ولی همین که رسیدیم ، وسایلم رو گذاشتم و ماشین رو برداشتم و رفتم خونه اصلان ، وقتی وارد خونه شون شدم شلوغ بود ، امیر و حسام و جمال هم بودن ، رفتم کنارشون نشستم و منتظر اصلان شدم ، تو تمام این مدت بغض داشت خفم میکرد ، اصلان که آمد بغلش کردم و بوسیدمش و بهش تسلیت گفتم اما نه اون گریه کرد و نه من ، چند لحظه بعد پدرش شکسته و خسته پیداش شد ، مجنون شده بود ، هذیون میگفت و گریه میکرد...چقدر باور این چیزا سخته ، انگار همین دیروز بود که مامانش تو جشن تولد اصلان با هممون میگفت و میخندید ، انگار همین دیروز بود که با اصلان براش سوپ بردیم بیمارستان و سر به سرم میگذاشت...آخر شب وقتی میخواستیم بریم تک تک اصلان رو بغل کردیم و دوباره بهشون تسلیت گفتیم ، اینبار اما دیگه نتونستم جلوی خودم رو بگیرم ، محکم فشارش دادم تو سینم و بی اختیار گریه میکردم ، انگار این منم که مادرم رو از دست دادم و اصلان تسکینم میداد که گریه نکن راحت شد ، واقعا هم راحت شد از اون همه درد و رنج سرطان و از این همه درد و رنج زندگی ، اما خیلی دردناک بود ، مخصوصا فرداش که رفتیم برای غسل و دفنش ، وقتی جنازه رو شستن و آوردنش بیرون که سوار آمبولانسش کنن ، آمبولانس نبود و حدود 15 دقیقه جنازه رو زمین بود و همه دورش حلقه زده بودیم و منتظر ماشین بودیم ، تو اون لحظات اصلان رفت کنار جنازه مادرش دو زانو زد و دستش رو گذاشت رو سر و سینه مادرش و نوازشش میکرد ، همه ماهایی که اونجا وایستاده بودیم داشتیم دیوونه میشدیم ، تو تمام این چند روز من اشکهای اصلان رو ندیدم ، فقط بهت بود و بهت و بهت .....&lt;br /&gt;همیشه آرزو میکنم که اگه قرار به مردن باشه زودتر از همه عزیزام و به خصوص مامان و بابا بمیرم ، تصور این لحظه ها خیلی سخت و ویران کننده است ، اون روزی نشسته بودم کنار بابا و با هم درد و دل میکردیم که یکدفعه همه این اتفاقات از جلوی چشمم رد شد ، زل زدم تو چشاش و گفتم اگه تو نبودی تا حالا هزار بار خودمو سر به نیست میکردم ، نمیخوام غم و غصه ات بیشتر بشه ، باز مامان یه نماز و قرانی داره که سرش رو گرم کنه  اما من و تو فقط همدیگرو داریم و پشتمون به هم گرمه ،یه خورده اشک تو چشاش جمع شد و گفت چرت و پرت نگو و بوسیدم....&lt;br /&gt;خودمونیم همین قدر که غم و غصه میاد و میره ، خدا اکسیر شادی و محبتش رو هم برام میریزه ، چشمامو میبندم و میگم خدا متشکرم برای تمام چیزایی که دارم و بهم دادی ، خودم رو گذاشتم تو دستات تا به هر جایی که میخوای ببری و هر کاری که میخوای بکنی ... همشو با هم عشق است! و امروز هم منو کشونده اینجا...&lt;br /&gt;یکی از دلایل دیگه ای که آمدم به خاطر حضور تو یک نشریه است ، حقیقتش دوشنبه داشتم تو خیابون رانندگی میکردم که یه شماره ناشناس بهم زنگ زد ، گفتم بفرمایید ، یه آقایی از اونور خط گفت فلانی هستی ؟! گفتم بله ، گفت از فلان مجله زنگ میزنم و آقای فلانی معرفیت کرده ، میخوام در مورد فلان چیز برامون طنز بنویسی!...اصلا فکرش رو نمیکردم که بعد از مدتها کسی اونم تو این زمینه بخواد سراغی ازم بگیره ، پیشنهادش رو قبول کردم و یه مطلب مامان هم براشون نوشتم که خیلی هم خوششون آمد و قرار هست هفته آینده چاپش کنن ، زیاد دغدغه ای برای این کار ندارم وحتی فکر میکنم منو برای نزدیکی به موضوع انتخاب کردن تا شخص خودم! به هر حال آمدم تا ببینم چی میشه ، شاید خواستن و خواستم که بیشتر با هم کار کنیم و ادامه بدیم ، فردا یا پس فردا مشخص میشه...&lt;br /&gt;یادم باشه تا از اساتید جدید و اوضاع دارقوز آباد هم بگم....&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پ.ن: یه تشکر خیلی بزرگ هم باید از کامیار بکنم که مثل همیشه برام برادری ورفاقت کرد ، هرچند دیگه نمینویسه اما هنوز پر از محبت و معرفت هست و مزاحمتهای حاجیشو رفع و رجوع میکنه ، ایندفه بلاگر قاطی کرده بود و حاجی رو تو شهرش را نمیداد تا اینکه سراغ کدخدا کامیار رو گرفتم و با ریش سفیدی اون کارم راه افتاد و اوضاع به حالت عادی برگشت ، سید خیلی دوست داریم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-416620459173059492?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/416620459173059492/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=416620459173059492' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/416620459173059492'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/416620459173059492'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2007/03/blog-post.html' title='بهانه ای برای شادی...'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-6316311241439565713</id><published>2007-02-25T12:55:00.000-08:00</published><updated>2007-02-25T12:58:30.279-08:00</updated><title type='text'>خواهم آمد...</title><content type='html'>روزي&lt;br /&gt;خواهم آمد،&lt;br /&gt;و پيامي خواهم آورد&lt;br /&gt;در رگ ها ، نور خواهم ريخت.&lt;br /&gt;و صدا خواهم در داد:اي سبدهاتان پر خواب!&lt;br /&gt;سيب آوردم ، سيبِ سرخِ خورشيد.&lt;br /&gt;خواهم آمد ، گل ياسي به گدا خواهم داد.&lt;br /&gt;زن زيباي جذامي را ، گوشواري ديگر خواهم بخشيد.&lt;br /&gt;كور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ!&lt;br /&gt;دوره گردي خواهم شد، كوچه ها را خواهم گشت&lt;br /&gt;جار خواهم زد: اي شبنم ، شبنم ، شبنم&lt;br /&gt;رهگذر خواهد گفت : راستي را ، شب تاريكي است،&lt;br /&gt;كهكشاني خواهم دادش.&lt;br /&gt;روي يل دختركي بي پاست ، دب اكبر را بر گردن او خواهم اويخت.&lt;br /&gt;هر چه دشنام ، از لب ها خواهم برچيد.&lt;br /&gt;هرچه ديوار . از جا بر خواهم كند.&lt;br /&gt;رهزنان را خواهم گفت: كارواني آمد بارش لبخند!&lt;br /&gt;ابر را ،‌ پاره خواهم كرد.&lt;br /&gt;من گره خواهم زد، چشمها را با خورشيد ،&lt;br /&gt;دل ها را با عشق ، سايه ها را با آب،&lt;br /&gt;شاخه ها را با باد.&lt;br /&gt;و بهم خواهم پيوست ، خواب كودك را با زمزمه زنجره ها&lt;br /&gt;باد بادك ها ، به هوا خواهم برد.&lt;br /&gt;گلدان ها ، آب خواهم داد&lt;br /&gt;خواهم آمد&lt;br /&gt;سر هر ديواري ، ميخكي خواهم كاشت.&lt;br /&gt;پاي هر پنجره اي شعري خواهم خواند&lt;br /&gt;هر كلاغي را ، كاجي خواهم داد&lt;br /&gt;مار را خواهم گفت : چه شكوهي دارد غوك!&lt;br /&gt;آشتي خواهم داد&lt;br /&gt;آشنا خواهم كرد.&lt;br /&gt;راه خواهم رفت&lt;br /&gt;نور خواهم خورد&lt;br /&gt;دوست خواهم داشت...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;( سهراب سپهري)&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-6316311241439565713?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/6316311241439565713/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=6316311241439565713' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/6316311241439565713'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/6316311241439565713'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2007/02/blog-post.html' title='خواهم آمد...'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-117140435197520497</id><published>2007-02-13T14:01:00.000-08:00</published><updated>2007-02-13T14:05:52.010-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>بالاخره عزمم رو جزم كردم و تصميم كبري گرفتم كه امشب ديگه بنويسم ، از وقتي از دارقوز آباد آمدم هي ميگم باشه امشب، شب ميشه ميگم باشه فردا و همينجور روزها ميگذره و عقده نوشتن تو دلم تلنبار ميشه ، ديگه امشب نويسنده ي درونم نهيب زد كه كره خر، پاشو بنويس وگرنه ميتركي! و واقعا هم عنقريب بود كه بتركم! آه اي صفحه كليد ماماني امشب چقدر دستهاي من تورو نوازش خواهند كرد و انگشتانم بر سر فرزندان تو مثل پتك فرو خواهند آمد، پس صبورانه همراه باش كه شب درازي در پيش است، از سخنان و اتفاقاتِ تلنبار شده ي اين روحِ از هم گسيخته ي ، پريشانِ مجنون!&lt;br /&gt;ديگه كم كم احساس ميكنم بمب اتم هستم ، نه ، صبر كنيد ، شكل قارچي هستم كه بعد از انفجار بمب اتم بوجود مياد ، بلند ، وسيع ، سهمگين و زيبا ! البته يكم بهش چاشني كچلي و چشمهاي گود افتاده رو اضافه كنيد ، خوب حالا ترسناك هم شد! حالا هي برين بگين انرژي هسته اي حق مسلم ماست! بعد پس فردا ميشين شكل من كه وجودم به هزاران تكه تقسيم شده و هر تكه بيرحمانه بادبان به سويي افراشته! پوف ، مخم سوت كشيد از اين تشبيه و استعاره و كنايه و مجاز و ايهام و قس علي هذا! &lt;br /&gt;دوهفته قبل بالاخره امتحانات دهشتناك ما به پايان رسيد و اسكلتم رو رسوندم خونه ، يك هفته اي با غذاهاي حسيني! به تجديد قوا مشغول بودم و دوباره شنبه رفتم براي انتخاب واحد و واحدهاي ترم آينده رو انتخاب كردند! در حالي كه هنوز نمره ي 2 درس اعلام نشده و در نهايت هم برگشتم خونه!&lt;br /&gt;لطفا چند ثانيه پيام بازرگاني!&lt;br /&gt; به تركه ميگن علي يارت، ميگه : تيم ما تكميله، علي يار خودتون!&lt;br /&gt;(چرا اينجوري نگام ميكنيد؟ بابا سبك جديد نويسندگي هست، اوم، اسمش چي بود ، آهان ، پسا مدرن فوق رئال در بستر كوبيسم!)&lt;br /&gt; يك هفته قبل از امتحانات من و مهرداد رفتيم دارقور آباد و به حميد و سعيد پيوستيم ، سيد مهدي گفت من همينجا ميمونم چون اينجا بهتر درس ميخونم ، اما ما دوتا رفتيم ، حكايت اون ضرب المثل معروف كه ميگه ، هميشه رفتن رسيدن نيست ولي براي رسيدن بايد رفت! &lt;br /&gt;اونجا كه رسيديم ديديم ما هستيم و يك خوابگاه ! متروك و خلوت و ساكت ، مثل فيلمهاي وسترن ، يك مكان وسط كوير و خورشيد سوزان و وزش باد ( يكم آهنگ خوب ، بد ، زشت هم بهش اضافه كنيد)ميخواستيم درس بخونيم ديگه؟! اما كي ورق بازي ميكرد ، شوخي و خنده و جنگولك بازي ميكرد؟!خرِ خراطي ميكرد ، شترِ نمد مالي ميكرد ، بزِ بزازي ميكرد ، كلاغه خبر چيني ميكرد...( ببخشيد كانال عوض شد)   آره خلاصه ، تا قبل از شروع امتحانات هر كاري كرديم جز درس خوندن ، البته يك كتاب مدني دستم بود كه يك هفته فقط اونو ميخوندم ، روزي 10 صفحه ! يك درس يك واحدي! واسه امتحان اولي كه مدني هم بود همه پشت سر من جا رزور كرده بودن!ميگفتن حاجي از وقتي آمده فقط مدني ميخونه! با خودم گفتم آدم امتحان اوليش رو خوب بده و با روحيه عالي بقيه امتحانها رو خراب كنه ، بهتر از اين هست كه امتحان اولي رو خراب كنه و با روحيه خراب ، بقيه امتحانها رو دوباره خراب كنه!(من مرده ي اين استدلالهاي كهكشانيت هستم پسر!)&lt;br /&gt;حالا نامردها برنامه امتحانها رو هم توپ بسته بودن! يعني پشت سر هم ، روزي يك امتحان! ميگم شانس آورديم مدير گروهمون از فرانسه دكترا و نشان لژيون دونورو درجه 3 داره وگرنه كه بايد روزي 3 تا امتحان ميداديم! خلاصه كه وضعيتي بود ديدني، پايه ثابت نمازخونه و سالن مطالعه ي خوابگاه ، بچه هاي حقوق بودن ، كلا خوابمون در شبانه روز شده بود 4 ، 5 ساعت ، اونم از 2 تا 6 بعد از ظهر ! شبها به زور چايي و قهوه و پس گردني تا صبح مينشستيم پايه كتابها ، من تازه فهميدم لذتي كه در گروهي خوندن هست در انفرادي خوندن نيست ، چرا؟! چون مخصوصا براي رشته ما اينقدر بحث و سوال پيش مياد كه اگه به مشورت و گفتگو نگذاريم هيچي نميفهميم‌، براي مثال واسه همين مدني من شده بودم استاد يار! هركي هرجا لنگ مطلب ميشد ، قلابشو گير ميداد به من كه حاجي اين منظورش چي هست! بعد به بچه ها پيشنهاد دادم كه از ترم آينده ، همون يك ماه اول اينجوري بخونيم و تمام سوالات رو بندازيم گردن اساتيد و حسابي بچلونيمش ، البته قشر دانشجو جماعت و كلا قشر درس خون مملكت از اين حرفها زياد ميزنن، درسها هميشه ميمونه واسه شب آخر و هر بار هم آدم با خودش عهد و پيمان ميبنده كه از دفعه بعد سفت و سنگين بخونه كه اينجوري تو گل نمونه...&lt;br /&gt;امتحان اول كه همون مدني بود رو با روحيه غير قابل تصور رفتيم جلو و شاخ گاو رو شكونديم ، تو سالن امتحانات رفتم اون جلوي جلو نشستم ، به ياد رز تو تايتانيك افتادم كه رفت رو نوك عرشه وايستاد و ميخواست خودشو پرت كنه پايين! در كمتر از نيم ساعت به تمام سوالات جواب دادم و بقيه زمان رو نشستم كه مهرداد به كمك نيروهاي غيبي ورقه اش رو پر كنه كه كرد! ...&lt;br /&gt;فرداي اون روز يكي از تلخ ترين صحنه هاي زندگيم رو شاهد بودم ، هنوز وقتي به يادش ميافتم دست و پام شل ميشه ، سر صبح تو اتاق نشسته بوديم و داشتيم با بچه ها حرف ميزديم ، جواد رفته بود تو كتابخونه كه درس بخونه ، مشغول حرف زدن بوديم كه جواد آمد تو اتاق ، ديديم رنگش سفيد شده و مثل آدمهاي سرگشته داره با خودش حرف ميزنه و لباسهاشو در مياره ، طبق معمول بچه ها زدن به شوخي و خنده كه ماشا الله بدن ، جواد بازو بگير ، زير بغل و... ديدم اصلا جواد اينجا نيست ، گفتم جواد چي شده ؟ كجا ميخواي بري؟ يواش و نصفه نصفه گفت پسرخاله هام آمدن دنبالم و ميگن داداشم تصادف كرده! از اتاق آمدم بيرون و رفتم دم در خوابگاه ، ديدم 2 نفر سياه پوش وايستادن ، رفتم جلوتر گفتم شما پسرخاله هاي جوادين؟ چي شده؟ يكيشون منو كشيد كنار و گفت داداشش ديشب با ماشين تصادف كرده و فوت شده ، بهش چيزي نگين ، ما بهش گفتيم تو بيمارستان هست...&lt;br /&gt;وقتي جواد رفت ، ما فقط چند دقيقه مات و مبهوت مونده بوديم و بهم نگاه ميكرديم ، هيچ جوري نميشه اون لحظات رو توصيف كرد...روز بعد ، وقتي امتحان داديم ، چند تا از بچه ها جمع شديم و رفتيم شهرستاني كه جواد زندگي ميكنه و در نزديكي دارقوز آباد هست ...وقتي وارد مسجد شديم ديدم جواد مثل ابر بهار گريه ميكنه ، يكي يكي بغلش كرديم ، بوسيديمش و رفتيم نشستيم ، وقتي گريه هاي جواد و پدرش رو ميديدم ، جيگرم ميسوخت ، همه بچه ها همينجور بودن ، برادرش چند سال از خودش بزرگتر بود ، عين برادر من! ...راست ميگن وقتي غم سنگيني مياد سراغت ميشكني و كمر خم ميكني ، فكر نميكردي كسي كه ميبيني جواد هست ، تمام اون هيكل و بدن تو چشمات، ريز و كوچولو و شكسته ديده ميشد...&lt;br /&gt;غروب كه شد ، همه بچه ها پكر و ناراحت سوار اتوبوس شديم كه برگرديم ، شوفر از هممون نفري 100 تومن بيشتر كرايه گرفت ، مادر خرج هم من بودم، گفتم آقا ما همين مسير رو با 400 آمديم ، چرا برگشتن داري 500 ميگيري ، يه چند تا دليل گفت و رفت...حالا تعدادمون هم 7 نفر بود ، ديدم چند نفر ديگه هم تو اتوبوس صداي اعتراضشون بلند شد ، به بچه ها گفتم ، خاك بر سرمون ما مثلا پس فردا ميخواييم وكيل بشيم اما حق امروزمون رو نميتونيم بگيريم ، يالا از چي ميترسين ، تعدادمون هم كه زياد هست ، سر بزاريم به قال! اينو كه گفتم انگار بلا گفتم ، همه با هم شروع كرديم به داد و قال كه چه وضعشه چرا زياد گرفتي ، شوفر آمد عقب گفت نرخش همينه ، سعيد كه شير شده بود گفت باشه ايرادي نداره ، به اولين پليس راهي كه رسيديم ميريم پايين نرخ رو ميپرسيم ، و اين حرف مثل ضربه آخر بود براي شوفر! رفت جلوي اتوبوس با پولها برگشت و اضافي پول همه رو داد... به پليس راه كه رسيديم ، شوفر رفت ساعت زد و برگشت ، بعد قيافه مظلوم و حق به جانبي گرفت و گفت : كسي ديگه از ما طلب نداره؟! حلال و حروم درسته؟!&lt;br /&gt;سعيد زد زير خنده و تو جمع خودمون گفت : بچه ها يارو مثل اينكه حسابي استحاله شده و وجدانش بيدار شده...&lt;br /&gt;خداييش خيلي كيف داد ، چقدر گرفتن حق شيرينه!&lt;br /&gt;شب كه رسيديم دارقوز آباد ، حميد رو دوره كرديم كه بايد امشب تولد بگيري ، اونم يه 7 ، 8 تا كيك گرفت و رفتيم خوابگاه ، آخر شب بساطي راه انداختيم ، كيك هارو چيديم، واسه حميد كلاه بوقي درست كرديم و سعيد رو شكل دختر ها در آورديم و بزن و برقص و دلقك بازي در آورديم ، راست ميگن فاصله غم و شادي از يه تار مو هم  كمتره...خلاصه كه شب به ياد موندني بود.&lt;br /&gt;پس فرداش با استاد براد پيت امتحان داشتيم ، به جواد زنگ زدم كه حتما خودت رو به امتحان برسون و فقط سر جلسه حاضري بخور ، نمره ات رو من ميگيرم ، از اونورم رفتم پيش براد و گفتم قضيه اينجوريه يه حالي به اين دوستمون بده ، اونم مرام گذاشت و گفت باشه(بهش 12 داد)...&lt;br /&gt;شنيدي ميگن بابا آمد ،بابا با نان آمد، يه وقتي ديديم فردا شب بچه ها ميگن جواد آمد ،جواد با غذا آمد، جواد با مرغ آمد! طفلكي واسه اينكه از خجالت بچه ها در بياد براي همه بچه هاي رشته مون غذا آورده بود ، واسه خوابگاهي جماعت هم شامِ مرغ در حكم روياست ، غذا رو خورديم و فاتحه رو فرستاديم و رفتيم تو سالن مطالعه ، اما جواد گرفت خوابيد...ساعت 3 يا 4 صبح بود كه با مهدي رفتيم تو اتاق كه يه چيزي بخوريم ، ديدم جواد تو خواب داره هق هق ميكنه و گريه ميكنه ، بيدارش كرديم يكم بهش آب داديم و باهاش حرف زديم و رفتيم ...دقيقا ميدونستم و ميدونم چه حسي داشت ، اينجور موقعها آدم تو جمع هم كه باشه تو اين دنيا نيست ، برزخ وحشتناكيه ، مخصوصا اگر تنها باشي ، يه روز به بهانه ظرف شستن بردمش تو آشپزخونه و سر صحبت رو باهاش باز كردم ، مشغول ظرف شستن بوديم كه گفتم جواد ، روزي چند بار به داداشت فكر ميكني ؟ قيافه اش رفت تو هم و گفت نميدونم ، حسابش رو ندارم ، گفتم ميدونم چه وضعيتي داري ، بعضي وقتها يهو مياد تو ذهنت ، تمام خاطراتي كه باهاش داشتي و ميبيني برادري كه تا ديروز بود ديگه نيست ، چشماي اون اشكي شده بود و يه بغضيم گلوي منو فشار ميداد ، نميخواستم از اين حرفهاي كليشه اي صد من يه غاز بزنم كه درد آدم رو بيشتر ميكنه ، بغضم رو قورت دادم و گفتم سعي كن كمتر تنها بموني ، با بچه ها باش و به واقعيتي كه برادري ديگه وجود نداره فكر نكن و.... نميدونم تاثير حرفهاي من بود يا چيز ديگه ، ولي جواد تقريبا شده بود مثل قبل ، هرچند آخر شبها وقتي ميرفت بيرون و برميگشت بوي سيگارميداد! ...آدم تا جنس بعضي از دردها رو لمس نكرده باشه ، درد بقيه رو درك نميكنه ، تو تمام اين مدت اگر بيشتر از جواد درد نكشيدم ، كمتر هم نكشيدم ، هر وقت خنده هاش رو ميديدم ، من به جاي اون ياد برادرش ميافتادم ، ياد زندگي كه اينقدر زود فراموشت ميكنه و هميشه در جريانه و اگر بخواي مقابلش بيايستي فقط بايد خودت رو بكشي يا منزوي بشي كه آخر اون هم معلومه...&lt;br /&gt;حالا جواد برادرش مرد و تكليفش با غمش معلومه ، اما يكي مثل من برادرش زنده است و ديگه برات وجود نداره! هفته قبل حسابي زديم به تيپ و تار هم ، جزء معدود دفعاتي بود كه با كسي اينقدر تند شدم و اينقدر تحقيرش كردم ، اونم كسي كه برام عزيز باشه ، خودش شروع كرد ، منم هرچي گفت دوتا گذاشتم روش و تحويلش دادم ، از عمد تحقيرش كردم كه شايد خونش به جوش بياد و خودمم براي زندگيم بي غيرت نشم! هر سوزني كه بهش زدم انگار يك دشنه هم تو قلب خودم فرو ميكردن ، ديگه نميدونم چي درسته و چي غلطه ولي با خودم ميگم اگر قرار هست آدم اشتباهي مرتكب بشه چرا اشتباهات قديم رو تكرار كنه و اشتباهات جديد رو تجربه نكنه ، اگر اين كارم اشتباه بود لا اقل تا حالا تجربه نكرده بودمش ، صاف و پوست كنده آخرش گفتم تو برام مردي ، سر قبرتم نميام چون فاتحه ات رو پيشكي برات فرستادم و اونم يه همچين چيزي نثارم كرد ، دور كه بوديم دورتر شديم ،هرچند از اون روز غمهام دوبرابر شده اما دعا ميكنم به قيمت افاقه كردن واسه دوتاييمون باشه &lt;br /&gt;خاطره جونم ، اينجاش واسه توهست ، ميشه خواهش كنم تو تنهاش نزاري و محبت هاتو بهش كم نكني؟ تو صبر و تحملت از ما بيشتره ، تلخياشو تحمل كن ، نزار فكر كنه تنهاست.&lt;br /&gt;دوتا داداش هستن كه باهام دوستن ، علي و حسن ، اينا چند تا خواهر زاده دارن ، علي واسشون خوبه هست و حسن واسشون بده ، جالب اينجاست كه خودشون توافق كردن كه كي بده باشه كي خوبه ، يكي باهاشون بازي ميكنه و ناز و نوازشششون ميكنه ، اون يكي سختگيري ميكنه و درس و مشقشونو چك ميكنه و پس گردني ميزنه ، ميگن اينجوري تعادل برقرار ميشه ، حالا كه من واسه داداشمون شدم بده تو واسش بشو خوبه ، شايد دري به تخته خورد و فرجي شد:)&lt;br /&gt;از درس و امتحان به كجا كشيده شديم!&lt;br /&gt;آره خلاصه ما امتحانات رو در كمال تعجب هي خوب داديم ، البته از حق نگذريم استادا هم بهم خوب دادن! استاد فلسفه داد 17 ، براد پيت داد 18 ، استاد مسلم ادبيات داد 18 ، درسهاي استاد انتظامي روهم در كمال تعجب بالا گرفتم 16 و 15 و 13، بچه ها ميگن تو چرا نمره هات از ما بيشتر شده در حالي كه كمتر خوندي ، تو با اين اساتيد چه سر و سري داري ، مهره مار داري؟! ورد ميخوني ؟  چي بگم آخه ، بعضي وقتها بعضي آدمها واقعا محبتشون به دلت ميشينه و به دلشون ميشيني ، مثلا همين استاد ادبيات ، واسه خودش دكترا داره ولي اينقدر لوطي و خاكي هست كه كيف ميكني ، اونروزي رفتم تو اتاقش كه نمره ام رو بپرسم ، از جاش بلند شد ، صميمانه دست داد و شروع كرد به دنبال نمره ها گشتن ، گفتم استاد مزاحم نميشم ، بعدا ميرم از دايره امتحانات ميگيرم ، گفت نه بشين برات پيدا ميكنم ، بعد هم نمره ام رو گفت و يه آفرين هم بهمون چسبوند و ولمون كرد ، خوب با يه همچين آدم نازنيني چيكار بايد كرد ، حالا ترم بعد يه 3 واحدي شيرين با اين برداشتم يه 3 واحدي شيرين ترم با براد پيت !&lt;br /&gt;در عوض حالا هر كار بكني اون استاد عربي رو نميتوني تحمل كني ، چميدونم شايد به دل هم ننشستيم ، واسه همين مجبور شدم تا كار دستم نداده بود حذفش كنم! بله حذفش كردم! اينقدر صبر ميكنم كه با يكي ديگه ارائه بشه ، حتي اگه موهام شد رنگ دندونام!&lt;br /&gt;مهرداد كه بهم ميگه تو ستاره داري! منظورش بخت و اقبال هست ، والا از شما چه پنهون جديدا يه ستاره تو آسمون پيدا كردم به همه نشون ميدم ميگم اون ستاره منه ، شكل يك بادبادك هست ، فكر كنم همين دب اصغر اينا باشه! حالا اين حرفيم كه مهرداد ميزنه قضيه داره...&lt;br /&gt;اين مهرداد يه كاپشني داره كه خوراك تقلب هست ، به شوخي ميگه سفارش دادم واسم بدوزن، واسه هر امتحاني اين كاپشنشو پر از تقلب ميكرد و صاف پشت سر منم مينشست كه ورقش دو قبضه بشه و يه كمكي هم به ما بكنه! روزاي آخر سر جلسه امتحان ديدم مراقب آمد و تقلباشو گرفت ، خوشم آمد اينم داد و قال نكرد و به التماس و خواهش نيافتاد ، مثل مرد بلند شد رفت بيرون ، حالا صبحش من به دلم بد افتاده بود گفتم آقا امروز خيلي احتياط كنيد ، از قضا مراقبي هم كه ازش تقلب رو گرفت خيلي سگ هست ، يعني ميگم سگ يه چيزي تو مايه هاي سگ آقاي پتيول ، ول كن نيست لامصب ، چند روزي با مهرداد اين در و اون در زديم كه ببينيم چكار ميشه كرد كه زد و اصلا باباي مهرداد با اين مراقبه رفيق در آمد و قضيه ماست مالي شد ، حالا اين وسط من چكاره ام؟ هيچ كاره ! اما مهرداد بند كرده كه من اينقدر خوش شانس نبودم ، از وقتي با تو ميگردم شانسم بيدار شده:)))&lt;br /&gt;يه چيز ديگه هم بگم بخندي ، لقب جديد من آقاي سيفون هست!&lt;br /&gt;يه روز رفتم دستشويي ، بعد از قضاي حاجت ، سيفون رو كشيدم ، يكدفعه ديدم يكي از توي توالت بغلي صدام زد(حميد بود) ، گفتم جان ، گفت ميدونستم تويي، گفتم چطور مگه ؟ گفت تنها كسي كه تو اين خوابگاه سيفون ميكشه تويي:)))&lt;br /&gt;واقعا برام جالب هست ، جديدا به اين نتيجه رسيدم كه آدمها صد در صد عوض بشو نيستن! يعني با 70 درصد خلق و خوي مشخص به دنيا ميان ، حالا هي ماركسيستها بچسبونن به عامل اراده و محيط و اقتصاد ، اين چيزا فقط عامل تشديد كننده يا تضعيف كننده هست وگرنه يكي كه با يك خلق و خو دنيا آمد(شايد بهتر بگم عامل ژن) و بزرگ شد به ضرب و زوركه چه عرض كنم به ناز و نوازشم نميشه عوضش كرد ، البته منكر اراده نميشم ، اگر طرف اراده پولادي داشته باشه و سرش به سنگ بخوره  و بخواد ميتونه ، كه اونم يك در بيليون هست! &lt;br /&gt;بچه ها بهم ميگن تو طرفدار دكتر لومبروزو هستي! دكتر لومبروزو يك ايتاليايي بود كه يك كتاب به نام انسان جنايتكار نوشت و تو اون اوصاف ظاهري يك مجرم رو به تصوير كشيد ، از طرفداران مكتبش چند نفر ديگه هم بودن كه به تعاريف حالت خطرناك و مجرم و ... پرداختن ، فصل مشترك همه شون اين بود كه جرم و مجرم تا حدود زيادي از حالت ارادي خارج هستن ، همين نظريات بعدها به شكل وسيعترش توسط نازي ها مطرح شد و قضيه اصلاح نژادي از همون جا شكل گرفت ، حالا چرا بچه ها بهم اين حرف رو زدن؟ واسه اينكه يه روز بحث سر مجازات اعدام سر گرفت كه همه موافق بودن اما من مخالف بودم! گفتم مجرم يا خودش از اول مجرم بوده يا جامعه مجرمش كرده! در هر صورت با صدور حكم اعدام كلي ، فقط اونهايي كه بي گناه هستن ، بي جهت كشته ميشن ، مثلا يكي ميخواد بهش تجاوز بشه ، ميزنه يكي رو ميكشه (مخصوصا اين قضيه براي زنان صادق هست) بعد اينو ميزنن اعدام ميكنن ، خوب اين بايد چيكار ميكرد ؟! مسخره تر از اون ، اين پرونده هست كه ميگم ، يك پسري رو يكي مرتب بهش تجاوز ميكرده ، يه روز اين پسره فرار ميكنه ، يارو هم ميافته دنبالش ، پسر به پرچين باغ كه ميرسه ميتونسته فرار كنه اما واميسته و در اثر نزاع طرف رو ميكشه، حالا دادگاه اسلامي ميگه اين پسر چرا وايستاد! بايد در ميرفت! حالا حكمش اعدام هست!  آخه اين چه قوانين تخمي هست؟! لپ مطلب قانون اسلامي اينو ميگه كه براي اعدام كردن يك دليل كافيست و براي اعدام نكردن هزار دليل هم كافي نيست( با اندكي تغيير و تخلص در جمله معروف كه ميگه براي دوست داشتن و هميشه  ماندن تنها  يك دليل كافيست ، اما براي رفتن و از ياد بردن هزار دليل هم كافي نيست)&lt;br /&gt;حالا ايني كه گفتم زياد جدي نبود ، يعني بايد مغز خر خورده باشي كه همه چيز رو قضا و قدري بدوني ، اما اون چيزي كه ميبينم و جديدا زياد دست به تجربه اش ميزنم ، تشخيص خلقيات آدمها در اولين نگاه و از روي چهره هاي ظاهريشون هست ، دهنشون رو كه وا كنن كه ديگه هيچي ، شايد در آينده دست به انتشار تعداد زيادي كتاب در همين باب زدم ، انسان خيانتكار ، انسان احمق ، انسان فرزانه ، انسان خبيث ، حيوان!&lt;br /&gt;فكر كنم واسه امشب بسه ، چشم و چالم در آمد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-117140435197520497?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/117140435197520497/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=117140435197520497' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/117140435197520497'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/117140435197520497'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2007/02/2.html' title=''/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-116760516421268180</id><published>2006-12-31T14:44:00.000-08:00</published><updated>2006-12-31T14:46:04.233-08:00</updated><title type='text'>كاش بابا نوئل بودم....</title><content type='html'>زيگزاگ، مستقيم ، كج ، اشكهاش روي گونه هاش حركت ميكرد ، با انگشتام رد اشكهاشو دنبال ميكردم، از خجالت بخار كرده بود و نميخواست اشكهاشو ببينم، با دستم بخارها رو پاك كردم و نگاش ميكردم و به اين فكر ميكردم كه شيشه هاي اين اتوبوس ، تا حالا چقدر تو اين جاده ها گريه كرده؟! جاده هايي كه هيچوقت براش تمومي نداره...&lt;br /&gt;سرمو گذاشتم رو بالشتكِ صندلي ، غرق در ظلمتي كه جاده رو گرفته بود، به صداي باروني گوش ميدادم كه از برخوردش با بدنه و سقف اتوبوس ، سمفوني درست كرده بود، نميدونم از سرما بود يا از صداي سمفوني كه استاد براد پيت بيدار شد ، يه نگاهي به بيرون كرد و گفت مثل اينكه بارون مياد ، منتظر جواب نشد و ادامه داد ، كاش برف بياد ، امسال هنوز يه برف درست و حسابي نيامده ، سرم رو به علامت تاييد تكون دادم و گفتم آره ، فريدون مشيري يه شعري داره كه هر وقت برف مياد ميخونمش، اما هنوز كه يك برفِ درست و حسابيم نيامده كه بخونمش...&lt;br /&gt;برف نو ، برف نو&lt;br /&gt;سلام ،سلام&lt;br /&gt;بنشين كه خوش نشسته اي بر بام&lt;br /&gt;پاكي آورده اي ، اي اميد سپيد&lt;br /&gt;همه آلودگي است اين ايام..&lt;br /&gt;     &lt;br /&gt; خنده اي كرد ، سرش رو چسبوند به صندلي و دوباره چشمهاشو بست، منم تو اين فكر بودم كه زودتر برسم خونه و لبي تر كنم ، بدجوري هوس مشروب كرده بودم و تو اون هوا ، مدام تلخيش رو تو ذهنم مزه مزه ميكردم تا تلخي افكارم رو فراموش كنم&lt;br /&gt;وقتي رسيديم هنوز بارون ميامد ، حتي تا سر كوچه هم كه ميرفتم بارون ميامد ، اما بعدش يهو بارونا تبديل شدن به دونه هاي برفي كه تند تند ميامدن و آروم و آروم رو سر و كله ام مينشستن ، اگه سرفه هام و سينه ام بهم اجازه ميدادن يه چند ساعتي زيرِ اون بارش برف وايميستادم ، خوب بود كه خونه هم هيچكي نبود وگرنه مامان 250 مدل جوشونده و دم كردني و آب شلغم و ... به خوردم ميداد كه آروم بگيرم ( از حق نگذريم اينجور موقعها خوب به دادم ميرسه )&lt;br /&gt; لباسامو در آوردم ، يه سري تو آشپزخونه زدم و ديدم مامان برام مرغ درست كرده و گذاشته رو گاز، مرغهارو برداشتم ، بطري مشروب و ليوانم روهم آوردم و لم دادم رو مبل ، اولين جرعه رو كه دادم پايين ، سينه ام سوخت و و گرم شد و سرفه هام قطع شد ، لامصب از صدتا شربت اكسپكتورانت هم قويتره ، تلويزيون رو هم روشن كردم و مشغول ديدن باغ مظفر شدم ، خدا پدر و مادر اين مهران مديري رو بيامرزه ، از ته دل آرزو ميكنم كه هميشه سلامت باشه و دست به سنگ ميزنه طلا بشه ، كاري به محتواي كارهاش ندارم(هرچند كه معتقدم پر محتوا هم هست) ، همينكه با اون ميميك صورتشون و بازي هاي خوبشون براي چند لحظه آدم رو ميخندونن هزاران بار ارزش داره ، توي خوابگاه كه هستيم ، هر شب بچه ها جمع ميشن تو اتاق تلويزيون و 40 ،50 نفري ميشينيم باغ مظفر نگاه ميكنيم و از خنده خرقلت ميزنيم ، پدرسوخته صداي قشنگي هم داره و خوب ميخونه ، نميدونم از مشروبش بود يا از غمي كه تو دلم بود يا سوزي كه تو صداش بود ، فكر كنم همشون دست به دست هم دادن چون يه صحنه وسط برنامه طنز وقتي ميخوند ، نگارا ، نگارا....پقي زدم زير گريه ، اشكم دمِ مشكمه ، مخصوصا وقتي كاتاليزور مشروب بيافته به جونش! تازه تو بيداري كم بود، تو خواب هم تا صبح واسه مرگِ اين و اون گريه ميكردم ، نميدونم چرا همه تو خوابم ميمردن ، ميگن اگه تو خواب  ببيني كسي بميره، عمرش طولاني ميشه.&lt;br /&gt;صبح كه از خواب پا شدم و رفتم لب پنجره ديديم چه برفِ سنگيني آمده و همه جا رو سفيد كرده ، اونجا بود كه گفتم ، برفِ نو سلام، بنشين كه خوش نشسته اي بر بام ، پاكي آورده اي اي اميد سپيد....&lt;br /&gt; اين هفته تقريبا همه كلاسهامون تموم شد ، به جز علم اقتصاد و ادبيات كه سه شنبه بايد براش تحقيق ببرم ، چقدر اين مرد دانشمند و پر هست ، كيف ميكني سر كلاسش بشيني و به درسش گوش بدي ، اونقدر گرم و با جذبه درس ميده كه نميتوني ازش چشم برداري ، يه جورايي حس غرور و وطن پرستي رو تو خونت زنده ميكنه ، گاه از عظمت و گاه از شكست و ناكاميهاي ايران و ايراني اشكِ شوق و غم به چشمهات مياره ،اين هفته داشت از زندگي نظامي گنجه اي و اثر ليلي و مجنونش حرف ميزد، وقتي داشت آثارش رو نام ميبرد و اسم خسرو وشيرين رو آورد ، ازش پرسيدم ببخشيد استاد اين فرهاد هم تو همين داستان هست ديگه ، گفت بله ، دوباره پرسيدم ببخشيد استاد اين شيرين بالاخره چي شد ؟ واقعا فرهاد رو ميخواست يا خسرو رو ، گفت حالا ترم بعد داستانش رو كامل براتون ميگم ، شيرين، وقتي كه خسرو رو كشتن و مجبورش كردن كه با پسر خوانده خسرو ازدواج كنه ، خودكشي كرد ، دوباره با خنده پرسيدم  استاد بالاخره اصلِ قضيه ، شيرين و فرهاد بود يا خسرو و شيرين ؟! گفت اصلش خسرو و شيرين هست و محور داستان بر اين اساس ميچرخه، دوباره گفتم پس فرهاد چي ؟ شيرين علاقه اي به فرهاد نداشته؟!&lt;br /&gt;اينجا ديگه خودش آچمز موند و خنديد و گفت چرا ، در يك برهه اي از زمان شيرين ، عاشق فرهاد هم بوده ، اونم واسه اينكه حرص خسرو رو در بياره!اينو كه گفت كلاسِ سبيل اندر سبيلمون رفت رو هوا ، بعد ادامه داد كه ، نكته اصلي اينكه در تمام داستانهاي دراماتيك و رومانتيك كهن، در تمام دنيا، عاشق و معشوقِ واقعي بهم نميرسن و قصه با مرگ يكي يا هر دو به پايان ميرسه...&lt;br /&gt;حالا اين هفته بايد براش تحقيقم رو ببرم كه در مورد ضحاك و فردوسي هست و هنوز 3 صفحش رو بيشتر ننوشتم ، ميشه همش رو از روي منابع نوشت اما دوست دارم فكر و قلم خودم در كار باشه و به چشم بياد و متاسفانه چند صباحي هم هست كه فكر و قلمم كاملا قفل كرده ، ديروز كاغذ رو گذاشتم جلوم و 2 ساعت هرچي زور زدم كه بنويسم نتونستم ، دستم نميچرخيه....&lt;br /&gt;از امتحان عربي هم نگم بهتر هست ، چون كاملا به رنگ قهوه اي اسهالي در آمد ، تمام زورم رو زدم كه حداقل 3 نمره بنويسم كه وقتي تقسيم بر 3 ميكنه 1 نمره از توش در بياد، آخه امتحان از 27 نمره بود كه تقسيم بر 3 ميشه و 9 نمره امتحان كل رو داره ، مثل اينكه اگه نتونم يه جورايي باهاش كنار بيام بايد حذفش كنم!&lt;br /&gt;ولي فلسفه رو 18 گرفتم و با استاد براد پيت هم كه رفيق 6 دنگ شدم ، اين هفته برامون كلاس فوق العاده گذاشته بود كه كتاب رو تموم كنه و واسه همين با ما آمد و ساعت 3 نرفت ، تو راه بهش گفتم من چند شدم ؟! كله اي تكون داد و خنديد و گفت حالا باشه ....يعني تو با مايي ، شايدم يعني حالا آخر سر دهنت رو سرويس ميكنم! توي راه به يه پاسگاه رسيديم كه پرچمِ جمهوري اسلامي رو نيمه بر افراشته داشت ، يه دفعه گفت ميدوني فلسفه اين پرچم چيه(حلال زاده است ، خودش همين الان زنگ زد بهم!) گفتم نميدونم والا ولي شنيدم كه شبيه يك آرمِ هندي هست و خميني هم كه اصليتش هندي هست و از اين طرح خوشش آمده ، دوباره زد زير خنده كه عجب بچه اي هستي تو ، نزن اين حرفاتو كه سرت رو به باد ميدي ، بعد گفت كه اين آرمِ  وسطش 5 تيكه هست كه همه يك اندازه هست و ميگن كه 5 اصل دين هست ، وسطي يك شمشير هست كه ميگه جمهوري اسلامي با همه ظالمين و مستكبرين در راه خدا ميجنگه ، بالاشم كه تشديد الله هست و به اين معني هست كه حكومت الهي و بر حقي هست ، 3 رنگ پرچم هم ، سبز يعني نماد خاندان امامت و بني هاشم ، سفيد علامت صلح و قرمز علامت جنگ و ستيز با دشمنان خدا و حق و خون شهيدانِ اسلام!...ديگه كلي با هم بحثهاي فلسفي داشتيم و ديدم دِ بيا كپه خودمون هست...&lt;br /&gt;از بيست و پنجم امتحاناتمون شروع ميشه و شايد ايندفعه ديگه تا آخر امتحانات همون دارقوز آباد بمونم ، اگر ابر و باد و مه و خورشيد و فلك بگذارند، اونجا بهتر و بيشتر ميشه خوند، البته بازم اگر اين بچه ها بگذارن و نرن رو اعصابم و تو جاده خاكي نزنن!&lt;br /&gt;موندم اين دانشگاه به هر چيزي شبيه هست به جز دانشگاه ! و همينطور عنصر معلوم الحالي به نام دانشجو به هرچي شبيه هست به جز دانشجو! خدا نكنه 4 نفر دور هم جمع بشن ، اولين و آخرين حرفشون و چه بسا تمام حرفشون چيه؟! دختر!!! و خوب ، ميشه حدس زد و با اطمينان گفت عكس اين قضيه در خانمها هم ثابت هست!!!حالا خوبه ما هيچ كلاس مختلطي نداريم ، اگر داشتيم چي ميشد! خلاصه كه هر كدوم ، از حالا يكي رو نشون كردن و زير و بم طرف رو تا شجره نامه اش  در آوردن ، تنها اتاقي كه خنثي هست فكر كنم اتاق ماست ، چون هيچكدوم از بچه ها تو اين باغ نيستن ، اتاق كناريمون 2 تا از بچه ها هستن به اسم سعيد و حميد ، حميد كه عاشقِ زار هست و از حرفهاش ميتركي ، سعيد هم كه يك كمدين بالفطره هست ، به شدت ساده و دوست داشتني و هر 4 روز يكي رو تو خيالش به عقد خودش در مياره ، از همه بدتر اينكه ميان از من مشاوره ميگيرن كه چكار كنيم؟!اين هم از دردسرهاي بابا بزرگ بودن! چند شب پيش كه تو اتاق يكي از بچه ها جمع بوديم ، اينقدر حرف زدن و اين دختر اون دختر گفتن كه يكدفعه داد زدم گفتم اَه ه ه ه بسه ديگه خلم كردين ، حرف ديگه اي ندارين بزنين....&lt;br /&gt;تو جمع بچه ها از همه شبيه تر به خودم، مهرداد هست ، تعجب ميكني از اينكه ميبيني بعضي وقتها ، بعضي آدمها حتي در جزئي ترين اتفاقات و مسائل زندگي شبيه تو هستن و زندگي براتون، مثل يك برنامه يك جور اتفاق افتاده ...به شوخي بهش ميگم ما آينده مون هم بهم گره خورده ، از خطوط كاري كه تو دستت ميبينم ، مثل اينكه يا تو آويزون مني يا من آويزون تو! با براد پيت هم همينجوريم ، نميدونم يك حسي بهم ميگه كه آينده مون مثل يك زنجير بهم وصل هست و مسير روشني رو طي ميكنيم ، در روشني مسير خودم شك ندارم ، چون همينقدر به خودم اعتماد دارم و خودم رو ميشناسم كه بي ريا هستم و هرچه هستم و نيستم همينم و خدايي دارم كه همه جا دست رحمتش همراهمه...&lt;br /&gt;اين هفته وقتي رسيدم دارقوز آباد ، يه آگهي ترحيم هم تو خوابگاه زده بودن ، برادر مسئول خوابگاهمون كه جوون هم بود مرده بود ، وقتي داشتم ميرفتم مراسم ختم برادرش ، بچه ها به شوخي و خنده ميگفتن خيلي دستمال كشي ، جوابشون رو ندادم چون برام مهم نبود كه چطور در موردم فكر ميكنم ، همينقدر خودم رو ميشناسم و برام مهم هست كه وقتي كسي براي وجودم ارزش و احترام قائل هست ، بايد براش ارزش و احترام بگذارم و قدر شناسش باشم و اگر اين فهم رو داشته باشه و داشته باشم ، تا زنده ام در هر موقعيتي ، همراهش باشم و هميشه هم جواب اين محبتهاي صادقانه ام رو گرفتم ، وقتي تو مجلسش حاضر شدم به خدا از گريه هاش دلم كباب شد ، حتما خيلي سخت هست كه برادري كوچكتر از خودت رو از دست بدي ، وقتي از مجلس ميامدم بيرون ، صميمانه  بغلش كردم و گفتم خدا بهتون صبر بده ، چند روز بعد كه از كلاس برگشتم و آمدم تو اطاق ديدم يك كارت رو تختم هست كه همين مسئولمون منو براي مراسم هفت برادرش و شام دعوت كرده ، با اين كارش فقط بيشتر از قبل بهم ثابت كرد كه چقدر فهميده و بزرگ منش هست كه توي اين غم بزرگ و اين گرفتاري ، به ياد من بوده و خواسته ازم تشكر كنه ، پنج شنبه تو مراسم هفت برادرش هم شركت كردم و موقع رفتن گفتم ببخشيد كه نميتونم تو مراسم شامتون باشم و مسافرم ، دستم رو محكم فشار داد و گفت اميدوارم تو شادي هات كمك و همراهت باشم...&lt;br /&gt;مرگ شيرين ترين و دلهره آور ترين قسمت زندگي آدمهاست ، وقتي هست كه انسانها رو به ياد كوچكي و گذرا بودن زندگي ميندازه ، وقتي هست كه دلت رو از كينه ها و بد دلي ها خالي ميكنه ، وقتي هست كه آدمها رو به همديگه نزديكتر ميكنه ، اما ديدن مرگ ديگران ، هرچند بدترين انسانها باشن ، اصلا زيبا و خوشايند نيست ، امروز وقتي مراسم اعدام صدام رو ميديدم ، دلم لرزيد ، از انسان بودن خودم متنفر شدم و از اينهمه شقاوت و وحشيگري حالم بهم خورد ، صدام يك ديكتاتور بود ، يك آدمكش ، يك عوضي ، اما انسان بود ، كشتن انسان توسط انسان در شان آدميت نيست ، به خدا نيست ، جواب كينه و نفرت رو با كينه و نفرت دادن چيزي جز حقارت و كوچكي نيست ، جز پشت كردن به آرمانهاي شريف انسانيت نيست ، ديكتا تور ها رو دوست ندارم ، جنايتكارها و شكنجه گرها رو دوست ندارم و دلم ميخواد مجازات بشن و سزاي اعمالشون رو ببينن ، اما مرگ انسان هيچ وقت مجازات درستي نيست ، از امثال خامنه اي ها و مرتضوي ها و ... كه هزاران نفر رو ناجوانمردانه نابود كردن و آزار دادن بدم مياد ، دلم ميخواد گرفتاري و عذابشون رو ببينم، اما هيچوقت دلم نميخواد اينجوري كشته بشن و وحشيانه مردنشون رو به تماشا بنشينم چون در اين صورت فرقي با اونها ندارم...&lt;br /&gt;تولد مسيح شد ، سال نوي ميلادي آمد و زندگي با همه خوبي و بديهاش هنوز ادامه داره ، اگر بابا نوئل بودم ، امشب تو جوراب همتون يكم عشق ميگذاشتم ، تا صبح لبخند بزنيد و همديگرو در آغوش بكشيد ، اگر بابا نوئل بودم ، امشب تو جوراب همتون يكم اكسير فراموشي ميگذاشتم كه همه غم و غصه ها و كينه هاتون رو فراموش كنيد....اگر بابا نوئل بودم....كاش بابا نوئل بودم....&lt;br /&gt;پ. ن : ميدوني چرا سيب از درخت افتاد؟! به خاطر تو ، چون تو تنها جاذبه زميني....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-116760516421268180?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/116760516421268180/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=116760516421268180' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/116760516421268180'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/116760516421268180'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2006/12/blog-post_31.html' title='كاش بابا نوئل بودم....'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-116671872836090674</id><published>2006-12-21T08:28:00.000-08:00</published><updated>2006-12-21T08:32:08.376-08:00</updated><title type='text'>من آن شاه سفيدم كه در هجوم مهره هاي سياه ، تنها مانده...</title><content type='html'>بالاخره اين مسابقات شطرنج كذايي ديشب تموم شد و تيممون تو 14 تيم ،  چهارم شد و منم در قسمت انفرادي ، در بين 73 نفر چهاردهم شدم! بچه ها ميگفتن بوي تباني از تيم اول و دوم مياد ، آخه تيمِ اول خيلي قوي بود و قطعا تيم مقابلش رو ميزد و ما سوم مي شديم اما با اون تيم مساوي كرد و ما چهارم شديم!&lt;br /&gt;حالا كه وقت هست يه توضيحي در مورد تيم و بازيها  بدم بد نيست ، توي بازيهاي تيمي ، هر تيم مي تونه 6 تا بازيكن داشته باشه ، كه شاملِ 4 تا بازيكن اصلي و 2 تا ذخيره هست ، سيستم بازيها هم به اين شكل هست كه مثلا 4 تا بازيكنِ  تيمِ دارقوز آباد سفلي با 4 تا بازيكن تيمِ دارقوز آباد عليا ، سر چهار تا ميزِ كنار هم ميشينن و بازي ميكنن ، هر برد يك امتياز داره و هر مساوي نيم امتياز و هر تيم به صورت قرعه اي  با 5 تا تيم ديگه مسابقه ميده ، ترتيب ميزها هم به اين شكل هست كه تيم ها به ترتيب قدرتِ بازيكنانشون اونها رو روي ميز 1 تا 4 مينشونن و اگر هر نفر توي ميز خودش بيشترين برد رو داشته باشه يك مدال جداگانه داره،  مربي تيم ما آمد امسال برعكس رفتار كرد ، يعني خودش و يكي ديگه از بچه ها كه خيلي قوي بودن آمدن نشستن رو ميز 3 و 4 و دوتا ديگه رو كه متوسط بودن گذاشتن ميز 1 و 2 ، دليل اينكار هم اين بود كه تو هر بازي به طور قطعي 2 امتياز رو بگيريم ، براي همين من و يكي از بچه ها توافق كرديم كه ذخيره باشيم و دو تاي ديگه ميز 1 و 2 بشينن ، ذخيره ها هم اگه بخوان تعويض بشن فقط با ميز 3 و 4 ميتونن تعويض بشن و خوب معلومه كه ميز 3 و 4 هم به خاطر قدرت بازيشون هيچوقت تعويض نميشن! اين شد كه عملا من تو بازيهاي تيمي نتونستم بازي كنم و خوب اين به ضرر تيم تموم شد! چون بعد از پايان بازيهاي انفرادي ، بچه ها فهميدن من چه پديده اي هستم و چه حماقتي كردن كه ازم استفاده نكردن !چون كه من بعد از انجام 7 بازي با كسب 4 پيروزي و 1 تساوي و 2 شكست مقام 14 رو كسب كردم و بالاتر از همه بچه هاي تيم ، در قسمت انفرادي قرار گرفتم! &lt;br /&gt;و اما اون تساوي كه گرفتم بيشتر از 10 تا برد ارزش داشت ، بچه ها بعد از اون بازي ، بهم لقب فني ترين و سياستمدار ترين بازيكن رو دادن! آخه وقتي داشتم بازي ميكردم ، همون اوائل بازي در اثر يك اشتباه كاملا احمقانه وزيرم رو از دست دادم ، در بازي شطرنج هم اگه وزيرت رو از دست بدي ، عملا 60 درصد قدرتت رو از دست دادي ، اما من روحيه ام رو نباختم و بازي رو ادامه دادم تا اينكه يه جا واسه  اينكه وزير حريف رو بگيرم ، بايد يك مهره رو فدا ميكردم و براش تله ميزاشتم ، اين بود كه وقتي مهره رو گذاشتم جلوي وزيرش بلافاصله گفتم نچ! و كله رو به علامت تاسف تكون دادم ، حريفم لبخندي از روي غرور زد و گفت مثل اينكه خودتم فهميدي چه گندي زدي! همچين كه مهره ام رو زد با صداي بلند خنديدم و گفتم مرسيييي! و بلافاصله وزيرش رو با يك مهره ديگه زدم و بيچاره رفت تو خودش ، اما باز هم بازي دست اون بود ، رسيديم به آخر بازي و من تنها يك شاه سفيد داشتم و اون يك فيل و يك اسب و يك وزيري كه دوباره آورده بود تو بازي ، بله در هجوم مهره هاي سياه تنها مونده بودم ، يكي از خصلتهاي من تو بازي اين هست كه هميشه تا آخرين نفس و تا آخرين لحظه بازي ميكنم ، اگه مطمئن بشم كه بازي رو نميبرم تمام تلاشم رو براي به تساوي كشوندن ميكنم اما خيليهاي ديگه حتي وسط بازي وقتي ميبينن زورشون كم شده ، باخت رو قبول ميكنن ، خلاصه براي پات كردن يا به تساوي كشوندن بازي هم هيچ چيز بهتر از اين نيست كه كاري كني كه حريف تند بازي كنه و زياد فكر نكنه! واسه همين به اينجا كه رسيديم من گفتم ديگه بازيمو رو كاغذ ثبت نميكنم! اونم اشتباه كرد و گفت پس منم ثبت نميكنم ، اشتباه به خاطر اينكه يكي از مزاياي ثبت كردن بازي روي كاغذ اين هست كه با دقت و تمركز بيشتري فكر ميكني، خلاصه من تند تند شاه رو اينور و اونور ميبردم و اونم كيش ميداد تا اينكه يه جا اون كيش نداد و منم توي موقعيتي خودم رو قرار دادم كه هيچ بازي ديگه نداشته باشم و بازي پات بشه ، وقتي كار به اينجا رسيد و نوبت بازي من شد، گفتم خسته نباشي ، حريفم دوباره خنده اي زد و در حالي كه فكر ميكرد حرف من حاكي از قبول شكست هست و برنده شده گفت ، تو هم خسته نباشي و پا شد كه بره بردش رو اعلام كنه ، هنوز درست و حسابي پا نشده بود كه دوباره گفتم بازي مساوي شد!! اينو كه گفتم ، دقيقتر نگاهي به صفحه شطرنج انداخت و آه از نهادش بلند شد و با كف دست زد رو پيشونيش ، خيلي بهم چسبيد ، يك بازي باخته رو به تساوي كشوندم و نيم امتياز گرفتم ، بچه ها ميگفتن ما بيشتر از تو با اين تساوي حال كرديم! بازي آخرم هم همچين بلايي سرم آمد و دو تا مهره از حريف عقب افتادم اما خودم رو نباختم و با همون دو مهره كمتر بازي رو ازش بردم ! واقعا حيف شد كه تو 10 نفر اول و حتي 3 نفر اول قرار نگرفتم چون همه بازيها تو دستم بود و اون 2 تايي رو هم كه باختم و اوني رو كه مساوي كردم فقط به خاطر شتابزدگي و كم دقتي ام بود و كم تجربگيم تو اين سري از مسابقات بود ، براي اولين بارم بود كه تو همچين سطحي مسابقه ميدادم ، براي اولين بارم بود كه به روش سوئيسي بازي ميكردم و باز هم براي اولين بارم بود كه ثبت حركات رو ياد گرفته بودم، ديشب وقتي مراسم اهدا جوائز تموم شد و برگشتيم هتل ، همه بچه ها تو يك اتاق جمع شديم و ميگفتيم و ميخنديديم ، مهدي و نويد تو ميز خودشون كه ميز 3 و 4 بود ، بين بقيه تيم ها اول و دوم شدن ، منم ديشب به مهدي(همون مربي مون) گفتم كه اگه منم تو ميز 3 و 4 بازي ميكردم طلا مياوردم ، مهدي گفت عمرا ، گفتم همين حالا حاضرم سر مدال طلات باهات بازي كنم! اگه باختم بهت پيتزا ميدم ، قبول كرد و نشستيم به بازي كردن ، حالا همه بچه ها هم سر شوخي و خنده منو تشويق ميكردن و طرفداري ام رو ميكردن ، بازي رو ازش باختم! گفتم سر يك پيتزاي ديگه باهات بازي ميكنم! دوباره نشستيم و دوباره باختم! گفتم اينبار سر جمع باهات بازي ميكنم ، شده همه جمع رو پيتزا ميدم ولي امشب ازت ميبرم و مدالت رو ازت مي گيرم و بازي كرديم و ازش بردم! همونجا مدالش رو از گرفتم و كلي هم با بچه ها خنديديم و بچه ها ميگفتن بابا تو تا حالا كجا بودي اگه بهت بازي ميداديم الان حداقل سوم بوديم ، شب با ماشين خودم بردمشون طرقبه و موقعي كه چايي ميخورديم مدال مهدي رو در آوردم و بهش پس دادم ، گفت نه شرط بستيم پيش خودت باشه ، گذاشتم تو جيبش و با خنده و شوخي گفتم همين كه روت كم شد برام بسه ، تو واسه اين مدال عرق ريختي ، اما سال ديگه اين واسه منه!&lt;br /&gt;اين چند روز واقعا به شيش تاييمون خوش گذشت ، همش به شوخي و خنده گذشت و بچه هاي تيم واقعا با هم صميمي بوديم و روز آخر ديگه حسابي با هم رفيق و عياق شده بوديم ، براي 4 تا از بچه ها كه منم جزوشون بودم، اين بازيها با اين سبك و سياق اولين تجربه بود و الحق و النصاف خوب عمل كرديم و مطمئنم سالِ بعدي اگه باشه كولاك ميكنيم.&lt;br /&gt;اين مسابقات واسه من يك پيام ديگه اي هم داشت ، اون هم اين بود كه تنها رمز پيروزي ، صبر و بردباري هست و داشتن اميد تا آخرين لحظه ، وقتي فكرش رو ميكنم كه تو اون لحظه كه تا كيش و مات يك تار مو فاصله داشتم ، چطور روحيه ام رو حفظ كردم و اميدم رو از دست ندادم ، كيف ميكنم و واقعا  پاداشم رو هم گرفتم .&lt;br /&gt; زندگي خيلي شبيه شطرنج هست ، با اين تفاوت كه تو زندگي كيش و مات و شكست  و برد و باخت نداريم(اگر هم ببريم يا ببازيم به خودمون ميبازيم)  تنها و تنها موقعيتهاي سخت و دشوار يا خوب و راحت داريم و  تنها راهي هم كه ما رو به سعادت و موقعيتهاي خوب  ميرسونه ، داشتن صبر&lt;br /&gt;بردباري و حفظ روحيه ، در موقعيتهاي طاقت فرسا و سخت هست ، كاش مي تونستيم همه جا، در برخورد با مشكلات ، صبورانه و با تفكر عمل كنيم و عجولانه و با شتاب، مهره هاي زندگيمون رو حركت نديم ، كاش هميشه تا آخرين لحظات براي اهدافمون  با همه توان بجنگيم و اميد رو از كف نديم...&lt;br /&gt; اين هفته كه نرفتم دارقوز آباد بچه ها زنگ زدن كه حاجي ،رو دست خوردي! از قرار معلوم استاد عربي ازشون امتحان نگرفته و موكول كرده به هفته آينده و در نتيجه پوستم كنده است و بايد يك خروار عربي رو بخونم:( &lt;br /&gt;آخه دولت مقتدر و شكوهمند ساساني چرا از اين اعراب شكست خوردي و مارو به اين روز انداختي ، الان به جاي اينكه ما زبون اونها رو ميخونيم ، اونا بايد زبون مارو ميخوندن ؟!&lt;br /&gt; حقمون هست ! وقتي دين و مذهب حاكميت كشوري رو در دست ميگيره ، به راهي جز فساد و ديكتاتوري نميره ، حالا باز اون موقع قدرت تلفيقي از پادشاه و موبدان زرتشتي بود ولي حالا كه قدرت مطلقا در دست دين و مذهب هست و مثل خوره كشور و مردم رو از درون ميخوره ، وقتي كتاب دو قرن سكوت از عبدالحسين زرين كوب رو ميخوني ، به عنوان يك ايراني دلت ميشكنه و بغض گلوت رو ميگيره وقتي ميبيني ، كشوري با اون عظمت و آبادي به خاطر فسادي كه گريبانش رو ميگيره ، اينقدر سست و ضعيف ميشه كه با حمله مشتي عرب پابرهنه از پا در مياد و شرم آور تر اينكه مردمي به اون درجه از انزجار و نفرت از حكومت وقت ميرسن كه در جنگها به نفع سپاهيان عرب به ايراني ها خيانت ميكنن و باعث شكستهاي پي در پيمون ميشن و اداره مملكتي به اين آبادي رو به كساني ميسپارن كه شعور و سواد مديريتي ندارن، باز خدا پدر و مادر يوناني ها رو بيامرزه كه مردم متمدن و ذاتا مديري بودن و كشورمون رو اينجوري نابود نكردن....امروز ظهر داشتم تلويزيون رو نگاه ميكردم ، يك شيخي رو آورده بودن كه به مناسبت شهادت جوادالائمه حرف بزنه ، ميگفت جواد جان از 7 سالگي به امامت رسيده و خيلي هم سخاوتمند بوده و از معجزات آن حضرت اينكه روي يك نمدي مينشسته و وقتي مردم ميامدن ازش طلب پول ميكردن ، جواد جان دستش رو ميكرده زير نمد و پول در مياورده ، بعد كه از رو نمد پا ميشه ميان نگاه ميكنن ميبينن اونجا هيچي نيست! ( نمد جادويي داشته!) بعد در ادامه ميگفت كه مردم اگر هرجا به مشكلي برخوردن كافي هست بگن يا جوادالائمه و متوسل بشن بهش تا كارشون راه بيافته ، چه خوب هست كه اين فرهنگ در بين مردم ما جا بيافته!! واقعا سخيف تر از اين حرفها هم چيزي ميشه گفت؟!...چه ميدونم والا با اينا چكار بايد كرد ، همينقدر ميدونم كه اگر ديگر كاوه اي قيام نكند، باز اسكندري خواهد آمد!&lt;br /&gt;تو شيش و بش موندم كه انتقالي بگيرم يا نگيرم ، البته فعلا هيچ بهانه اي براي انتقالي ندارم و شامل هيچكدوم از شرايطش نميشم ، اما خودم رو خوب ميشناسم كه اگه اراده كنم هر كار ناممكني رو ممكن ميكنم ، راستيتش دور از خانواده زندگي كردن تجربيات خوبي برات بوجود مياره از طرفي دور از مركز زندگي كردن هم خيلي از امكانات رو ازت ميگيره ، مثلا دلم ميخواد حتما كلاس زبان فرانسه رو برم اما با اين وضعيت نميشه ، از طرفي باز در جاهاي كوچيك تواناييهات بيشتر جلوه پيدا ميكنه و به چشم مياد ، مثل قضيه همين تيم شطرنج كه حالا ميتونم خدايي كنم ، موندم والا ، يه حس دوگانگي هم دارم ، اينجا كه هستم دوست دارم زودتر برم دارقوزآباد و اونجا باشم ، اونجا كه هستم دوست دارم زودتر بيام خونه و اينجا باشم!!!خوابگاه و بچه هاي خوابگاه هم كه برام شدن خانواده دوم ، تعريف از خود نباشه اما بچه ها خيلي دوستم دارن ، انگار يه جوري  برادر بزرگشون شدم ، تو هر كاري ميان با من مشورت و صحبت ميكنن ، وقتي فهميدن كه همچين فكري تو سرم هست پريدن سرم كه نبايد بري ، ميگن جميعا دعا ميكنيم كه كارت به هيچ وجه درست نشه! شدم حكايت اون كشتي كه نميدونه به كدوم ساحل ميخواد بره و در نتيجه فعلا باد موافق براش معني نداره....&lt;br /&gt;مدل موهامو از آناناسي به همون حالت قديميش تغيير دادم! به چند علت ، اول اينكه بايد ژل زياد بزنم كه هم حس و حالش رو ندارم و هم ريزش موهام بيشتر ميشه و به سمت كچلي پرواز ميكنم ، هم اينكه هر ننه قمري رو ميبيني اين مدل مو رو زده!اتفاقا امروز رفتم از مغازه دوستم كالباس گرفتم بعد موهامو ديده ميگه اين مدل مو خيلي بيشتر بهت مياد ، سنگين تر نشونت ميده ، حالا نميدونم منو اوسكول كرده يا راست ميگه ، آخه كلا هر وقت ميرم پيشش ميگه آخر تيپي كارت درسته و كلي هندونه زير بغلم ميزنه ، امروز بهش گفتم پس اون مدل مو بهم نميومد ديگه ، چرا تعريف ميكردي مردك؟! گفت نه اون هم بهت مياد اما اين بيشتر بهت مياد ، بعدشم بعضي مدل ها كه مد ميشه چهارتا سليقون تپه هم واسه اينكه احساس كمبود نكنن ميان اين مدلي ميزنن و تو هم كه فكر و كلاست فراتر از اين حرفهاست( فكر كنم باز هندونه كاري ميكرد) حالا يه چيز جالبي هم بگم اونم اينكه اين رفيقم كه الان فراورده هاي گوشتي ميفروشه ليسانس حقوق هست!!!منتهي چون از سربازي فرار كرده و نميره در نتيجه نميتونه كار خودش رو بكنه و زده تو بازار آزاد ، بهش ميگم اگه منم نتونستم وكيل بشم ميام وردست مخ مشتري ها رو به روش حقوقي بزنيم و جيبشون رو خالي كنيم!&lt;br /&gt;امشب شب يلداست ، بلندترين شب سال كه يك دقيقه از شب قبلش طولاني تر هست ، آخرين شب پاييز كه وقت داري جوجه هات رو بشماري ، جاي خيليها امشب كنارم خاليه ، خواهرم ، برادرم و عشقم كه تو اين تاريكي كه اهريمن بر سرمون پهن كرده ، زيباترين و گرما بخش ترين نور ها و روشنايي ها هستن ، به ياد همشون امشب تا خرخره شراب ميخورم و حافظ ميخونم و آرزويي رو ميكنم كه ميگن تو اين شب برآورده ميشه... يه روزي بياد كه همشون تو بغلم باشن...&lt;br /&gt;عاشقانه: دلم برات يه ذره شده...چقدر دلم ميخواست هفته ديگه وقتي اينموقع به دنيا مياي كنارت باشم و محكم تو آغوشم بگيرمت و با همه وجودم ببوسمت:(...&lt;br /&gt;نميخواهم غم تنهايي ام را&lt;br /&gt;و يا حتي شب يلدايي ام را&lt;br /&gt;بكش مثل مسيحا بر صليبم&lt;br /&gt;نميخواهم دم عيسايي ام را&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-116671872836090674?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/116671872836090674/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=116671872836090674' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/116671872836090674'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/116671872836090674'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2006/12/blog-post_21.html' title='من آن شاه سفيدم كه در هجوم مهره هاي سياه ، تنها مانده...'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-116647035281318303</id><published>2006-12-18T11:26:00.000-08:00</published><updated>2006-12-18T11:32:32.826-08:00</updated><title type='text'>كشتي شكستگانيم، اي باد شرطه برخيز...</title><content type='html'>آخ كه چقدر خسته ام ، تن و روح و مغز و همه وجودم خسته است ، خسته شايد واژه مناسبي نباشه ، بايد بگم  آش و لاش ، له ، نفله ! بعضي وقتها ديگه اينقدر احساس خستگي و استيصال ميكنم كه ميگم كاش همه ي اين زندگي يه بازي بود و تموم ميشد ، اصلا يه برنامه اي بود كه دكمه آفش رو ميزدي و همه چي تموم ميشد! تموم كه ميگم يعني تموم ها ، يه جور نيستي و عدم واقعي!&lt;br /&gt;مثبت انديشي وعشق ورزيدن به ذرات هستي رو فراموش نكردم ، يعني مسئله اصلا منفي بافي يا مثبت انديشي نيست ، مسئله يه جور احساس شتابزدگي و جا موندن هست ! از چي؟ خودمم نميدونم! مامان ميگه تو چرا اصلا آروم و قرار نداري و يه جا يك دقيقه بند نميشي، مثل مرغ سر كنده شدي ! بيراه نميگه ، يه جورايي آرامش ازم فرار كرده...به اين بايد كم خوراكي و كم خوابي رو هم اضافه كرد كه اگه شدت پيدا كنه ميتونه يك فيل رو از پا دربياره! و از همه مهمتر يك ذهن پريشون و نا منظم كه فرصت بازسازي رو بهت نميده و مثل لشكر مغول هر لحظه ويرونت ميكنه ، شدم جمع اضداد! تجسم عذاب...&lt;br /&gt;بي خيال ، اگه خودم رو كشتي فرض كنم بايد قبول كنم كه براي دريا ساخته شدم، اونم درياهاي طوفاني(بابا تايتانيك بپا به صخره نخوري!)چه ميدونم والا ، اگه با اين لغات هم خودم رو سرگرم نكنم يه كاري دست خودم ميدم ! چرا؟! پنج شنبه كه داشتيم با مهرداد برميگشتيم ، گير داد كه اسم وبلاگت چيه ، آخه دوشنبه ها كه ميرم تو اتوبوس و مثل اسب ميخوابم ميگه ديشب چيكار ميكردي كه اينقدر خمارِ خوابي، منم براي اينكه فكراي بيناموسي نكنه گفتم وبلاگ مينويسم، خلاصه اين هفته گير داد كه اسم وبلاگت چيه و چي مينويسي ، ديگه با توجه به اينكه بچه روشن و هماهنگي هست به همون گفتن تاريخچه وبلاگ نويسي بسنده كردم  و  چندتا از نوشته هامو هم براش رو كردم و همينجور سر صحبت باز شد و بيشتر با اين جنبه افكار درونيم آشنا شد كه يكاره برداشت گفت منم تو خدمت يه دوستي داشتم خيلي شبيه تو فكر ميكرد و با اين سبكي كه گفتي مينوشت و از آخر خودش رو از بالاي كوه پرت كرد !!!البته ميگفت اون خيلي مخ بود و خيلي نترس كه من هيچ شباهتي بين خودم و دوست خدا بيامرزش در اين زمينه نميبينم!&lt;br /&gt;حالا تصميم گرفتم دو تا دفتر بخرم ، رو جلد يكي بنويسم سپنتاي بدِ منفيِ ، رو جلد يكي هم بنويسم سپنتاي خوبِ مثبت! بعد هر روز تو يكي تا جايي كه ميتونم منفي و سياه و كاراي بدي كه تو اون روز انجام دادم رو بنويسم و تو يكي هم تا جايي كه ميتونم مثبت و سفيد و كاراي خوبِ اون روزم رو بنويسم ، بعد...بعد...آهان بعد آيندگان ميفهمن من چه ديوانه ملستي بودم! خودمم اندكي تخليه ميشم  كه نرم خودمو از بالاي كوه پرت كنم!&lt;br /&gt;حالا از همه اينا بگذريم ، حتما از خودت ميپرسي من هنوز اينجا چه غلطي ميكنم كه نرفتم دارقوز آباد! بايد يه فلش بك بزنم ، قبلش يكم از هفته اي كه گذشت بگم..&lt;br /&gt;اين هفته به ميمنت و مباركي، حضرت اجل ، استاد عزت الله انتظامي(( همونِ خداحافظ مسكو)) راهي مكه شد ، رسما آمد يك ساعت خداحافظي كرد و رفت...تو غبارا گم شد...و اينجوري 3 تا كلاسمون اين هفته كويت شد و تشكيل نشد ، استاد افلاطون هم يك امتحاني گرفت عسل! تستي بود، كه همه دوستان با كمك هم ورقه ها رو تحويل داديم ، يكمي هم هنگام تقلب وقتي نگاهمون ميكرد، براش لبخند پرتاب ميكرديم و اون بنده خدا هم ميخنديد و زير سبيلي رد ميكرد ، خانم مجري و استاد عرب هم اين هفته اي كه در اون قرار داريم رو براي امتحان ميان ترم معين كردن كه من به علت معذوريت موجه ، حاضر نميشم! حالا معذوريت چيه عرض ميكنم...اول از همه بگم چه حالي ميده كه انگشت اشاره ات باند پيچي نباشه و راحت بتوني تايپ كني ، بالاخره بازش كردم و بخيه اشم خودم در آوردم ، سر انگشتم يك شكلي درست شده عينهو قاره آفريقا!&lt;br /&gt;چند هفته قبل رفتم تربيت بدني و پرسيدم دانشگاه تيم شطرنج نداره؟! كه از قضا داشت و استاد شطرنج كه يكي از دانشجوها هم هست ازم اسمم رو پرسيد و گفت بيا بازي كنيم و منم در كمال ناباوري شكستش دادم! ناباوري رو بعدا فهميدم كه 3 دست ازش باختم!خلاصه اين جريان گذشت تا اينكه اين هفته مسابقات انتخابي شطرنج رو گذاشتن و من يك بازي رو بردم و براي بازي دوم نتونستم به موقع خودم رو  برسونم و 1 ساعت دير رسيدم  و از جدول حذف شدم!اما استاد يا همون مربي گفت تورو واسه تيم انتخاب كردم! اين شد كه فورسماژوري يه تيمي 6 نفره تشكيل شد و  اين هفته فرستادنمون اينجا براي مسابقات استاني! همه تيم ها كه شامل 10 ، 12 تيم دانشگاهي هستيم رو تو يك مجموعه ورزشي سكني دادن كه بازيها هم همونجا انجام ميشه  و شبها هم حتما بايد تو اردو باشيم ، بازي ها از يكشنبه صبح شروع شده ، به اين ترتيب كه بازيها به دو صورت تيمي و انفرادي  از 8 صبح شروع ميشه تا 1 ظهر و دوباره از 3 تا 6 عصر و 6 تا 8 شب ، از اونجايي كه نفرات اصلي هر تيمي 4 نفر هست(يا 4 ميز) منو گذاشتن تو ذخيره ها ، ذخيره هم نميشه اسمش رو گذاشت ، آخه به جز دو نفرمون بقيه همه در يك سطح هستيم اما بنا به دلايلي كه همه با هم قبول كرديم و توضيحش وقت ميبره ، من و يكي از بچه ها شديم نفرات 5 و 6، اما در مسابقات انفرادي همه بازي ميكنيم ، تا اينجاي كار از 4 تا بازي انفراديم دوتا رو باختم و دو تا رو بردم ، يكي از باختهام به همون مربيمون بود كه تو اولين قرعه كشي خوردم به پستش( كه از قضا اين هم مردادي هست ) ، اما تجربه شد كه نفر بعدي رو كه قوي تر بود له كردم ! و همانا غرور گريبانم رو گرفت و از نفر بعدي كه بهش ميگفتن گلابي در كمال ناباوري باختم ، راست ميگن چاه مكن بهر كسي اول خودت دوم كسي! آخه براش تو بازي يه تله چيده بودم كه اگه توش ميافتاد پودر ميشد ، اما حواسش بود و خودم تو همون تله افتادم و پودر شدم! عيب نداره بازم تجربه شد ، اينقدر شكست ميخورم تا راه شكست دادن را بياموزم! خداوكيلي ايوالله دارم با اين مغز درب و داغونم بازي ميكنم ...ولي واقعا اين شطرنج بازي شيريني هست ، تنها چيزيه كه براي لحظه هايي ذهنت رو از كار ميندازه و شيرين هم از كار ميندازه...حالا 3 تا بازي ديگه دارم كه اگه همش رو ببرم ميشم 5 امتيازي و به احتمال زياد جزو 10 نفر اول ميشم و ميرم تو تيم استان ، اگه تيممون هم مقام بياره، جدا از مزاياي اصليش، 25 درصد تخفيف شهريه ميخوريم!&lt;br /&gt;خلاصه كه اينجورياست و تا 4 شنبه بازي داريم و اين هفته ديگه كمپلت نميرم دارقوز آباد ، الانم به ضرب و زور تا ساعت 12 از سرپرست تيم اجازه گرفتم كه بيام خونه....بقيه ور زدنهام باشه واسه بعد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-116647035281318303?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/116647035281318303/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=116647035281318303' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/116647035281318303'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/116647035281318303'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2006/12/blog-post_18.html' title='كشتي شكستگانيم، اي باد شرطه برخيز...'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-116579083264447929</id><published>2006-12-10T14:42:00.000-08:00</published><updated>2006-12-10T14:47:12.673-08:00</updated><title type='text'>بازجوييم روزگار وصل خويش...</title><content type='html'>روزگاري شده عجيبناك ! مثلا اين هفته تصميمِ كبري گرفته بوديم كه در آن دارقوز آبادِ خراب شده بمانيم و سر به تحصيلات فرو برده ، براي نبردهاي آخرِ ترم آماده شويم ، اما آنقدر اين اهريمن بدسگالِ بد انديش ، شعله ي ستيز برافروخت و كمر به قتل ما بست كه 2 پا داشتيم ، هشت پاي ديگر هم قرض كرديم ، فرار را بر قرار ترجيح داده و براي تجديد قوا به موطنِ خود بازگشتيم!( اين هم از اثرات مستقيمِ استاد گرانسنگِ ادبيات است كه خدايش بيامرزاد!) &lt;br /&gt;اين هفته واقعا هفته اي پر از جنگ و دعوا و خونريزي بود ، دستم فجيع بريد ، سخت سرما خوردم و نزديك بود دعوا هم بكنم  اما از اونجايي كه من با جنيفر لوپز ، از نظر قسمتهاي پشتاني و تحتاني مشابهت دارم و بيمه شده هستم، از تمام اين خطرات به سلامت عبور كردم و لطف ايزدي  مثل هميشه شامل حالم شد.&lt;br /&gt;ابتدا از يك دعواي مفصل جون سالم به در بردم كه اگر به دست اون لات و لوتها ميافتادم تيكه بزرگم گوشم بود! ماجرا از اين قرار بود كه هفته قبل ، يكشنبه شب ، من و اصلان سوار ماشين بوديم و داشتيم ميرفتيم كه اصلان رو برسونم خونشون ، سر يكي از چهار راهها چراغ قرمز شد و من در حالي كه از سمت راست حركت ميكردم، سرعت ماشين رو كم كردم تا برسم به چهارراه ، در اين بين  ديديم يك پيكان كه چهارتا سبيل كلفتِ جواد توش سوارن ، از سمت چپ كشيد روي ما و به اصطلاح با زرنگ بازي جلوي ما قرار گرفت و از طرفي راهِ ماشينهايي رو كه ميخواستن گردش به راست كنن رو هم بست ، من و اصلان يكم بد و بيراه گفتيم كه آره فلان فلان شده ها احساس زرنگي و راننده بودن ميكنن ، چراغ سبز شد و ديديم اين پيكان كذايي ، راهنماي سمت چپ رو ميزنه و ميخواد از منتهي اليه سمت راست خيابون بره به منتهي اليه سمت چپ! اين حركتش ديگه حسابي كفرمون رو در آورد ، حالا منم مسيرم مستقيم بود ، همينجور كه اون به چپ ميرفت منم مستقيم ميرفتم شيشه ماشين رو دادم پايين و مثل چاله ميدونيها صدامو انداختم تو گلوم و گفتم مادرت رو...با اين رانندگيت ، از اونورم اصلان داد زد كه خواهرتو... فلان فلان شده  .... و به راهمون ادامه داديم ، هنوز 2 دقيقه نگذشته بود كه وقتي ميخواستم برم توي يكي از كوچه ها  ، ديدم د بيا اين پيكانيه مثل اجل معلق پيداش شد و كنارم ترمز زد! از اونجايي كه يك اصلِ حقوقي ميگه ، هيچوقت دعوا نكن، مخصوصا وقتي كه ميدوني مثل اسب كتك ميخوري،  پامو گذاشتم رو گاز و گفتم اصلان محكم بشين كه اوضاع پسه! خلاصه پيكانيه با اون 4 تا جوادش پشت سرمون بودن و ما از اين كوچه به اون كوچه به دنبال خودمون ميكشيديمشون و انواع بيلاخهاي مختلف رو براشون ميفرستاديم ، حالا شانسم گرفت كه تمام اون محدوده رو مثل كف دستم بلد بودم ، البته آخرش سوتي عظيمي دادم! همينجور كه  گاز ميدادم و ويراژ ميرفتم وارد يك كوچه شدم و از يك پرايد هم سبقت گرفتم و آيينه اش رو زدم ، به آخر كوچه كه رسيدم ،ديدم گاومون زاييد! كوچه بن بست بود! ديگه ديدم هيچ چاره اي نيست يا بايد دستهامونو بچسبونيم به ديوار و به خدا توكل كنيم يا حداقل 2 تا مشت و لگد بزنيم ، اين شد كه قفل ماشينو برداشتم و آمديم بيرون ، حالا هرچي نگاه ميكنيم ميبينيم اثري از پيكان نيست! انگار آب شده رفته تو زمين! نگو خدا بهمون رحم كرده و وقتي من از ماشين جلوييم سبقت گرفتم و اينا پشتش موندن ، ديگه بيخيال شدن كه بيان تا ته كوچه و فكر كردن ما در رفتيم و دنده عقب گرفتن و رفتن پي كارشون...به هر تقدير از اين مهلكه نجات پيدا كرديم و كلي هم هيجانهاي منفي از خودمون خارج كرديم! ميدونم كه فحاشي و  زد و خورد اصلا  كار جالبي نيست و حتي گفتنش هم افتخار نداره  و اصلا در شان آدميت نيست ، منم كلا آدم دعواييي نيستم و يادم نمياد تا حالا كسي رو زده باشم ، اصولا صبر و تحملم زياده  اما به خدا بعضي وقتها ديگه كاسه صبر آدم لبريز ميشه ، آستانه تحمل آدمي هم حدي داره ، يه وقتهايي ميرسه كه از همه جهات روت فشار مياد و احساس ميكني هر كسي به نوعي حقت رو ميخوره،بهت بي احترامي و بي حرمتي ميكنن، اونجاست كه وقتي صبرت لبريز ميشه ديگه كوچكترين اتفاقي ، مثل جرقه اي كه به انبار باروت بيافته ، آتيشت ميزنه، منفجرت ميكنه و ناخود آگاه رفتاري غير انساني و غير اصولي ازت سر ميزنه و ميگي چرا مثل خودشون باهاشون رفتار نكني؟! البته بازهم نميدونم اسمش رو يك ضعف بزارم يا نه كه من به ندرت اين اخلاق و رفتار رو دارم و بيشترِ مواقع خويشتن داري ميكنم ، هرچند كه گاهي اوقات ، خودم رو به خاطر اين خويشتنداري لعن و نفرين و ملامت ميكنم ، اما هيچوقت اين خويشتنداري بي خير و بركت هم برام تموم نشده!&lt;br /&gt;مثلا در راستاي همين جنگ و جدلهايي كه گفتم اين هفته داشتيم ، چند شب قبل توي خوابگاه ، با بچه هاي اتاقهاي دور و بر توي راهرو جمع شده بوديم و حرف ميزديم كه مسئول خوابگاهها آمد بالا و مشغول آمارگيري شد تا اينكه رسيد به ما و با لحن خصومت آميز و طلبكارانه اي گفت آقايون برين تو اتاقاتون و تو راهرو جمع نشيد ، از اونجايي كه من دفعه اولي كه وارد خوابگاه شدم با همين مسئول روبرو شدم و خيلي خوشرو و با احترام باهاش حرف زدم و اونم همينجوري تحويلم گرفت ، توقع همچين برخوردي رو ازش نداشتم ، واسه همين اخمامو كردم تو هم و رفتم تو اتاقم ، اما بقيه بچه ها وايستادن و مخصوصا يكي از بچه ها به اسم علي شروع به كل كل كرد و 4 تا تيكه هم بار هم كردن و نزديك بود كار به جاهاي باريك بكشه ، تا اينكه علي هم آمد تو اتاق ما و 5 دقيقه نگذشته بود و با هم مشغول حرف زدن بوديم كه اين مسئولِ خوابگاه در زد و آمد تو و شروع به عذر خواهي از من كرد! به طوريكه چشم خودم و همه بچه ها چهارتا شده بود! گفت ببخشيد من روي صحبتم با شما نبود آقاي فلاني ، شما از دانشجوهاي با شخصيت و فهميده ما هستين ، من اگه ميگم تو راهروها جمع نشين واسه خاطر خودتون هست كه اين راهروها استاندارد نيست و كوچكترين صدايي باعث مزاحمت براي خودتون ميشه و خلاصه آمد نشست يه نيم ساعتي دوستانه و با لحني بسيار متفاوت از هر دري باهامون حرف زد و باهاش حرف زديم و كلي هم هندونه زد زير بغل من يكي ، در آخر هم اعتراف كرد كه ببخشيد من اگه اول ميام تند برخورد ميكنم ، اين به خاطر دوران سربازيم هست كه افسر نگهبان بودم و كلي سرباز زير دستم بود و خلاصه برام عادت شده و حتي گاهي وقتها تو خونه هم همينجوري ميشم كه زنم بهم ميگه باز اينجارو با سرباز خونه اشتباه گرفتي، در نهايت بيشتر از قبل باهاش رفيق شديم ، واقعا آدم بايد خيلي فهميده و بزرگوار و با معرفت باشه كه بياد از چند نفر كوچكتر از خودش ، حتي تلويحي معذرت خواهي كنه و اينقدر براشون احترام قائل باشه كه علت رفتارش رو توضيح بده ، اصلا معذرت خواهي هنرِ انسانهاي بزرگ و زير بناي صلح است(حاجي سپنتاي فقيد!) منم معذرت ميخوام!&lt;br /&gt;       اما چي شد كه دستم بريد؟!&lt;br /&gt;چهارشنبه ظهر ما يك كلاس با استاد عزت الله انتظامي داشتيم كه من اصلا حوصله كلاس رفتنم نميامد و گيج خواب بودم ، واسه همين تخت گرفتم خوابيدم و بچه ها رفتن سر كلاس ، وسطهاي كلاس ، حسين ، همون كه شبهاي چهارشنبه ميريم خونش ، آمد توي خوابگاه و تو اتاق و منو بيدار كرد كه فلان كتابت رو بده كه من حذفيات رو از روش علامت بزنم ، منم بيدار شدم و رفتم دستشويي ، از اونجايي كه آدم با فرهنگي هستم و شكر خدا ، پدر و مادرم خوب تربيتم كردن ! هر وقت ميرم دستشويي و دست و صورتم رو ميشورم و دماغم رو خالي ميكنم ، يه دستي توي سينك يا كاسه دستشويي ميكشم كه كثيف نباشه و نفر بعدي كه مياد حالش بهم نخوره ، همينجور كه مشغول انجام دادنِ اين كار فرهنگي بودم يكدفعه انگشت اشاره ام سوخت و مثل فواره خون ازش جاري شد! نگاه كردم ميبينم يك الاغِ نفهمِ بيشعوريِ (واقعا جاش نيست فحش خواهر و مادر به جونش بكشم؟!) تيغ اصلاحش رو انداخته اون وسط و منم نديدمش و دستم رو بريد ، اينقدر عميق بريد كه هر چي دستمال پيچش كردم خونش بند نميامد و نزديك نصفه استكان ازم خون رفت ، حسين كه دستم رو ديد گفت بايد بخيه بخوره ، حاضر شو بريم بيمارستان ، ديگه حاضر شديم رفتيم بيمارستان ، اونجا هم سه تا سوزن زد تو انگشتم كه بي حس بشه و بخيه بزنه اما هنوز درد رو حس ميكردم كه بخيه زدن رو شروع كرد ، قلابِ بخيه اول و دوم كه بدتر گوشتِ سرِ انگشتم رو جر داد ! همينجور درد ميكشيدم و به انگشت نازنينم نگاه ميكردم كه داشتن سلاخي اش ميكردن ، بالاخره با 5 تا بخيه اين زخم سه سانتي رو بستن و روشم باند پيچي كردن و برگشتيم دانشگاه ، شب گفتم برم اين كسي رو كه تيغش رو انداخته تو دستشويي پيدا كنم ببينم بيماريي چيزي كه نداره ، والا به خدا ، بعد از عمري كه آمديم درس بخونيم الكي الكي يه مرضي هم بگيريم و بريم رد كارمون ، خلاصه شروع كردم تك تكِ اتاقها رو در زدم و پرسيدم كه كي امروز صورتش رو اصلاح كرده و تيغ انداخته تو دستشويي تا اينكه فرد مورد نظر رو پيدا كردم! فسقل بچه كه تازه چهارتا شويد رو صورتش در آمده بود و اونرا به صورت پروفسوري هم در آورده بود! بهش ميگم چرا تيغت رو انداختي تو سينك؟!فكر كردي تيغت از تو سوراخهاي چاهك رد ميشه؟! ميگه خوب تو دستشويي سطل آشغال نيست! بهش ميگم تو آشپزخونه كه هست! زورت مياد چهار قدم راه بري؟! ميگه خوب تو چرا دستت رو كردي تو دستشويي!!تازه صبح كارگر مياد تميز ميكنه و تيغو برميداره! ميگم اگه دست اون بنده خدا بريد چي؟! ميگه نه اون دستكش داره!!&lt;br /&gt;  تو جاي من ، واقعا به همچين آدم زبون نفهمه خري چي بايد گفت؟!موندم ديگه چي بگم كه در حد شعورش باشه ، گفتم حالا هپاتيتي ايدزي چيزي كه نداري ، خودش كه گفت ندارم ديگه اگه پس فردا ايدز گرفتم نگي اين رفته بي ناموسي كرده ايدز گرفته!&lt;br /&gt;موندم آخه اين چه عادت زشت و تهوع آوري هست كه ما ايرانيها داريم و به وفور هم تو خوابگاه ديدم ، اونم اينكه هميشه دوست داريم گند و كثافت و آشغالمون رو يكي بعد از ما يا نفر بعدي جمع كنه و جورش رو بكشه ، اگه ميرينيم آب نميريزيم ، اگه آشغال ميريزيم جمع نميكنيم و الخ....&lt;br /&gt;به هر حال كه به خاطر همين حماقت دستم بريد و اگه بخوام خوشبينانه به قضيه نگاه كنم بايد بگم كه شانس آوردم كه دست چپم نبريد وگرنه نميتونستم باسن مبارك رو بشورم! تازه به خاطر اين اتفاق كلي هم عزيز شدم ، وقتي پدر و مادرِ عزيز تر از جان دست طفلِ معصومشون رو ديدن كلي تحويل گرفتن، مادر ، صبح و عصر جيگر كباب ميكرد و به خوردمون ميداد كه خون از دست رفته گل پسرش رو برگردونه ، پدر هم كه جانم جانم از دهنش نميافتاد و نميگذاشت پسر دودول طلاش دست به ظرفها بزنه كه اوف بشه! يه وقت ديدي هفته بعد نصف هيكلم رو باند پيچي كردم كه بيشتر بهم خوش بگذره! البته اين هفته واقعا پدرم در اومد ، سرماخوردگي هم مزيد بر علت شد ، دقيقا همون شبي كه مجروح شدم گلو درد شديدي هم به سراغم آمد ، آخ كه چقدر از اول سرماخوردگي و اين گلو درد كذايي متنفرم ، هر بار كه آب دهنت رو قورت ميدي انگار يك پارچ زهر ميخوري ، حاضرم شونصدتا بخيه ديگه هم بخورم اما اين گلو درد رو نداشته باشم ، البته الان كه ديگه درد ندارم و از فردا پس فردا سرفه هاش شروع ميشه ، منو باش تازه كلي به خودم مغرور شده بودم و غبغبم رو باد كردم كه بابا بدن ، بابا سلامتي ، همه بچه ها و هم اتاقيا سرما خوردن و مريض شدن اما تو هنوز مثل كوه وايستادي! اينجوري آدم خودش رو چشم ميزنه!&lt;br /&gt;اين هفته براد پيت هم يه امتحان شيرين ازمون گرفت ، شبي كه انگشتم اوف شد همه بچه ها به شوخي ميگفتن تو با استاد هماهنگ كردي كه دستت رو اينجوري كني و امتحان ندي ، گفتم آخه اوسكول ها اگه به هماهنگي باشه كه سوالها رو ازش ميگيرم ، باز گير ميدادن كه سوالها رو داري و بايد بهمون بگي ، حالا خوبه من همش يك هفته باهاش رفتم ،خلاصه امتحان رو گرفت و با اين دستم ، همه سوالهاش رو به جز بند ج يكي از سوالها درست جواب دادم ، استاد انتظامي هم كه اين هفته ، آخرين هفته اي هست كه مياد و ميخواد بره مكه، تازه فهميدم چقدر باحاله! واسه يكي از درسها كه جزوه داده و همه جزوه رو حذف كرده و از 20 صفحه آخرش امتحان پايان ترم ميگيره! اون دو تا درس ديگه رو هم آمد سر كلاس گفت كتابها رو باز كنيد و شروع كرد به گفتن كه كجاها رو علامت بزنيد و بخونيد ، تازه باحال تر از اون اين بود كه ميگفت فقط تيترها رو ازتون ميخوام ، اگه توضيح اضافه بدين نصف نمره ازتون كم ميكنم! دليلش هم اين هست كه ميگه پس فردا كه بخواين به قاضي عريضه بدين ، بايد صريح و خلاصه و موجز مطلب رو برسونيد وگرنه قاضي روده درازي ها و چرت و پرتهاتون رو نميخونه و ميندازتتون بيرون!&lt;br /&gt; اين هفته سر كلاس فلسفه هم خيلي لذت بردم ، واقعا استادش استاد هست ، متنوع درس ميده ، يك هفته بهمون كتاب معرفي ميكنه ،يك هفته سر يك موضوعي باهامون بحث ميكنه، يك هفته برامون فيلم ميزاره و يك هفته هم جزوه ميگه! علي رغم اينكه حسابي مسلمون هست و ريش و پشم داره و هر دفعه مياد سر كلاس 5 دقيقه اول صحبتش عربي بلغور ميكنه اما فوق العاده خوشرو و خوش خنده و روشن هست ، كله بزرگ و پيشوني بلند و چين دارش و قد بلندش و ريش فر دارش واقعا آدم رو ياد شكلهايي ميندازه كه از افلاطون كشيدن! خلاصه كه با اينم حسابي شيش شدم ، مونده فقط استاد عربي كه هم خودش و هم درسش برام مصيبتي هست:((( &lt;br /&gt;داشتم از استاد فلسفه ميگفتم ، اين هفته برامون يك فيلمي گذاشت از يه بابايي كه ان ال پي و اين صوبتا كار ميكرد و راجع به خداشناسي و عشق و محبت صحبت ميكرد ، اون بابايي كه تو فيلم بود و از قضا دكتر هم بود ، داشت ميگفت كه قطرات آب هم عشق و محبت و نفرت رو ميفهمن و هوشمند هست ، در ادامه گفت يه دانشمند ژاپني هزاران آزمايش روي آبها انجام داده و به اين نتيجه رسيده ، مدل كارش هم اين بوده كه آبهاي مكانها مختلف رو منجمد ميكرده و شكل مولكوليشون رو زير ميكروسكوپ  نگاه ميكرده و ازشون عكس هم تهيه كرده و در ادامه شروع به نشون دادن عكسها كرد ، شكل مولكولي آب در سدها و درياچه هاي داخل شهر و رودخونه هايي كه از شهر ميشدن ، عموما ناهنجار، بدشكل و تيره بود ، اما شكل مولكولي آبهاي رودهايي كه از كوهها  جاري ميشدن و سرچشمه ها خيلي خوشگل و جذاب بودن و ميگفت كه اين آبها به خاطر اينكه هنوز با افكار منفي انسانها تماس پيدا نكردن اينجور زيبا هستن و ....نتيجه اخلاقي اينكه تمام ذرات هستي هوشمند هستن و نسبت به حسها واكنش نشون ميدن ، بازهم نتيجه اخلاقي اينكه من از اين به بعد وقتي صورتم رو ميشورم و آب ميخورم قربون صدقه آب ميرم ، ماشينم رو ميبوسم و باهاش حرف ميزنم و به تمام ذرات هستي عشق ميورزم...&lt;br /&gt;هفته قبل وقتي مامان گفت خاطره رفته پيش علي و الان با هم هستن كلي دلم براشون تنگ شد و بهشون حسوديم شد كه پيش همديگن ، نميدوني چه دردي داره وقتي يك خواهر و برادر حقيقي داري اما  هيچوقت درست و حسابي و اونجوري كه دلت ميخواد نديديشون و باهاشون نبودي ، نميدوني چه دردي داره برادري داشته باشي كه از يك گوشت و پوست و استخون باشين اما 10 سال همديگرو نديده باشين و خواهر خوشگلي كه سال تا سال نميبينيش،دلم ميگيره وقتي ميبينم تو سن و سالي هستيم كه بيشتر از هميشه همديگرو ميفهميم و ميتونيم از كنار هم بودن لذت ببريم اما از هم دوريم ، دلم ميگيره وقتي ميبينم يه جاهايي شديدا به عطوفت برادرانه و خواهرانه هم احتياج داريم و در دسترس نيستيم ، هر سه تامون تنهاي تنها افتاديم ، يكي از برزگترين آرزوهامه كه تا وقتي زنده هستم ، قبل از اينكه هر كدوممون گرفتار تر بشيم ، حتي براي چند روزهر سه تا با هم باشيم و يه شبي دست جفتشون رو بگيرم تو دستم و كنارشون بخواب برم...&lt;br /&gt;پ ن : درگذشت جانسوز و ناگهاني ايهام ، اين جوان ناكام را به هواداران و  دوستدارانش تسليت عرض نموده از خداوند صبر جميل و اجر جزيل براي بازماندگان آن مرحوم علي الخصوص شهر سوخته آرزومنديم .&lt;br /&gt;كاميارِ گل ، هرچند كه چهارطرف وبلاگت رو بوسيدي و نوشتن رو گذاشتي كنار و مثل من از علي دايي سرمشق نگرفتي! اما برات دعا ميكنم كه در اثر يك تناسخ به عرصه نويسندگي برگردي ولذت اون نوشته هاي خوشمزت رو دوباره نصيبمون كني&lt;br /&gt;پ ن : هركسي كو دور ماند از اصل خويش....باز جويد روزگار وصل خويش&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-116579083264447929?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/116579083264447929/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=116579083264447929' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/116579083264447929'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/116579083264447929'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2006/12/blog-post_10.html' title='بازجوييم روزگار وصل خويش...'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-116510940909010443</id><published>2006-12-02T17:28:00.000-08:00</published><updated>2006-12-02T17:31:11.980-08:00</updated><title type='text'>به روي خوبِ تو مينوشم اي شكفته به مهر....</title><content type='html'>ميگم شهر سوخته هم باهام قهر كرده نميزاره نوشته هام رو بزارم زير خاكسترهاش ، هفته قبل ، تا قبل از رفتنم به دارقوز آباد عليا ، خودمو جر دادم بلكه از در آشتي در بياد ، اما نيامد كه نيامد، فقط به گذاشتن تيتر راضي ميشد و بس! شايدم نفسم خورده بود بهش،  مست شده بود و بدمستي از خودش در ميا ورد ، ديگه ناچارا به گذاشتن همون تيتر بسنده كردم كه  اين مطلب رو برسونه كه به روي خوب تو مينوشم ، پس هستم! حالا خدا كنه از خر شيطون بياد پايين و بزاره مطالب هفته قبل رو با 4 خط اضافه تر بگذارم وگرنه ، مسئوليت هرگونه تيتري رو اين دفعه خودش بايد به عهده بگيره!&lt;br /&gt;قبل از هر چيزي لازم ميدونم يه داستان در مورد فرهادِ  كوه كنِ خدا بيامرز بگم! ميگن اين فرهادِ عاشق كه عشق شيرين رو در قلبش حك كرده بود ، هميشه يك عكس شيرين خانومِ خوشگل رو همراهش داشت ، جدا از وقتهايي كه دلش تنگ ميشد و به عكس نگاه ميكرد و قربون صدقه شيرين ميشد، موقع كوه كندن ، وقتي خيلي خسته و كوفته ميشد ، عكس شيرين رو در مياورد يه نگاهي مينداخت و از خودش ميپرسيد ، اين شيرين بالاخره منو دوست داره يا خسرو رو يا باباشو يا اسبِ ابلق طلاشو ، يه بار ميخنده و رومونو ميبوسه ، يه بار اخم ميكنه و ميگه برو پي كارت ، يه بار نگرانمون ميشه يه بار بيخيا لمون ميشه ، خلاصه فرهاد بعد از كلي تفكر ، بلند ميشد تيشه اش رو دستش ميگرفت و ميافتاد به جون صخره ها و با خودش ميگفت ، كاري سخت تر از كندن كوه ها هم هست! ...حالا كه بالاخره فرهاد جونش رو تو همون كوهها از دست داد اما هيچوقت نفهميدم بالاخره  شيرين چي شد ، چيكار كرد ، رفت پيش خسرو يا در حا لي كه سيگار برگ گذاشته بود گوشه لبش به سمت غرب وحشي هجرت كرد ، يا تو كوهها به دنبال سبزه و گل و بته اي كه از وجود فرهاد روييده بود ميگشت يا...از كوههاي بيستون كه رد بشي و اين جريان رو بپرسي ، صداي فرهاد رو از تو كوهها ميشنوي كه ميگه الهي دلخوشي باشه پناهش...   &lt;br /&gt;هفته قبل تر از اين هفته عجيبي بود ، خيلي عجيب ، از اون جهت كه اتفاقات شاد و ناراحت كننده اي برام پيش آمد ، اما من ، تنها نظاره گر و مبهوت بودم و متفكر!&lt;br /&gt;هفته قبل(2 هفته قبل) كه ميخواستم راه بيافتم به سمت دارقوز آباد ، خبر دادن كه پدر شوهر خاله ام( همون عمو جوادِ ماركسيستِ دوست داشتني)فوت شده ، حالا من پدرش رو 2 ، 3 بار بيشتر نديده بودم ، يه پيرمرد 80 ، 90 ساله ي مريض! اما به خاطر عمو دلم ميخواست كه حداقل تو مراسم تشييع جنازه اش باشم و اين شد كه دوشنبه و سه شنبه رو موندم ، هرچند كه مامان و بابا كلي رفتن رو مخم كه برو به كلاسهات برس ، اما اينجور موقعها هيچ حرفي تو مخم نميره ، مخصوصا كه كسي فوق العاده برام عزيز باشه و بخوام تو اين لحظه ها كنارش باشم و بالاخره  موندم .&lt;br /&gt;صبح كه ميخواستن تشييع جنازه اش كنن ، ما يكم زودتر از هيات همراه به قبرستون رسيديم ، تو اون نيم ساعت شروع كردم به راه رفتن بين قبرها ، همينطور قدم ميزدم و سنگ قبرها و  اسامي رو ميخوندم ، قبرستون پر بود از جوون ناكام ، دلم گرفته بود ، اوجش وقتي بود كه رسيدم به قبر يك دخترِ 14 ،15 ساله ، قبرش با همه قبرها متفاوت بود ، بسيار زيبا بود ، به جاي سنگِ قبر ، براش يك باغچه درست كرده بودن! چند تا بوته ي كوچيك و چند تا گل توش روييده بود و بالاي قبرش هم يك سنگ بود كه روش اين شعر نوشته بود :&lt;br /&gt;بهار، آمد پريشان باز&lt;br /&gt;باغِِ دل افسرده بود اما&lt;br /&gt;آبِ رفته باز آمد به جوي&lt;br /&gt;ماهي مرده بود اما&lt;br /&gt;در حالي كه بغض گلوم رو فشار ميداد چند بار اين شعر رو با خودم زمزمه كردم ، مخصوصا قسمت آخرش رو ، ماهي مرده بود اما....&lt;br /&gt;وقتي جنازه ي پدرِ عمو رو آوردن و گذاشتنش تو قبر ، اولش كنار پسر خاله ام وايستاده بودم ، ديدم بهزاد ، اون يكي پسر خاله ام هم روبروي ما و تو جمعيت وايستاده ، از مهدي پرسيدم چرا شما دوتا اينقدر با هم سنگين شدين ؟ از هم دلخورين؟ مهدي با طعنه و از روي ناراحتي گفت : مارو هر وقت كار داشته باشن به درد ميخوريم! وقتي اينو شنيدم بيشتر دلم گرفت ، چون ميدونستم و ميدونم هر دوتا خيلي گل و با معرفت هستن ، چون ميديدم يك سوء تفاهم تخمي ، بينشون رو بهم زده ، چون ميديدم تو اون لحظه ،  آدمي كه تا چند روز قبل زنده بوده ، حالا تو خروارها خاك خفته هست و اين دوتا هنوز گرفتار و دلگيرِ اين دنياي پوچِ مسخره هستن!&lt;br /&gt;رفتم جلوتر ، كنارِ قبر وايستادم ، عمو جواد نشسته بود كنار قبر و مثلِ ابر بهار اشك ميريخت و هق هق ميكرد ، فقط دستم رو گذاشتم رو شونه اش و به پيرمردي نگاه ميكردم كه تو قبر وايستاده بود و دستش رو گذاشته بود  رو شونه مرده و تكونش ميداد و عربي بلغور ميكرد، تمام مدت كنار عمو جواد بودم ، بدون اينكه يك قطره اشك بريزم يا يك كلمه حرف بزنم ، تنها غرق در افكارم بودم و بغضم رو قورت ميدادم و  دستم به كمر و شونه هاي عمو بود ....&lt;br /&gt;وقتي مراسم تموم شد و ميرفتيم خونه ، بابا يك آهي كشيد و گفت اينم رفت ، كاش مراسم ما هم به اين خوبي و آبرو مندي باشه و چهار نفر دورمون باشن و جنازه امون نصيب گرگ و شغاال و .. نشه ، خنده ي تلخي زدم و گفتم مهم اينه كه ديگه وجود نداري و بينمون نيستي ، ديگه چه فرقي ميكنه چي ميشه و كي مياد ، بابا سري  به علامت تاييد تكون داد و گفت راست ميگي ، واقعا چه فرقي ميكنه....&lt;br /&gt;وقتي از دارقوز آباد برگشتم ، مراسم ختم هم تموم شده بود ، شب پاي كامپيوتر نشسته بودم و مشروبم رو ميخوردم و  دلتنگ بودم و پكر كه اين شعرِ فريدون مشيري رو براي عمو جواد ، اس ام اس زدم ، &lt;br /&gt;به روي خوبِ تو مينوشم&lt;br /&gt;اي شكفته به مهر&lt;br /&gt;چو روزني به رهايي ، هميشه روشن باش&lt;br /&gt;سياهكاران را ، هان اي سپيد سارِ بلند&lt;br /&gt;چو تيغِ صبح&lt;br /&gt;به هر جا&lt;br /&gt;هميشه&lt;br /&gt;دشمن باش &lt;br /&gt; هنوز نيم ساعت نگذشته بود كه  في البداههه شعري از خودش برام گفت و اس ام اس زد:&lt;br /&gt; مستِ غم بودم مرا هشيار كردي ، اي عزيز&lt;br /&gt;زخمهاي كهنه ام تيمار كردي ، اي عزيز&lt;br /&gt;در رهايي نكته ها و در رسيدن قصه هاست&lt;br /&gt;طبعِ خواب آلوده ام بيدار كردي ، اي عزيز&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;به همين سادگي ، گاهي وقتها با سكوت و گاهي وقتها . حتي با سرودن و گفتنِ يك شعر كه از اعماق وجودت و خالصانه برمياد ، ميشه به كسي گفت كه چقدر دردت رو ميفهمم و دوستت دارم..... &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; هفته قبل وقتي رسيدم دارقوز آباد همه بچه ها ميگفتن معدل الف دانشگاه آمد ، به خاطر اينكه با استادها به جز همون مرتيكه ي عرب رفيق شدم و باهام بگو و بخند دارن! موضوع وقتي جالب تر شد كه بهم لقب درويشِ جادوگر و مغِ اعظم رو دادن! ماجرا از وقتي شروع شد كه هفته قبل خواب ديدم كه يكي از اساتيد(خانم مجري) ، طبق روال معمول درسي نميپرسه ، به بچه ها ي دور و بري گفتم اين هفته درس نميپرسه ولي حاضر و غايب ميكنه و اين اتفاق افتاد! وقتي اين هفته گفتم درس ميپرسه ولي حاضر و غايب نميكنه و خودمم حاضر نشدم ، بچه ها كف بر شدن ، اين قضيه گذشت تا اينكه يكي از بچه هاي كلاس آمد تو اطاقمون ، به طور اتفاقي كف دستش رو ديدم و دستش رو گرفتم تو دستام  و گفتم متولد تابستوني ؟1 گفت آره ! با اون سوادِ ناقصم دوباره نگاه كردم و گفتم متولد مردادي؟! در حالي كه شاخ در آورده بود گفت آره ! ازم پرسيد روز تولدم رو هم ميدوني؟! اينبار شانسي و با حسم گفتم 10!( مثل اينكه دارم توسط مردادي ها محاصره ميشم) مثلِ چوب خشكش زد و گفت از كجا ميدوني ؟! وقتي يكم ديگه از خصوصياتش رو گفتم هاج و واج نگاهم كرد ، بعدش يكي ديگه از بچه ها دستش رو آورد جلو واسه اونم خصوصياتش رو گفتم به 5 دقيقه نكشيد ديدم 8 ، 9  تا از بچه ها ريختن تو اتاقمون  كه شنيديم اينجا فالگير دارين و ريختن رو سرم و دستاشون رو آوردن جلو!!! جالبتر از اون اين بود كه ديدم به جز دوتا از بچه ها بقيه بچه هاي حقوق ، همه متولد بهار و تابستون هستن! بعد از اون قضيه ، هم خوابگاهيا و همكلاسيا به شوخي  ميگن سر به سر اين حاجي نزاريم كه ورد ميخونه  سوسكمون ميكنه!! خنده بازاري شده به خدا ، اين هفته هم كه از قضا  استاد پادشاه عثماني دادگاه داشت ، گفتم آفا اين نمياد و نيامد!..من شبيه جادوگرام؟!البته ريش و پشممي كه گذاشتم ميخوره!&lt;br /&gt;دانشگاهمون از لحاظ اساتيد در حد كويت هست ، اين هفته استاد پاشاي عثماني كه نيامد ، استاد عزت الله انظامي هم كه قلبش دوباره مشكل پيدا كرده بود و نيامد ، براد پيت هم زنگ زد گفت اين هفته نميام! خيلي شيرين 6 تا درسمون كه با اين 3 تا استاد داريم پيچونده شد ! ديده بوديم دانشجو بپيچونه اما نديده بوديم استاد ، ببخشيد اساتيد بپيچونن، نه تورو خدا خنده دار نيست بلندشي بري 6 تا كلاست تشكيل نشه و فقط 3 تا كلاس عمومي ات تشكيل بشه ،‌آخه منِ خاك بر سر پس فردا چطوري وكيل از آب در بيام ، آهان راستي گفتم وكيل ، چند روز قبل تو اتاق بچه هاي عمران و روانشناسي نشسته بوديم يه نگاهي بهشون كردم گفتم آقا 2 روزِ وارد دانشگاه شدين به شما ميگن مهندس به شما هم ميگن دكتر ، ما بخت برگشته ها رو چي بايد صدا كنن؟ قاضي، وكيل، مشاور ، سردفتر؟!ما فعلا لپ لپ هستيم بايد تا آخرش صبر كنيم تا يه خري از آب در بياييم ، هرچند كه مثل اينكه قيافه من بيشتر به مهندسها ميخوره چون هرجا تو دانشگاه كار دارم و اينور اونور ميرم مهندس صدام ميكنن!! خوب چيه مگه مهندسي حقوق دارم!   &lt;br /&gt;دو هفته قبل با يكي از استاندارها هم جلسه داشتم!!! بزار از اولش بگم ، ميدوني كه اين  آتوسا(دختر خاله) ، فالِ قهوه ميگيره توپ!!  ميگه تا 2 روز ديگه رو دست چپت يك خال در مياد و رد خور نداره كه در نياد! بهش ميگم بيا يه كافي شاپ بزنيم تو فال قهوه بگير من كف خوني ميكنم ! دو هفته قبل وقتي فاالم رو گرفت و گفت اين هفته تو يك جلسه شركت ميكني ، تو دلم بهش خنديدم و گفتم برو بابا دلت خوشه با كي جلسه دارم! اما به 2 روز نكشيد كه شوهر خاله ام(باباي آرش) از تهران آمد و گفت ميتوني باهام بياي فلان استان و كمكم باشي ؟! گفتم آره! رفتيم به يكي از استانها و منم همراهش بودم و نقشِ آپارتچي رو براش ايفا ميكردم و حينِ صحبتش با استاندار ، تصاوير رو مينداختم رو پرده! (يادِ سينما پاراديزو و اون پسرك افتادم) اونم چه استانداري ! با ريش و پشم و چفيه و مغزِ فندقي! با خودم گفتم خاك بر سرت حاجي كه اين استانداره و تو پشتِ لپ تاب نشستي! واقعا آتيش ميگيرم وقتي يك دنيا  ايرانيِ پر انرژي و فرهيخته و باسواد رو ميبينم كه به گوشه و كناري رونده شدن و بعد چهارتا پفيوز و الدنگ ، بزرگترين و سازنده ترين پستها ي اين مملكت رو به دست گرفتن....   &lt;br /&gt;وقتي رسيديم استانِ مربوطه  ، باباي آرش و شريكش تو يك اتاقِ هتلِ معروف شهر ، جا رزرو كرده بودن، يك اتاق با دو تا تختِ يك نفره ، گفتم عمو جان من رو زمينم ميتونم بخوابم اما تو كتش نرفت كه نرفت و براي يك شب يك اتاق برام گرفت با يك تختِ دونفره! منم مثل شاهان هخامنشي رو تختِ دو نفره گرفتم خوابيدم در حالي كه يك بالشت رو بغل كردم! آخرش هم كه كارش تموم شد به عنوان شتيلِ قراردادي كه بسته بود ، يه پولي گذاشت تو جيبم ، چون ميدونست كه پول رو قبول نميكنم به فيلم و كلك گفت اين پول همراهت باشه ميخوام يك كاري برام انجام بدي! بعد كه ازم دور شد، زنگ زد و گفت اين كادوي دانشگاهت هست!&lt;br /&gt;عجيب از آدمهاي با سخاوت و لارج خوشم مياد ، اين شوهر خاله ام يكي از اونهاست ، فوق العاده دستش براي مردم تو جيبش ميره ، وقتي ميرفتيم كرايه راننده شد 14 ولي اين 20 تومن بهش دا د! يك فرمولي وجود داره كه ميگه وقتي سخاوتمند باشي دنيا برات سخاوتمند هست، يكي از اون عجايبِ سخاوتمندي اصلان هست ، بارها ديدم كه اينور و اونور مثل ريگ پولِ خرج ميكنه ، مثلا ميريم كارواش ميبيني 1000 تومن اضافه بر سازمان به كارگري كه ماشينش رو دستمال ميكشه ميده ، بهش ميگم اين زيادش هست ميگه من دوست دارم اينقدر بهش بديم، اين بدبخت از صبح داره دستمال ميشكه! و انصافا نديدم تا حالا اين اصلان واسه پول بمونه ، از آسمون براش ميرسه! خودمم ايضا همينجوريم ، وقتي كارم گره پيدا كنه ميرسه....&lt;br /&gt;حالا نه واسه پول ، واسه هر چيزي اين دنيا گرد عمل ميكنه! همين اصلان يه زماني يه نامرديه بزرگي در حقم كرد ، مثل اينكه از پشت شمشير فرو كنن تو ماتحتت! ميخواستم يه بلايي سرش در بيارم كه مرغاي آسمون به حالش گريه كنن اما بي خيال شدم ، خودشم كلي  قسم و آيه تحويلم داد كه من اينكارو باهات نكردم ، منم فراموش كردم و مثل هميشه با هم بوديم تا اينكه بدتر از اون بلا نصيبِ خودش شد! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;حس ميكنم اين روز ها حسِ تازه اي در وجودم دميده شده ،  حسي عجيب و غريب ، بيشتر از هميشه به اين ايمان پيدا كردم كه  به قله بلند و  بزرگي مي رسم ! اگر بگم كه اتفاقاتِ اين روزها ، همش مثل يك چتر حمايت كننده و به پيش برنده برام اتفاق ميافته بهم ميخندي ، وقتي بيشتر ميخندي كه بگم به خطوطش در دستم هم رسيدم! &lt;br /&gt;به قول نويسنده گمنام ، هر يك از ما روياي دروني داريم كه ميتوانيم آنرا شكوفا كنيم. تنها و تنها اگر شهامتش را داشته باشيم كه اقرار كنيم آن رويا چيست! اقرار غالبا بسيار دشوار است. يكي از عالي ترين اقرار ها اين است كه به خود با قاطعيت بگوييم : "ميدانم كه ميدانم و به هدايت درونم اعتماد دارم" تكرار و باور چنين عباراتي باعث به واقعيت نشستن رويا دارد!&lt;br /&gt;ميگن ناپلئون وقتي بچه مدرسه اي بود تو يك مسابقه طناب كشي شركت كرد كه فرمايشي بود و تيمِ برنده از قبل مشخص بود و اتفاقا ناپلئون تو تيم بازنده بود و برادرش تو تيم برنده ، ناپلئون اينقدر رفت به برادرش گفت و تو پاش زد كه جاشون رو عوض كردن و ناپلئون رفت تو تيم برنده!&lt;br /&gt;ناپلئون يك چيز ديگه هم ميگه ، ميگه آدم تو يك مكانِ دورافتاده اول باشه ، بهتر از اين هست كه تو يك مكانِ شلوغ هيچي نباشه!&lt;br /&gt;هرچند كه ناپلئون درآخر شكست خورد و تبعيد شد اما ما كه حقوقدانيم هنوز داريم قوانيني به نام قوانين ناپلئوني رو ميخونيم!&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;اين هفته يك پليسِ نامردي هم 20 هزار تومن به خاطر سرعت ، جريمه ام كرد ، نامرد ، به خاطر اينكه يك جايي كمين گرفته بود و سرعتم رو زد كه هيچ جاي خطرناكي نبود ! بيشتر به سركيسه كردن ميخورد تا حفظ قوانين ، حالا سرعتم هم 100 تا بيشتر نبود! خلاصه جريمم كرد منم به تلافيش بعد از اينكه برگ جريمه رو گرفتم ، جيغ ماشين رو در اوردم و يك تيك آف كشيدم كه تا 1 متر جاش موند ، مثل فحشِ خواهر و مادر مي موند براش! قانون شكني بعضي وقتها بدجوري مزه ميده ، مخصوصا براي قوانينِ تخميِ ما!&lt;br /&gt;هفته ديگه شايد نيام و دارقوز آباد بمونم ، اين هفته تمام جاده برف و يخبندون بود ، اونم جاده اي كه هر هفته توش تصادف ميبينيم ، تو شبم كه ميامديم ، راه 4 ساعته رو به 6 ساعت آمد ، گفتم اگه اينجوري پيش بره  همون دارقوزآباد بمونم بهتره ، تازه اينجا كه ميام فرصت پيدا نميكنم كتابامو بخونم ، تبديل ميشم به راننده و آچار فرانسه ،  الان 2 روزه از وقتي آمدم درگير مامانم ، زانوش كيست در آورده ، بردمش بيمارستان و آزمايشگاه و ...الان ساعت 4 صبحِ و دارم هلاك ميشم از خواب ، خدايا چرا هيچ جا ديگه خواب ندارم:(&lt;br /&gt;پ ن1: بايد يك كلاس رمز خواني ثبت نام كنم!&lt;br /&gt;پ ن 2:شكفته به مهر از دي شروع شده و از ماه  گذشته!&lt;br /&gt;پ ن 3: مرا روزي مباد آندم كه بي ياد تو بنشينم...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-116510940909010443?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/116510940909010443/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=116510940909010443' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/116510940909010443'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/116510940909010443'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2006/12/blog-post.html' title='به روي خوبِ تو مينوشم اي شكفته به مهر....'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-116398202616485700</id><published>2006-11-19T16:18:00.000-08:00</published><updated>2006-11-19T16:20:26.180-08:00</updated><title type='text'>كور سو ميزند از دور چراغي....</title><content type='html'>چقدر خوبه يه پسر ، با ، باباش رفيق باشه ، البته بالعكسش بهتر هست ، من كه هر چي بزرگتر ميشم بيشتر با اين بابا حال ميكنم ، شايدم اون هرچي پير تر ميشه باحال تر ميشه ، البته غر و لند و كل كل ها از هر دو طرفمون سر جاش هست ، اما از اون طرف بگو و بخند و شوخيهامون سر جاش هست و دلتنگي ها و ناراحتي هامون از همديگه زود گذر. بعد از ظهري بالاخره با هم سيستم گرمايي خونه رو راه انداختيم ، لامسگ اينقدر هوا سرد شده كه تف كني تو هوا يخ ميزنه و به اين ترتيب بابا به اين نتيجه رسيد كه ديگه وقتشه!&lt;br /&gt;بعد از اينكه كارمون تموم شد رفتم بساط آب شنگولي رو چيدم و در حالي كه بابا كنارم نشسته بود و ساندويچ ميخورد ، پيك ها رو 2 تا يكي ميرفتم بالا ، خودش كه اساسي بچه مثبت هست و لب به اين چيزا نميزنه ، ولي كنار حاجي ميشينه و پسر دودول طلاش رو نگاه ميكنه و كيف ميكنه ، البته گهگداري هم ديگه طاقتش طاق ميشه ميگه : بسه ديگه اينقدر نخور! ولي امروز بعد از ظهر هيچي نگفت ، آخه هوا خيلي سرد بود منم گفتم جونِ بابا تو اين هوا هيچي اين بدن رو گرم نميكنه ، اصلا اگه نخوري نميتوني بري بيرون! بعدشم كه هي &lt;br /&gt;ميخوردم و ميگفتم به سلامتي بابا به شادي بابا ، اونم ندا ميداد كه نوشِ جان!..&lt;br /&gt; حالا صحنه جالبش از وقتي شروع ميشه كه مامان از دوره قران و روضه و اين صوبتا مياد ، امروز كه آمده ميگه تو اسلام گفته كه زن به مردِ مشروب خوار ندين! زدم زير خنده ميگم آخه مادرِ من ، من كه مسلمون نيستم ، بعدشم تو ديدي من مشروب بخورم بد اخلاقي كنم يا عمل خلافي انجام بدم ، يا ميگم و ميخندم و ميرقصم يا هم كه ميرم تو اطاقم ، گوشه تنهايي و عزلت انتخاب ميكنم ، اصلا بايد از خدا بخوان به همچين مردِ خوش مستي زن بِدن!&lt;br /&gt;آخ كه اگه هنوز زمان شاه بود و بساطِ ميخونه ها برچيده نشده بود ، ميرفتم و مينوشيدم و ميخوندم كه : شبا همش به ميخونه ميرم من ، سراغِ پي و پيمونه ميرم من ، تو اين ميخونه ها خسته دردم ، به دنبالِ دل خودم ميگردم....&lt;br /&gt;اصلا چي ميشد اگه خدا منو يه چند صد سال قبل ميفرستاد رو زمين كه با حافظ ميرفتم هم پياله ميشدم ، فكرش رو بكن من ميشدم ساقيِ حافظ، بعد حافظ يك دستي به ريشش ميكشيد و با صداي بلند ميخوند : ساقيا ، شرابِ تلخ ميخواهم كه مرد افكن بود زورش...كه تا يكدم بياسايم ز دنيا شر و شورش&lt;br /&gt;منم جامش رو رو پر ميكردم و مياورديم بالا و ميخوندم : حافظا ، تلخ است چون زهر مار ...مرد افكن بود چون غم يار ...و بعدش  تلق ميزديم به هم و ميرفتيم بالا....&lt;br /&gt;حالا حافظ اگه افتخار نميداد ميرفتم پيش بابا طاهر عريان! سر در گريبان همديگه ميكرديم و بابا طاهر با اون لهجه شيرينش واسم ميخوند، ساقيو!&lt;br /&gt;  زيادم مي بده، غم دارم امشو&lt;br /&gt;خودم را از خودم كم دارم امشو&lt;br /&gt;برو در پرده تاريكت اي ماه&lt;br /&gt;كه مو از سايه ام رم دارم امشو&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;جدي ، يكي از آرزوهامه كه يكروزي تو هر پست و مقام و سن و سالي كه باشم و وسعم رسيد ، يه ميخونه اي ، ديسكويي ، چيزي درست كنم و جماعتي رو مست كنم و برقصونم ، اگه نشد حداقل يك دكه باده فروشي كوچيك ميزنم تا مامن يكشبه خانه بدوشي باشم و آرزوي شاعر(ناصر روانبخش) رو برآورده كنم!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;كور سو ميزند از دور چراغي &lt;br /&gt;شايد&lt;br /&gt;دكه باده فروشي آنجاست&lt;br /&gt;يا كه سجاده نشيني به تمناي بهشت&lt;br /&gt;دستِ آزش سوي درگاه خدا&lt;br /&gt;يا طبيبي به سرِ باليني&lt;br /&gt;دست افسوس بهم ميسايد&lt;br /&gt;يا كسي منتظر است&lt;br /&gt;تا كسي باز آيد&lt;br /&gt;يا كه عشرت طلبانند آنجا&lt;br /&gt;گرم پاكوبي و دست افشاني&lt;br /&gt;مي ربايند زهم&lt;br /&gt;بوسه ها پنهاني&lt;br /&gt;كور سو ميزند از دور چراغي&lt;br /&gt;ايكاش&lt;br /&gt;دكه ي باده فروشي باشد&lt;br /&gt;مامن يكشبه خانه بدوشي باشد&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;پس اگه ايران تا اون موقع فرانسه نشد! ميريم فرانسه يك ميخونه ميزنم، قول ميدم تا يوروي آخر رو از مشتري ها نگرفتم ولشون نكنم!&lt;br /&gt; &lt;br /&gt; هفته اي كه گذشت ما با اين براد پيت ماجراها داشتيم ،  از اول هفته بگير تا آخرش كه همين چند ساعت قبل بود(يادآور ميشم هفته ما اروپايي هست، هرچي باشه از الان بايد به فرانسه عادت كنيم!)&lt;br /&gt;آره خلاصه ماجرا از دوشنبه صبحِ هفته قبل شروع شد كه ما كله سحر با يك چشم باز و يك چشم بسته ، سوار اتوبوس شديم و رفتيم اون ته مها نشستيم كه تا دارقوز آباد، راحت كپه مرگمون رو بزاريم و بخوابيم،  ولي از اين آسايش و خيال خام چند لحظه اي نگذشته بود كه 6، 7 تا دختر آمدن درست پشت سر ما و رديف كناريمون نشستن و از قضا بچه هاي رشته ما هم بودن كه به علت اسلامي بودن كلاسها تا حالا زيارتشون نكرده بوديم! خوب تا اينجاي قضيه كه مشكلي نبود و من و مهرداد همچنان در اميد واهيِ خوابيدن به سر ميبرديم كه سر و صداهاشون شروع شد ، اول كه سر و صداي اين اناث بعد هم  صداي بلند تلويزيون و پخش فيلم ((به نام پدر)) ، آخه يكي نيست بهش بگه مرتيكه پفيوز ساعت 6 صبح كي حوصله فيلم نگاه كردن اونم به نام پدر رو داره؟با اين حال من از فرط خستگي و بيخوابي ديشب يك ساعتي تو همون سر و صداها بيهوش شدم ، بيهوش كه نه ، چرتِ عميق! و با همين سر و صداها چرتم پاره شد و ديگه خداحافظ آرامش، نميدونم خدا چه انرژيي به اين زنها داده كه فكشون خسته نميشه ( انرژي هسته اي حق مسلم شماست!) و تا ابد ميتونن يكريز حرف بزنن ، يك جوك معروفي هست كه ميگه 2 تا زن رو تو يك سلول براي 10 سال حبس ميكنن، بعد از 10 سال كه در رو باز ميكنن و ميگن شما آزادين يكيشون به زندانبان ميگه : يه چند دقيقه ديگه حرفمون تموم ميشه مياييم بيرون! &lt;br /&gt;البته يك روايت ديگه هم هست كه يكي از زنها به اون يكي ميگه :اينجا كه نشد حرفامونو بزنيم ايشالا ميام خونتون!&lt;br /&gt;حالا اين شده بود حكايت ما تا خود دارقوز آباد ، محور صحبتهاشونم كي بود ؟! بله درست حدس زدي، استاد براد پيت!&lt;br /&gt;اين استادِ مادر مرده ي مارو ، هزار بار بين خودشون تقسيم كردن و باهاش ماه عسل رفتن و ازش بچه دار شدن ولي كماكان ولكنش نبودن  ، بعد رسيدن به آمارگيري كه آره خونش فلان جاست و ماشينش فلانه و از اين صوبتا ، خلاصه كه خيلي وقيحانه و با صداي بلند مشغول تشريح كردنش بودن كه ديگه مخ من و مهرداد گوزيد و جنتلمنگ بودن رو بيشتر از اين جايز ندونستيم! مهرداد كه از قضا اونم مرداد ماهي هست برگشت و با صداي بلند گفت ، خانوما خواهشا يواشتر ، اما كماكان زهي خيال باطل! اينقدر گفتيم ساكت و يواش و خفه بگيريد كه كار به جدل كشيد و يكي از خانوما برداشت گفت اگه ناراحتيد برين جلو بشينيد! مهرداد گفت جلو جاي شوفرِ ، شما ميخوايين حرف بزنين برين جلو كه راننده هم خوابش نگيره! اما باز هم قضيه فيصله پيدا نكرد ، ديگه ديدم فقط بايد دست به دامنِ خود براد پيت بشم! گوشي مهرداد رو گرفتم و زنگ زدم به خود حضرت آقا ، اول يكم باهاش چاق سلامتي كردم و بعد گفتم استاد ذكر خيرتون از سر صبح اينجا جريان داره زنگ زدم حالتون رو بپرسم ، با تعجب گفت چطور مگه  ذكر خير چي، گفتم هيچي به مرحمت شما از سر صبح عشاق سينه چاك خواب نذاشتن برامون ، شما بالاخره نميخوايين تكليف مارو روشن كنيد؟!!،استاد در حالي كه كماكان گيج و منگ بود پرسيد تكليف چي رو روشن كنم؟!گفتم استاد مجردين يا متاهل؟زد زير خنده كه آقا چيكار به آمار من دارين ، گفتم من كه كاري ندارم اما مثل اينكه عده بسياري از خانومها كار دارن ، دوباره يك خنده اي زد و گفت عجبا و زد به كوچه علي چپ كه آره واسه برگشت واسم بليط بگير ...اما همين يك زنگ كوچولو تپه هاي عقب رو به سكوت كشوند و ماستارو كيسه كردن ، اين قضيه گذشت تا اينكه پنج شنبه واسه براد پيت بليط رو گرفتم و اتفاقا تو يك ساعت برناممون جور شد و با هم رفتيم ترمينال و سوار اتوبوس شديم ، اكثر بچه ها ميدون اول شهر واميستن تا اتوبوس از ترمينال برسه و سوارشون كنه ، تو اين فاصله كوتاه نيم ساعته من و براد پيت آنچنان با هم گرم گرفتيم و صميمي شديم كه انگار سالهاست همديگرو ميشناسيم ، البته بي علت هم نبود چون وقتي ازش پرسيدم متولد چه روز و چه ماهي هستي جوابي داد كه فكم افتاد! 10 مرداد! وقتي گفتم منم همين روز و همين ماه به دنيا آمدم فكر كرد سر كارش گذاشتم و تا گواهينامه ام رو نشونش ندادم باورش نشد ، ديگه در عرض سه سوت جيك و پوكش رو تا هفت پشتش در آوردم  و با هم پسر خاله شديم طوري كه وقتي رسيديم به ميدون و بقيه بچه ها سوار شدن و ما دو تارو اينجور جيك تو جيك ديدن ، جميعا فر خوردن و فكر كردن ما از سال 42 همديگرو ميشناسيم ! خلاصه تمام راه از هر دري حرف زديم ، جالبي قضيه اينجا بود كه دقيقا همونجايي نشستيم كه رفتنها من و مهرداد نشستيم و دختر سرتق ها هم دقيقا همونجاي قبلي با اين تفاوت كه ايندفعه همشون ساكت و آروم نشسته بودن و گوشهاشون اينور تيز بود كه آمار اين بنده خدا رو رو هوا بزنن ! با شوخي به براد پيت گفتم اين جماعتي كه دور و برت نشستن همونايي هستن كه دفعه قبل ذكر خيرشون بود ، اگه قصد تاهل داري بسم الله! زد زير خنده كه نه بابا من حالا حالاها دم به تله نميدم بعدشم اينا كه همه تين ايجر و كوچولو هستن ديگه از ما سرمايه گذاري گذشته!....يكي از خنده دار ترين صحنه ها اين بود كه يكي از دختراي رديف كناري چيپس تعارف كرد و اينم نميخواست كه روش با اينا باز بشه ، يه نگاهي به چيپس كرد و گفت مرسي از تنها چيپسي كه بدم مياد همين سركه نمكي هست ، اينو كه گفت انگار بلا گفت ، يكدفعه ديدم 48 تا چيپس در طعم هاي مختلف از اينور و اونور آمد تو صندلي ما و هركدوم ميگن استاد بفرماييد از يكي من بخوريد!&lt;br /&gt;به هر حال اينجوري كه معلومه ما با اين براد پيت هنوز ماجراها داريم ، امشب كه ديگه كولاك بود ، يكدفعه زنگ زد كه پاشو بيا يكسري جزوه  هست بگير! تو دلم گفتم اي جون مرام پلنگيتو عشق است و رفتم جزوه ها رو ازش گرفتم ، وقتي آمدم خونه و از وجنات و سكنات جناب براد و اتفاقاتي كه افتاد واسه مامان گفتم بهم ميگه اين اگه زن بگيره طلاقي ميشه! مگر اينكه زن حسود و شكاك گيرش نياد! گفتم چه حرفي ميزني ،اصلا  تو مردها  همچين موجودي پيدا ميشه كه تو زنها بشه؟!&lt;br /&gt;نتيجه اخلاقي 1- آدمي با اين وجنات و سكنات اگر ميخواد زندگي زناشويي موفقي داشته باشه فقط بايد بره تو زمين بيل بزنه وگرنه خشتكش رو سرش ميكشن!&lt;br /&gt;نتيجه اخلاقي 2- خدارو شكر من براد پيت نيستم!&lt;br /&gt;نتيجه اخلاقي 3-خداييش منم برم دكه مي فروشي بزنم بهتر از اين نيست كه استاد بشم؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اين هفته يك اتفاق دهشتناك ديگه هم افتاد كه همه بچه ها متفق القول ميگفتن خدا روتو بوسيده! اتاق ما يك مستطيل هست كه يكطرفش  در هست و يك طرفش پنجره!(غيب گفتم) با 3 تا تخت 2 طبقه كه 2 تاش يكطرف اتاق هستن و يكيش طرف ديگه و بين اين تختها ،  شوفاژ چسبيده به ديوار  هست و بالاي شوفاژ هم طاقچه و پنجره، اونطرف اتاق هم كه كمدهاي بچه ها و يخچال هست ، چند روز قبل همه نشسته بوديم رو زمين كه مهدي رفت از تو اشپزخونه چايي بياره ، تو اين فاصله همه پرت و پلا شديم ، فريبرز(جواد سابق) رفت رو تختش دراز كشيد و ملافه رو كشيد سرش ، بقيه هم رفتن رو تختاشون ، منم رفتم تا دم يخچال ، تو اين فاصله مهدي با قوري برگشت و نشست رو زمين ، زير پنجره و نزديك شوفاژ و مشغول ريختن چايي تو استكانها شد ، منم نزديك تخت شدم كه برم بالا(تخت من بالاي تخت فريبرز هست) معمولا وقتي ميخوام برم بالا ، پام رو ميزارم رو شوفاژ و ميرم بالا ، ايندفعه اين حركت رو مايل به پشت انجام دادم ، يعني همينجور كه به مهدي نگاه ميكردم  دست راستم رو از عقب اهرم كردم و پام رو گذاشتم رو شوفاژ و آمدم كه بيام بالا كه پام خورد به زير پنجره(پنجره باز بود)يكدفعه ديدم پنجره از لولاش در آمد و داره مياد كه بخوره تو سرم ، با دست چپم كه رو هوا بود زدم كه به من نخوره ، ديدم همينجور كه مسيرش عوض شد ، داره ميره پايين و الانه كه بخوره تو سر مهدي و منم اون يكي پامو كشيدم جلو و زدم زيرش ، پنجره بين مهدي و فريبرز كه رو تخت خوابيده بود خورد زمين ، موكت رو پاره كرد و شيشه اش سالم افتاد بيرون! حالا همه اين اتفاقات تو يك ثانيه انجام گرفت!و تنها مجروح حادثه هم خودم بودم كه پام يك زخم سطحي برداشت ولي وقتي فكرش رو ميكنم مو به تنم سيخ ميشه ، اگه تو سر و سينه يكي از بچه ها ميخورد ناقصشون ميكرد....&lt;br /&gt; اين هفته يك چيز ديگه هم داشت ، منظره هاي فوق العاده زيبا ، دلم ميخواست يك دوربين ديجيتال با زوم بالا داشتم كه از اين منظره ها عكس ميگرفتم ، نه اينكه دانشگاه چسبيده به كوهها هست وقتي ابر مياد، مخصوصا اگه ابرا  پايين باشن ، ميخورن به كوهها و يكم طولاني تر ميمونن و تصاوير فوق العاده اي ميسازن، يك امامزاده هم با گنبد سبز بين ما و كوهها هست كه تصوير رو قشنگ تر ميكنن ، اونروزي ميبينم تمام آسمون رو ابراي خاكستري و سياه پر كردن تا خود كوهها  بعد  از بين شكاف دو تا  از كوهها يك روزنه اي از نور آمده بيرون كه امتدادش ميخوره به اون گنبد سبز ، زير بارون فقط چند دقيقه وايستادم خيره شدم به اون صحنه...&lt;br /&gt;دلم ميخواد ، واقعا ميگم ، دلم ميخواد دست اين باغ بونهاي دانشگاه رو ببوسم ، هر وقت يكيشونو ميبينم كه داره با درختا يا چمنها يا گلها ور ميره و آب ميده يك سلام و خسته نباشي بهشون ميگم كه به بابام نميگم ! به بچه ها ميگم تنها افرادي كه يك كار درست و مفيد اينجا انجام ميدن همينا هستن.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2 هفته قبل با سعيد رفتيم يه آرايشگاهي كه دكورش كولاك بود ، فكر ميكردي سوار سولاريس شدي ، خود يارو هم اينقدر كارش گرفته كه بايد به موبايلش زنگ بزني و واسه 2، 3 روز بعد وقت بگيري ، مثل آرايشگاههاي زنانه، خلاصه اونروز كه كارش رو ديدم به هوس افتادم سرم رو بسپارم دستش اما وقت نداشت ، ديگه ديروز صبح ، اول وقت رفتم پيشش، گفت چه مدلي بزنم ؟! گفتم يه مدلي بزن كه به اين كله بياد، يه 1 ساعتي مشغول بود و كلي لذت بردم ، اصلا از ماشين استفاده نميكرد تمام مدت با قيچي و شونه و حتي تيغ! موهامو ميزد ، يه جورايي فرز و تيز دستهاشو هنرمندانه رو كله ام حركت ميداد كه مارس مونده بودم ، بعد كله ام رو شست بعد هم شروع كرد به فرم دادنش و يك مدلي درآورد كه ميگن آناناسي! زياد ديده بودم اما رو سر خودم تجربه نكرده بودمش! خوشم آمد هرچند كه قيافه ام رو يكم خشن نشون ميده و معصوميتي از چشمهام ديده نميشه(بابا معصوميت از دست رفته!) پولِ 3 بار اصلاح سرجاهاي ديگه رو ازم گرفت ولي نوش جونش كارش حرف نداشت.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ظهر كه تو كتابخونه بوديم ، علي پسر خاله ام اس ام اس زده كه كجايي ، گفتم تو كتابخونه ، گفت پس مراقب باش اگه پليسها امدن سر وقتت مثل اون پسرِ تو امريكا نكني كه اينجا چوب به ماتحتت ميكنن! &lt;br /&gt;واقعا كه اين آمريكاييها چقدر بي تمدن و خشن هستن ،  يايا بنده خدا يك كارت شناسايي ازتون خواسته چرا زدينش؟ هان؟ بيام فلفل بريزم تو دهنتون؟!&lt;br /&gt;يادش به خيرچند وقت پيش  با بچه ها تو پارك روي يك نيمكت نشسته بوديم كه  دو تا لباس شخصي با يك من ريش و پشم و باتوم آمدن جلو تا رسيدن به ما و بهمون گفتن كارت شناسايياتون رو بدين، از اونجايي كه اكيپ ما هم سرمون درد ميكنه واسه كل كل، اصلان با خنده  برداشت گفت كارت خودتون رو نشون بدين ما از كجا بفهميم شما قلابي نيستين؟! برادران بسيجي در كمال خوشرويي كارتهاشون و برگه ماموريتشون رو نشون دادن ، اينبار امير گفت آقا از كجا بفهميم اين كارتها جعلي نيست ، از كجا بفهميم اين آقا افغاني نيست ، اينو كه گفتيم ديگه اينا قاط زدن ،امير سريع ادامه شو آمد كه آره ما در راستاي حرفهاي سردار طلايي كه گفته مراقب مامور قلابي ها باشين حساسيت نشون ميديم، خلاصه كه اينارو نيم ساعت مچل كرديم از آخر هم  هيچكدوم كارت شناسايي همراهمون نبود كه نشون بديم! اونا هم رفتن پي كارشون!&lt;br /&gt; ديشب با بچه ها يه فرشته رو ديديم ، چي خل شدم؟!مستم؟! يعني من فرق آدم رو با فرشته تشخيص نميدم؟!(اين به اون حافظ در!) پشت چراغ قرمز،  اصلان كنار يك پرايد نگه داشت، ناخود آگاه سه تاييمون برگشتيم سمت چپ رو نگاه كرديم ، ديديم يه دخمل كوچولوي 2 ،3 ساله رو پاي مامانش نشسته ، اينقدر شيرين نگاه ميكرد كه ميخواستي حسابي بچلونيش و درسته قورتش بدي ، همچين يك نگاهي به ما ميكرد مثل عاقل اندر سفيه ، بعد هم يك لبخند كوچولو زد و دستش رو آورد بالا يك باي باي كوچولو كرد و دستش رو برد پايين، اصلا باورت نميشد بچه باشه ، نگاهش ، خنده اش ، دست تكون دادنش يه جور خاصي بود، حالا جالبي قضيه اين بود كه به محض اينكه چراغ رو رد كرديم اصلان كنار يك صندوق صدقات نگه داشت واسه بچه صدقه انداخت كه چشم نخوره!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;جناب دكتر هم 2 هفته پيش منتقل شد شمال ، طفلي اينقدر حالش گرفته شد، چرا دعاهاي من چپه ميشه؟ دعا كردم حالا حالاها نره ، برعكس شد! من شبيه گربه سياهم؟!&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نميدونم چرا از اين دو تا آهنگ سير نميشم، يكي صدام كردي از ابي يكي عشق من از كوروش صنعتي&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-116398202616485700?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/116398202616485700/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=116398202616485700' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/116398202616485700'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/116398202616485700'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2006/11/blog-post_19.html' title='كور سو ميزند از دور چراغي....'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-116336882776881296</id><published>2006-11-12T13:52:00.001-08:00</published><updated>2006-11-12T14:00:27.773-08:00</updated><title type='text'>هوا بس ناجوانمردانه سرد است!</title><content type='html'>احساس ميكنم الان تو قطب جنوبم و توي يكي از اين خونه يخيهاي اسكيموها نشستم ، چون كه هواي اتاقم بس ناجوانمردانه سرد است!(آخ كه چقدر جات تو بغلم خاليه)&lt;br /&gt;فكر كنم فردا كه برگردم دارقوز آباد ، هوا همينجور سگ لرز آور باشه ، آخه شب آخري كه بودم يك باروني آمد رواني! اينجا هم كه از وقتي رسيدم هوا سرد و سوز آوره ، ما هم كه طبق معمول آخرين خانواده اي هستيم كه سيستم گرمايي خونمون رو فعال ميكنيم! بابا مبگه هنوز زود! اصلا حالا كه اينجوريه منم پنجره هاي اتاقم رو باز ميكنم و فرياد ميكشم :&lt;br /&gt; آهاي سرماهاي سوز آور &lt;br /&gt; آهاي يخبندانها &lt;br /&gt;گيرم كه تن نحيفم را به تازيانه ميكشيد&lt;br /&gt;با روحِ سوزان و شرر بارم چه ميكنيد؟&lt;br /&gt;پس بيرحمانه در آغوشم كشيد&lt;br /&gt;تا ببينيد!&lt;br /&gt;فروريختنتان را &lt;br /&gt;هنگامي كه از شرم&lt;br /&gt;آب ميشويد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از وقتي اين استادمون (كه شبيه عزت الله انتظامي راه ميره ) رو ديدم ، عزمم رو جزم كردم كه برم فرانسه! اونروزي سر كلاس با خودم گفتم خاك بر سر تو كه اين تو اين دارقوزآباد داري درس ميخوني و اينوقت اين شاسكول تو فرانسه درس خونده و دكترا گرفته! نميدونم والا ، يا فرانسه خيلي جاي آزاد و باحاليه يا خيلي جاي خر تو خريه كه اين استادمون از اونجا فارغ التحصيل شده!&lt;br /&gt;فكرش رو بكن ما با اين 3 تا درس داريم 1- حقوق اداري 2- حقوق جزا 3- كيفر شناسي كه اين دو تاي آخري تو يك روز و به فاصله 1 ساعت از هم و پشت سر هم تشكيل ميشه ، اونوقت اين تو هر 3 تا كلاس به خصوص اين دوتايي كه پش سر هم هستن يك چيز رو ميگه ! مثل نواري كه همش يه چيزي رو تكرار ميكنه ! حالا كاش 20 درصدش مربوط به درسها ميشد ، اما زهي خيال باطل كه همش خاطرات و شر و ور ميگه و يكدفعه ميگه ، خوب امروز هم تا صفحه فلان درس داديم(خدا شاهده ميبيني شده 50 ،60 صفحه!)  &lt;br /&gt;اسمش رو گذاشتيم ((خداحافظ مسكو))! آخه اين اسم يك كتاب هست در مورد نابرابريها و بي عدالتيها  در سيستم قضايي شوروي سابق و اين شونصد بار داستانش رو برامون گفته ، به هر حال اينجور كه اين درس ميده ، 2 هفته ديگه همه درسهامون تموم شده ، البته جدا از اون هم آقا 2 هفته ديگه ميخواد بره مكه و كمپلت تا پايان ترم كلاسهاش تعطيله! خدا كنه پايان ترم هم همينجور شيرين نمره بده ، مخصوصا به من كه يخورده جووني كردم و پيچيدم به پر و پاش!&lt;br /&gt;قضيه از اين قرار بود كه اين هي داشت چرت و پرت ميگفت و رو مخمون تك چرخ ميزد  و من هي زير سبيلي رد ميكردم ، يكم ديگه كه گذشت ديدم نه بابا اين رفته رو منبر و هر جور كه دلش ميخواد مخ بچه هارو ميتابونه ! داشت در مورد اين ميگفت قصاص و اعدام و اين صحبتها يك نوع عامل بازدارنده هست و باعث كاهش جرايم ميشه! از اونورم هي ميريد به اروپا و آمريكا كه آره اينا نميفهمن و حاليشون نيست كه اين مجازاتها رو اعمال نميكنن! بعد رسيد به اعتياد كه تو كشورهاي اروپا ، معتاد بيمار محسوب ميشه و در خيلي جاها استعمال مواد مخدر آزاد هست و اين باعث نابودي اين كشورهاست و فلان و بهمان....اينجاي كار ديگه طاقتم تاق شد ، گفتم ببخشيد استاد خيلي داريد يكطرفه نتيجه گيري ميكنيد ، اگه منصفانه نگاه كنيم ميبينيم اين كار سودش خيلي بيشتر از ضررش هست ، براي مثال تو هلند تو پاركها ، سرنگ مجاني بين معتادين توزيع ميكنن كه حداقل به سمت استفاده از سرنگ مشترك نرن و هزار جور بيماري ديگه شيوع پيدا نكنه يا .....اينو كه گفتم يكدفعه به حالت استهزا گفت ، معتاد اين حرفها حاليش نيست يك سوزن گير مياره و خودش رو خلاص ميكنه(اين كار رو با حركت دستها به سمت باسن نشون داد)‌ و همه زدن زير خنده....دوباره رفت رو منبر كه آره اونا بدن و ما خوبيم و پاكيم و فدامون بشن الهي و اين صوبتا كه دوباره كرمم گرفت نيمه شوخي نيمه جدي گفتم ببخشيد استاد اگه ما خودمون رو خوب و پاك و قوانينمون رو در اين مورد درست ميدونيم و اونها رو خطا كار ، چرا نميزاريم اين مواد از طريق ما ترانزيت بشه به كشورهاشون و تازه ما به جاي دادن هزينه هاي هنگفت و تلفات جاني ، ميتونيم  به اين مواد ماليات هم ببنديم و بيشتر از پول نفت درآمد داشته باشيم ، دوباره به مسخره گفت اينم فكر خوبيه به شرط اينكه تو با مسئولين مطرحش كني و همه زدن زير خنده ....خلاصه با خودم گفتم اينجوري معلوم ميشه تو يك كشوري  مثل فرانسه، چقدر آزادي بيان و انديشه ، به صورت بنيادين در گوشت و پوست و خون مردمش نفوذ كرده كه يك فرد غريبه مثل استاد ما ميره  اونجا درس ميخونه كنفرانس ميده به قوانين كشورشون اعتراض ميكنه و درجه افتخاري و مدال ميگيره(اينارو خودش ميگفت) و بعد هم دكترا ميگيره ، بعد اونوقت من تو اين دارقوز آباد ، اينقدر ارزش و احترام ندارم كه نظرات و انتقاداتم رو حتي به استادي كه آزادي رو ديده و لمس كرده و چشيده بگم !....فقط يك كلمه ميشه گفت : درد! درد ميكشيم تا مغز استخونمون!....&lt;br /&gt;حالا ببينيد من كي گفتم ! اگه خودمو نكشتم حتما ميرم فرانسه! مخصوصا كه اين پادشاه عثماني هم حسابي تهييجمون كرد! با اون تيپ شق و رقش و او سيبيلاي دسته موتوريش خيره شد تو چشمهاي تك تكمون و جزوه هاي مقدمه علم حقوق رو آورد بالا و گفت : اگر به دنبال افتخاريد ، اگر به دنبال آزادي هستيد‌، اگر به دنبال ثروتيد ، اگر به دنبال مقام اجتماعي هستيد  و اگر به دنبال هر چيزي هستيد ، همش توي خط به خط و ورق به ورق اين جزوه هاست ، جدي و محكم بخونيد و يادشون بگيريد....&lt;br /&gt;    اما هر چي ميگي از براد پيت ، استاد حقوق اساسي بگو ، چقدر اين پسر ماه و نازنين هست ، باطنش هم مثل ظاهرش گل هست ، اين هفته كه آمد سر كلاس ، گفت كه هفته قبل تو جاده تصادف كردم و ماشينم داغون شد و خودمم گردن و شونه هام گرفته و رگ به رگ شده ،، بعد هم يكاره شماره موبايلش رو نوشت پاي تخته كه آره اگه يكوقت دير كردم ازم خبر بگيرين، ببينيد زنده ام يا مرده !  گفتم استاد يه وقت شماره موبايلتون رو سر كلاس دخترا ندين كه بيشتر از اينا چشم ميخورين ها...بنده خدا سرخ و سفيد و آبي شد و گفت نه بابا اين حرفها چيه ....بعد دوباره گفت حالا از اين هفته ميخوام با اتوبوس برم و بيام ، از كجا بايد بليط بگيرم بچه ها ، اينو كه گفت حرفشو رو هوا قاپيدم گفتم استاد من كه واسه خودم بليط بگيرم ميخوايين واسه شما هم بگيرم؟! ديگه هر كدوم از بچه ها بساط پاچه خواري رو واسه خودشون به راه انداختن و اينم ديد اينجوريه گفت باشه بعد از كلاس...من يك نگاه به مهرداد انداختم گفتم واسه خندشم كه شده پايه اي الان بريم واسش بليط بگيريم! گفت بريم، ما هم بلند شديم رفتيم بيرون و نيم ساعت بعد با بليط برگشتيم سر كلاس و صبر كرديم تا كلاس تموم بشه ، كلاس كه تموم شد و همه سوالهاي متفرقه بچه ها هم كه تموم شده بود گفت خوب بچه ها بليط رو چيكار كنم ، اينو كه گفت ضارپ بليط رو در آوردم گفتم استاد خدمت شما ، خودش و بچه هايي كه دور و برش وايستاده بودن پشماشون فر خورد! يه نگاه به بليط كرد يه نگاه به من كرد گفت اينو كي گرفتي ؟! خنديدم گفتم استاد من سيمرغم يه چندتا از تار موهامم ميدم هر وقت كار داشتين بسوزونين تا حاضر بشم  ، ديگه واسه خودم ساعت 12 بليط گرفتم واسه اونم ساعت 5 ، تازه وقتي رسيدم خونه ، پاچه خواري رو به اوج خودش رسوندم و زنگ زدم بهش گفتم استاد سالم و راحت كه رسيدين خدا رو شكر؟! خلاصه كه فكر كنم از جلسه بعد سر كلاس منو با اسم كوچيك صدا كنه!&lt;br /&gt;اين هفته به لطف بچه هاي مست و ملنگ و خل و چل اتاقمون كلي خنديديم ، نميدونم چرا حتي دعواها و بگو مگوهاشونم به شدت خنده داره ، مخصوصا وقتي لهجه هاي مختلف قاطي ميشه و شلم شوربايي ميشه واسه خودش! بزرگترين مشكلمون سر شام  هست! يكم اگه به قيافم نگاه كني ميبيني شبيه سيب زميني و تخم مرغ شدم از بس كه هر شب شام همينو ميخوريم ، وحيد معروف به لورل تا حالا 2 تا ديگ برنج رو به گند داد و شفته كرد و مجبور شديم بريزيم تو سطل آشغال ، اين هفته كه برگشتم خونه مامان ميگه لاغر شدي، ميگم غيب ميگي ها ، اونجا كه ما غذا نميخوريم فقط غداها خاصيت شكم پر كني دارن ، وقتي پسر عمه ام رو اين هفته ديدم و ازش از خوابگاه دانشگاه تهران پرسيدم كلي حسوديم شد ، گفت بهمون صبحانه و ناهار و شام ميدن به اضافه ميوه ، اونوقت سلف خاك بر سر ما يك وعده ناهار به زور ميده كه اونم با چشمهاي بسته بايد خورد! &lt;br /&gt;ديگه مشكل خواب هم كماكان پابرجاست ، اين مهدي و فريبرز(جواد سابق) صبحها براي نماز صبح بيدار ميشن و چون به طور اتوماتيك نميتونن بيدار بشن ساعت كوك ميكنن ، خواب همشونم سنگينِ مثل خرس ، در نتيجه خودم بايد بيدار بشم ، ساعت رو خاموش كنم و شديدا تكونشون بدم كه پاشن نمازشون رو بخونن ، به من كه جميعا ميگن زرتشتي! آخه يكبار داشتن حرف ميزدن ، نميدونم بحث به كجا كشيدن كه گفتن زرتشتيها آتش پرستن ، منم پريدم وسط بحث و در و گوهر از خودم در كردم ، يكبار هم سر كلاس همين براد پيت بوديم يه جا به اشتباه يه دوره تاريخي رو تو مثالهاش آورد كه پريدم وسط حرفش و باهم يكم راجع اون موضوع بحث كرديم كه اتفاقا مربوط ميشد به ساسانيان و دين زرتشتي و اينا ، خلاصه كه از اونجا به من ميگن اين زرتشتيه، البته الان دچار شك شدن كه من بالاخره زرتشتي هستم يا بهايي!!! آخه اونروزي اين استاد فلسفه داشت يه چيزهايي راجع به بابيت و بهاييت ميگفت ، بعد يكاره برداشت گفت كه بهايي ها بيشتر در فلان منطقه شهر هستن و اونجا پايگاه دارن( اتفاقا اين محله اي رو كه گفت محله ما هست كه من تا حالا هيچ بهايي توش نديدم) همچين كه اين حرف رو زد تمام بچه هاي اتاق برگشتن و منو نگاه كردن و زديم زير خنده ، بعد از كلاس دورم كردن كه آره تو بهايي هستي و داري بين ما تقيه ميكني كه شناخته نشي و منم قاه قاه ميخنديدم ، اينجوري كه پيش ميريم فكر كنم منم صبحها بايد پاشم باهاشون نماز بخونم و عجالتا حتي اذان هم بگم!&lt;br /&gt;به جز بچه هاي اتاق زياد به بقيه اعتنا نميكنم ، نه اينكه به كسي بي احترامي كنم يا بخوام خودمو واسشون بگيرم چون به شدت از اين موارد متنفرم ، اما دلم ميخواد تو خودم باشم و زياد محيطم رو بزرگ نكنم و آسه برم و بيام ، هرچند كه با 3 تا از بچه هاي ديگه كلاس هم به شدت رفيق شدم ، جوري باهاشون راحتم كه انگار چندين سالِ ميشناسمشون ، مهرداد و اشكان و حسين كه سه تايي از من كوچيكترن و هر سه تا فوق العاده شوخ و شنگن ، منم كه اخلاقا همينجوري هستم و در شديدترين حالات افسردگي هم ميخندم و اينجوري شد كه با چندتا بحث و حرف و جوك با هم آشنا شديم ، شب آخري رفتم خونشون و شام مهمونشون بودم و بعد از چند شب يه شام درست و حسابي به جز تخم مرغ و سيب زميني خوردم، حسين آشپزي اش بين خودشون معروف هست و الحق والنصاف ماكارونيش حرف نداشت ، ديگه شب هم كه ميخواستيم بخوابيم ريسه رفته بوديم از خنده چون يك زير انداز داشتيم 3 تا بالشت و 2 تا پتو و 4 نفر بوديم! خودت حدس بزن كه چه وضعيت بغرنجي بود و با چه وضعيتي خوابيديم!&lt;br /&gt;اين هفته وقتي آمدم خونه عمه و پسر عمه ام هم از شهرستان آمده بودن ، اين عمه حوريه خيلي ساده دل و پاكدل هست ، ديشب داشتم سر به سر پسر عمه ام ميزاشتم و ميخنديديم و اينم داشت نگامون ميكرد ، بعد يكدفعه ديدم داره قربون صدقه من ميره! آمد كنارم نشست و حالا نبوس كي ببوس! بعد ميگه چشماتو ببند كه ميخوام ببوسمشون ، چشامو كه بوسيد گفتم جريان چيه عمه ؟ ديدم تو چشماش اشك جمع شده،  ميگه پاكي و صفا از اين چشمات ميباره!&lt;br /&gt;اينجور موقعها آدم بدجوري ميره تو خودش...&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پانوشت:انصافا فهميدم به اندازه اسب هم در مورد كهكشان نميفهميدم!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-116336882776881296?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/116336882776881296/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=116336882776881296' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/116336882776881296'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/116336882776881296'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2006/11/blog-post_116336882776881296.html' title='هوا بس ناجوانمردانه سرد است!'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-116336875386618127</id><published>2006-11-12T13:52:00.000-08:00</published><updated>2006-11-12T13:59:13.883-08:00</updated><title type='text'>هوا بس ناجوانمردانه سرد است!</title><content type='html'>احساس ميكنم الان تو قطب جنوبم و توي يكي از اين خونه يخيهاي اسكيموها نشستم ، چون كه هواي اتاقم بس ناجوانمردانه سرد است!(آخ كه چقدر جات تو بغلم خاليه)&lt;br /&gt;فكر كنم فردا كه برگردم دارقوز آباد ، هوا همينجور سگ لرز آور باشه ، آخه شب آخري كه بودم يك باروني آمد رواني! اينجا هم كه از وقتي رسيدم هوا سرد و سوز آوره ، ما هم كه طبق معمول آخرين خانواده اي هستيم كه سيستم گرمايي خونمون رو فعال ميكنيم! بابا مبگه هنوز زود! اصلا حالا كه اينجوريه منم پنجره هاي اتاقم رو باز ميكنم و فرياد ميكشم :&lt;br /&gt; آهاي سرماهاي سوز آور &lt;br /&gt; آهاي يخبندانها &lt;br /&gt;گيرم كه تن نحيفم را به تازيانه ميكشيد&lt;br /&gt;با روحِ سوزان و شرر بارم چه ميكنيد؟&lt;br /&gt;پس بيرحمانه در آغوشم كشيد&lt;br /&gt;تا ببينيد!&lt;br /&gt;فروريختنتان را &lt;br /&gt;هنگامي كه از شرم&lt;br /&gt;آب ميشويد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;از وقتي اين استادمون (كه شبيه عزت الله انتظامي راه ميره ) رو ديدم ، عزمم رو جزم كردم كه برم فرانسه! اونروزي سر كلاس با خودم گفتم خاك بر سر تو كه اين تو اين دارقوزآباد داري درس ميخوني و اينوقت اين شاسكول تو فرانسه درس خونده و دكترا گرفته! نميدونم والا ، يا فرانسه خيلي جاي آزاد و باحاليه يا خيلي جاي خر تو خريه كه اين استادمون از اونجا فارغ التحصيل شده!&lt;br /&gt;فكرش رو بكن ما با اين 3 تا درس داريم 1- حقوق اداري 2- حقوق جزا 3- كيفر شناسي كه اين دو تاي آخري تو يك روز و به فاصله 1 ساعت از هم و پشت سر هم تشكيل ميشه ، اونوقت اين تو هر 3 تا كلاس به خصوص اين دوتايي كه پش سر هم هستن يك چيز رو ميگه ! مثل نواري كه همش يه چيزي رو تكرار ميكنه ! حالا كاش 20 درصدش مربوط به درسها ميشد ، اما زهي خيال باطل كه همش خاطرات و شر و ور ميگه و يكدفعه ميگه ، خوب امروز هم تا صفحه فلان درس داديم(خدا شاهده ميبيني شده 50 ،60 صفحه!)  &lt;br /&gt;اسمش رو گذاشتيم ((خداحافظ مسكو))! آخه اين اسم يك كتاب هست در مورد نابرابريها و بي عدالتيها  در سيستم قضايي شوروي سابق و اين شونصد بار داستانش رو برامون گفته ، به هر حال اينجور كه اين درس ميده ، 2 هفته ديگه همه درسهامون تموم شده ، البته جدا از اون هم آقا 2 هفته ديگه ميخواد بره مكه و كمپلت تا پايان ترم كلاسهاش تعطيله! خدا كنه پايان ترم هم همينجور شيرين نمره بده ، مخصوصا به من كه يخورده جووني كردم و پيچيدم به پر و پاش!&lt;br /&gt;قضيه از اين قرار بود كه اين هي داشت چرت و پرت ميگفت و رو مخمون تك چرخ ميزد  و من هي زير سبيلي رد ميكردم ، يكم ديگه كه گذشت ديدم نه بابا اين رفته رو منبر و هر جور كه دلش ميخواد مخ بچه هارو ميتابونه ! داشت در مورد اين ميگفت قصاص و اعدام و اين صحبتها يك نوع عامل بازدارنده هست و باعث كاهش جرايم ميشه! از اونورم هي ميريد به اروپا و آمريكا كه آره اينا نميفهمن و حاليشون نيست كه اين مجازاتها رو اعمال نميكنن! بعد رسيد به اعتياد كه تو كشورهاي اروپا ، معتاد بيمار محسوب ميشه و در خيلي جاها استعمال مواد مخدر آزاد هست و اين باعث نابودي اين كشورهاست و فلان و بهمان....اينجاي كار ديگه طاقتم تاق شد ، گفتم ببخشيد استاد خيلي داريد يكطرفه نتيجه گيري ميكنيد ، اگه منصفانه نگاه كنيم ميبينيم اين كار سودش خيلي بيشتر از ضررش هست ، براي مثال تو هلند تو پاركها ، سرنگ مجاني بين معتادين توزيع ميكنن كه حداقل به سمت استفاده از سرنگ مشترك نرن و هزار جور بيماري ديگه شيوع پيدا نكنه يا .....اينو كه گفتم يكدفعه به حالت استهزا گفت ، معتاد اين حرفها حاليش نيست يك سوزن گير مياره و خودش رو خلاص ميكنه(اين كار رو با حركت دستها به سمت باسن نشون داد)‌ و همه زدن زير خنده....دوباره رفت رو منبر كه آره اونا بدن و ما خوبيم و پاكيم و فدامون بشن الهي و اين صوبتا كه دوباره كرمم گرفت نيمه شوخي نيمه جدي گفتم ببخشيد استاد اگه ما خودمون رو خوب و پاك و قوانينمون رو در اين مورد درست ميدونيم و اونها رو خطا كار ، چرا نميزاريم اين مواد از طريق ما ترانزيت بشه به كشورهاشون و تازه ما به جاي دادن هزينه هاي هنگفت و تلفات جاني ، ميتونيم  به اين مواد ماليات هم ببنديم و بيشتر از پول نفت درآمد داشته باشيم ، دوباره به مسخره گفت اينم فكر خوبيه به شرط اينكه تو با مسئولين مطرحش كني و همه زدن زير خنده ....خلاصه با خودم گفتم اينجوري معلوم ميشه تو يك كشوري  مثل فرانسه، چقدر آزادي بيان و انديشه ، به صورت بنيادين در گوشت و پوست و خون مردمش نفوذ كرده كه يك فرد غريبه مثل استاد ما ميره  اونجا درس ميخونه كنفرانس ميده به قوانين كشورشون اعتراض ميكنه و درجه افتخاري و مدال ميگيره(اينارو خودش ميگفت) و بعد هم دكترا ميگيره ، بعد اونوقت من تو اين دارقوز آباد ، اينقدر ارزش و احترام ندارم كه نظرات و انتقاداتم رو حتي به استادي كه آزادي رو ديده و لمس كرده و چشيده بگم !....فقط يك كلمه ميشه گفت : درد! درد ميكشيم تا مغز استخونمون!....&lt;br /&gt;حالا ببينيد من كي گفتم ! اگه خودمو نكشتم حتما ميرم فرانسه! مخصوصا كه اين پادشاه عثماني هم حسابي تهييجمون كرد! با اون تيپ شق و رقش و او سيبيلاي دسته موتوريش خيره شد تو چشمهاي تك تكمون و جزوه هاي مقدمه علم حقوق رو آورد بالا و گفت : اگر به دنبال افتخاريد ، اگر به دنبال آزادي هستيد‌، اگر به دنبال ثروتيد ، اگر به دنبال مقام اجتماعي هستيد  و اگر به دنبال هر چيزي هستيد ، همش توي خط به خط و ورق به ورق اين جزوه هاست ، جدي و محكم بخونيد و يادشون بگيريد....&lt;br /&gt;    اما هر چي ميگي از براد پيت ، استاد حقوق اساسي بگو ، چقدر اين پسر ماه و نازنين هست ، باطنش هم مثل ظاهرش گل هست ، اين هفته كه آمد سر كلاس ، گفت كه هفته قبل تو جاده تصادف كردم و ماشينم داغون شد و خودمم گردن و شونه هام گرفته و رگ به رگ شده ،، بعد هم يكاره شماره موبايلش رو نوشت پاي تخته كه آره اگه يكوقت دير كردم ازم خبر بگيرين، ببينيد زنده ام يا مرده !  گفتم استاد يه وقت شماره موبايلتون رو سر كلاس دخترا ندين كه بيشتر از اينا چشم ميخورين ها...بنده خدا سرخ و سفيد و آبي شد و گفت نه بابا اين حرفها چيه ....بعد دوباره گفت حالا از اين هفته ميخوام با اتوبوس برم و بيام ، از كجا بايد بليط بگيرم بچه ها ، اينو كه گفت حرفشو رو هوا قاپيدم گفتم استاد من كه واسه خودم بليط بگيرم ميخوايين واسه شما هم بگيرم؟! ديگه هر كدوم از بچه ها بساط پاچه خواري رو واسه خودشون به راه انداختن و اينم ديد اينجوريه گفت باشه بعد از كلاس...من يك نگاه به مهرداد انداختم گفتم واسه خندشم كه شده پايه اي الان بريم واسش بليط بگيريم! گفت بريم، ما هم بلند شديم رفتيم بيرون و نيم ساعت بعد با بليط برگشتيم سر كلاس و صبر كرديم تا كلاس تموم بشه ، كلاس كه تموم شد و همه سوالهاي متفرقه بچه ها هم كه تموم شده بود گفت خوب بچه ها بليط رو چيكار كنم ، اينو كه گفت ضارپ بليط رو در آوردم گفتم استاد خدمت شما ، خودش و بچه هايي كه دور و برش وايستاده بودن پشماشون فر خورد! يه نگاه به بليط كرد يه نگاه به من كرد گفت اينو كي گرفتي ؟! خنديدم گفتم استاد من سيمرغم يه چندتا از تار موهامم ميدم هر وقت كار داشتين بسوزونين تا حاضر بشم  ، ديگه واسه خودم ساعت 12 بليط گرفتم واسه اونم ساعت 5 ، تازه وقتي رسيدم خونه ، پاچه خواري رو به اوج خودش رسوندم و زنگ زدم بهش گفتم استاد سالم و راحت كه رسيدين خدا رو شكر؟! خلاصه كه فكر كنم از جلسه بعد سر كلاس منو با اسم كوچيك صدا كنه!&lt;br /&gt;اين هفته به لطف بچه هاي مست و ملنگ و خل و چل اتاقمون كلي خنديديم ، نميدونم چرا حتي دعواها و بگو مگوهاشونم به شدت خنده داره ، مخصوصا وقتي لهجه هاي مختلف قاطي ميشه و شلم شوربايي ميشه واسه خودش! بزرگترين مشكلمون سر شام  هست! يكم اگه به قيافم نگاه كني ميبيني شبيه سيب زميني و تخم مرغ شدم از بس كه هر شب شام همينو ميخوريم ، وحيد معروف به لورل تا حالا 2 تا ديگ برنج رو به گند داد و شفته كرد و مجبور شديم بريزيم تو سطل آشغال ، اين هفته كه برگشتم خونه مامان ميگه لاغر شدي، ميگم غيب ميگي ها ، اونجا كه ما غذا نميخوريم فقط غداها خاصيت شكم پر كني دارن ، وقتي پسر عمه ام رو اين هفته ديدم و ازش از خوابگاه دانشگاه تهران پرسيدم كلي حسوديم شد ، گفت بهمون صبحانه و ناهار و شام ميدن به اضافه ميوه ، اونوقت سلف خاك بر سر ما يك وعده ناهار به زور ميده كه اونم با چشمهاي بسته بايد خورد! &lt;br /&gt;ديگه مشكل خواب هم كماكان پابرجاست ، اين مهدي و فريبرز(جواد سابق) صبحها براي نماز صبح بيدار ميشن و چون به طور اتوماتيك نميتونن بيدار بشن ساعت كوك ميكنن ، خواب همشونم سنگينِ مثل خرس ، در نتيجه خودم بايد بيدار بشم ، ساعت رو خاموش كنم و شديدا تكونشون بدم كه پاشن نمازشون رو بخونن ، به من كه جميعا ميگن زرتشتي! آخه يكبار داشتن حرف ميزدن ، نميدونم بحث به كجا كشيدن كه گفتن زرتشتيها آتش پرستن ، منم پريدم وسط بحث و در و گوهر از خودم در كردم ، يكبار هم سر كلاس همين براد پيت بوديم يه جا به اشتباه يه دوره تاريخي رو تو مثالهاش آورد كه پريدم وسط حرفش و باهم يكم راجع اون موضوع بحث كرديم كه اتفاقا مربوط ميشد به ساسانيان و دين زرتشتي و اينا ، خلاصه كه از اونجا به من ميگن اين زرتشتيه، البته الان دچار شك شدن كه من بالاخره زرتشتي هستم يا بهايي!!! آخه اونروزي اين استاد فلسفه داشت يه چيزهايي راجع به بابيت و بهاييت ميگفت ، بعد يكاره برداشت گفت كه بهايي ها بيشتر در فلان منطقه شهر هستن و اونجا پايگاه دارن( اتفاقا اين محله اي رو كه گفت محله ما هست كه من تا حالا هيچ بهايي توش نديدم) همچين كه اين حرف رو زد تمام بچه هاي اتاق برگشتن و منو نگاه كردن و زديم زير خنده ، بعد از كلاس دورم كردن كه آره تو بهايي هستي و داري بين ما تقيه ميكني كه شناخته نشي و منم قاه قاه ميخنديدم ، اينجوري كه پيش ميريم فكر كنم منم صبحها بايد پاشم باهاشون نماز بخونم و عجالتا حتي اذان هم بگم!&lt;br /&gt;به جز بچه هاي اتاق زياد به بقيه اعتنا نميكنم ، نه اينكه به كسي بي احترامي كنم يا بخوام خودمو واسشون بگيرم چون به شدت از اين موارد متنفرم ، اما دلم ميخواد تو خودم باشم و زياد محيطم رو بزرگ نكنم و آسه برم و بيام ، هرچند كه با 3 تا از بچه هاي ديگه كلاس هم به شدت رفيق شدم ، جوري باهاشون راحتم كه انگار چندين سالِ ميشناسمشون ، مهرداد و اشكان و حسين كه سه تايي از من كوچيكترن و هر سه تا فوق العاده شوخ و شنگن ، منم كه اخلاقا همينجوري هستم و در شديدترين حالات افسردگي هم ميخندم و اينجوري شد كه با چندتا بحث و حرف و جوك با هم آشنا شديم ، شب آخري رفتم خونشون و شام مهمونشون بودم و بعد از چند شب يه شام درست و حسابي به جز تخم مرغ و سيب زميني خوردم، حسين آشپزي اش بين خودشون معروف هست و الحق والنصاف ماكارونيش حرف نداشت ، ديگه شب هم كه ميخواستيم بخوابيم ريسه رفته بوديم از خنده چون يك زير انداز داشتيم 3 تا بالشت و 2 تا پتو و 4 نفر بوديم! خودت حدس بزن كه چه وضعيت بغرنجي بود و با چه وضعيتي خوابيديم!&lt;br /&gt;اين هفته وقتي آمدم خونه عمه و پسر عمه ام هم از شهرستان آمده بودن ، اين عمه حوريه خيلي ساده دل و پاكدل هست ، ديشب داشتم سر به سر پسر عمه ام ميزاشتم و ميخنديديم و اينم داشت نگامون ميكرد ، بعد يكدفعه ديدم داره قربون صدقه من ميره! آمد كنارم نشست و حالا نبوس كي ببوس! بعد ميگه چشماتو ببند كه ميخوام ببوسمشون ، چشامو كه بوسيد گفتم جريان چيه عمه ؟ ديدم تو چشماش اشك جمع شده،  ميگه پاكي و صفا از اين چشمات ميباره!&lt;br /&gt;اينجور موقعها آدم بدجوري ميره تو خودش...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-116336875386618127?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/116336875386618127/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=116336875386618127' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/116336875386618127'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/116336875386618127'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2006/11/blog-post_12.html' title='هوا بس ناجوانمردانه سرد است!'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-116276726263440310</id><published>2006-11-05T14:49:00.000-08:00</published><updated>2006-11-05T14:54:22.686-08:00</updated><title type='text'>كاش ميخوابيدم، تورو خواب ميديدم...</title><content type='html'>در اتاقي كه به اندازه يك تنهايي است&lt;br /&gt;دل من ، كه به اندازه يك عشق است&lt;br /&gt;به بهانه هاي ساده ي خوشبختي خود مي نگرد&lt;br /&gt;به زوال زيباي گلها در گلدان&lt;br /&gt;به نهالي كه تو در باغچه خانه مان كاشته اي&lt;br /&gt;و به آواز قناري ها كه به اندازه يك پنجره ميخوانند&lt;br /&gt;آه ، سهم من اينست ، سهم من اينست&lt;br /&gt;سهم من آسمانيست &lt;br /&gt;كه آويختن پرده اي آن را از من ميگيرد&lt;br /&gt;سهم من پايين رفتن از يك پله متروك است&lt;br /&gt;و به چيزي در پوسيدگي و غربت واصل گشتن&lt;br /&gt;سهم من گردش حزن آلودي در باغ خاطره هاست&lt;br /&gt;و در اندوه صدايي جان دادن&lt;br /&gt;كه به من مي گويد&lt;br /&gt;دستهايت را دوست دارم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;(فروغ فرخزاد)&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;چقدر خوابم مياد ، دلم مدتهاست براي يك خوابِ عميق و طولاني تنگ شده ، دلم ميخواد اينقدر بخوابم كه خوابم تبديل بشه به يك خواب ابدي! &lt;br /&gt;اينبار كه مي خواستم بيام خونه ، از چند ساعت مونده به حركت اتوبوس ، با اين شوق و اميد ميامدم كه برسم به اتاقم و خودمو پرت كنم رو تختم  و گوله بشم زير لحاف و تا بي نهايت بخوابم اما اين دو روز هم نتونستم خودم رو ارضا كنم و همچنان منگِ خوابم ، روز اول كه صبح زود مجبور شدم بيدار بشم و برم دنبال كتابهاي جديدي كه اساتيد معرفي كردن و امروزم كه سر صبح مامان جان بيدارم كرد و از خونه پرتم كرد بيرون! چرا؟ چون امروز خونه ما شده بود مسجد و حاج خانوم سفره صلوات راه انداختن! موندم ديگه اين سفره ختم صلوات چه صيغه اي! 10 ،20 تا زنِ بيكار دور يك سفره ميشينن و صلوات ميفرستن كه خودشون و بچه هاشون و هفت نسل پس و پيششون در درگاه خدا رستگار بشن! به پير به پيغمبر  ، خدا راضي نيست يك جوونِ مست و دچار كمبود خواب رو ، سر صبح زا به راه كنن و براش حمد و ثنا راه بندازن !&lt;br /&gt;صبح به مامان ميگم دلم براي جوونيهات خيلي تنگ شده ،  روزايي كه ميرفتي مدرسه و به بچه ها درس ميدادي و هنوز اينجوري نبودي ، براي روزاي قبل از انقلابي كه عكسهات هست كه با كت دامن و موهاي خوشگل و مرتب ميرفتي و صدها دانش آموز رو تربيت ميكردي ، فكرشو بكن الگوي هزاران دختر و همجنس خودت بودي كه فردا ميخواستن مثل خودت سر افراز و سر بلند مثل مردها و پا به پاي اونها و حتي بهتر از اونها كار كنن و بدرخشن و از آزادي هاي اجتماعي لذت ببرن ، اما حالا چي ؟ به خودت و دختر خودت و تمام زن و دختر هاي اين جامعه كوفتي نگاه كن كه چه زجري ميكشن ، فكر ميكني با صلوات فرستادن و نماز و قران خوندنها  و اين خاله زنك بازي ها چيزي درست ميشه؟! &lt;br /&gt;به خدا اين درد داره ، درد داره كه ببيني يك انسان رو كه تنها از يك جنس ديگه است ، به اسم دين و مذهب و هر كوفت و زهر مار ديگه اي تحقير كنن و سركوب كنن و جلوي آزادانه نفس كشيدنش رو بگيرن ، درد آور تر از اون اين هست كه ببيني خودِ همين زنها كه از جنس درد هستن و طعم تلخ تبعيض و نابرابري رو چشيدن به هم ظلم ميكنن و يا با تخمير شدن فكري و ساده انگاري تن به همچين مسائلي ميدن ، به هر حال كه تاسف بر انگيز هست و حالا حالا هم فكر نميكنم حل شدني باشه&lt;br /&gt; در هر صورت كه امروزم خوابم ماليد ، فردا هم كه باز 5 صبح بايد راه بيافتم برم و به محض اينكه برسم بايد برم سر كلاس ، باز خوبه با همون استاد پاشاي عثماني كلاس داريم و سر كلاس خوابت نميگيره ، تو تمام اين كلاسايي كه تشكيل ميشه فقط اين عربي مزخرف خواب آور هست كه ساعت 8 صبح هم تشكيل ميشه و چه استاد مزخرفتري هم داره ، شبيه كوركوديل هاي اوليه هست ، اولين جلسه هم كه باهاش كنتاكت داشتم ، فكرشو بكن يه آدم چقدر ميتونه نفهم و بي منطق باشه ، ساعت 8 بنا بر اون چيزي كه تو برنامم بود رفتم سر كلاس ديدم چند نفر از بچه ها دم درن ، پرسيدم چرا نميرين تو؟ گفتن استاد راه نميده و گفته بايد يك ربع به 8 ميامدين! من در زدم و وارد كلاس شدم و گفتم ببخشيد استاد من دانشجوي تازه وارد هستم و يك هفته هست ثبت نام كردم ، مرتيكه برداشت گفت تازه وارد هستي كه هستي ! گفتم آخه تو اين كاغذ نوشته ساعت 8 تشكيل ميشه ، تازه شما اگر قبلا اعلام كردين من كه در جريان نبودم ، گفت بايد از امور كلاسها ميپرسيدي ، در اتاق رو كوبيدم بهم و رفتم امور كلاسها كه ببينم من اين وسط چه گناهي دارم ، حالا كه رفتم ميبينم امور كلاسها خودش تعطيله و درش بستست و كسي توش نيست ! خنده دار نيست ؟! نه جان من ؟ سوژه خنده هايي به اين توپي ، ميشه اينقدر به اين مصيبتها و اوضاع افتضاح خنديد كه از تصور خارجه‌ ، حيف اون چشمهاي قشنگت نيست كه بخواد از عصبانيت سرخ بشه و توش اشك جمع بشه ؟! خلاصه در حالي كه ميخنديدم برگشتم و باعث مزاح و تفريح دوستانِ پشت در هم شدم ، تا اينكه متمسك به استفاده از روش شماره 2 يعني به كار بردن دستمال يزدي شديم و اين وظيفه خطير رو هم يكي از بچه ها به عهده گرفت و اجازه ورود به كلاس رو گرفتيم ، اگر بحث حضور و غياب و حذف درس نبود عمرنات پتاسيم كه برم سر كلاس اين مردك ، تازه از همين الان به فكر حذفش هستم!&lt;br /&gt;به جز اين يكي كه يكم زياد باهاش حال نميكنم ( كه شايدم مشكل از من باشه)بقيه استادها حرف ندارن ، استاد ادبيات كه ديگه محشره! قد متوسطِ مايل به كوتاه! با موهاي كوتاه و يكوري و چشمهاي نافذي كه ميتونه تمام وجودت رو با يك نظر بخونه و كلامي دلنشين و محكم كه آدم رو ميخكوب ميكنه ، وقتي داشت در مورد جلال الدين محمد خوارزمشاه و رشادتهاش تعريف ميكرد اينقدر مجذوب كننده بود كه نا خود آگاه به قسمتهاي تراژديكش كه رسيديم بغض گلوم رو گرفت ، وقتي از سعدي ميگفت و به اين نكته اشاره كرد كه سعدي در بوستان و گلستان دو شخصيت كاملا متفاوت هست به جسارت و درايتش هزار بار احسنت گفتم وقتي از حافظ گفت به همين صورت و الي آخر...عجيب حس ميكنم آبم باهاش تو يك جوي ميره ، مخصوصا كه گفت تحقيق بياريد و منم رفتم تو كار يك تحقيق كه مطمئنم  وقتي بخوندش پشمهاش فر مي خوره !&lt;br /&gt;تيپيك ترين استادمون هم كه استاد حقوق اساسي هست ، يك جوون مو بلوند و قد بلند و چشم آبي ! تلفيقي از بهرام رادان و پارسا پيروزفر! (موندم چرا از اين دارقوز آباد سر درآورده) و فوق العاده خوش برخورد و جنتلمن ، همون جلسه اول اينقدر سوال ازش پرسيدم كه فتيله پيچ شد ، مخصوصا آخر كلاس كه تنها گيرش آوردم ازش پرسيدم آيا حكومت ولايت فقيه در تقسيم بندي هايي كه عنوان كرديد، همون حكومت سلطنت الهي نيست كه بعد از ظهور مسيحيت و قدرتمند شدن پاپها شكل گرفت؟! اينو كه پرسيدم خنديد گفت ديگه سوالاي سياسي ازم نپرسيد!&lt;br /&gt;يك استادِ زن هم داريم كه اونم جوون هست ، شبيه مجريهايي هست كه ميان برنامه خردسالان رو اجرا ميكنن،اما اين بنده خدا بايد با يك كلاس سرتاسر سبيل سر و كله بزنه ، آخه از دولتي سر رئيس دانشگاه جديد كه از بيخ عرب هست ، كلاسها كاملا به دو بخش گيها و لزها تقسيم شده! كلاس مختلط ممنوع! ديگه اين مجري برنامه خردسالان يك كتاب هم دستش هست كه جلدش رو پوشونده و از روي همون تخته رو سياه ميكنه و جزوه ميگه &lt;br /&gt;استاد حقوق جزا هم كه يك پيرمرد لق لقويي هست كه راه رفتنش من رو ياد عزت الله انتظامي ميندازه ، الان ميگي ماشالله دانشگاه كه نيست هاليوودِ! اين پيرمرد هم ناراحتي قلبي داره و اين هفته اصلا كلاسهاش رو تعطيل كرد و رفت كه وقت پزشك داشت ، حالا جالب اينجاست يك كتاب معرفي كرده كه بگيريم كه از قضا نويسنده اش خودش هست و تو بازار هم يافت نميشه! خيلي باحاله نه؟!&lt;br /&gt;و استاد فلسفه كه تارزان رو برات تداعي ميكنه ، نه ببخشيد ، سعيد امامي رو تداعي ميكنه ، هيكلي مثل دكل با ريش و پشمي انبوه و صد البته اعتقاداتي كه خودت ميدوني ، اما جاي شكرش باقي كه خوش برخورد و مودب هست ، فكر كنم بايد سر كلاسش به رنگ خودش در بيام و مقادير متنابهي جانماز آب بكشم تا از لحاظ نمرات رستگار بشم!&lt;br /&gt;از همه اينا كه بگذريم ميرسيم به اتاق و هم اتاقي ها و قصه هاي خوابگاه! قبلا گفتم كه 5 تا هستن ، علي ، وحيد ، مهدي ، مصطفي ، جواد &lt;br /&gt;علي قدش تا شونه هام ميرسه ولي زبونش دو برابر قد من هست ، فوق العاده تخس و جوك هست ، اگر يك روز تو اتاق نباشه نبودش كاملا حس ميشه ، فقط به من كاري نداره و متلك بارم نميكنه وگرنه هيچ كس از دستش در امون نيست مخصوصا وحيد!&lt;br /&gt;وحيد بچه يك آبادي هست كه لهجه اش ميتونه تورو از خنده خفه كنه ، فوق العاده بي خيال به گونه اي كه وقتي ميبينيش ميگي اين اصلا تا حالا تو زندگيش غم نداشته ، يه جورايي مثل لورل! ساعت 2 شب اگه ديدي تختها داره ميلرزه و سر و صدا مياد مطمئن باش كه وحيد هست كه ياد جوك ديشب افتاده و داره ميخنده! بيخود نيست ميگم كمبود خواب دارم! خلاصه كه اگه اون و علي نباشن و سر به سر هم نزارن نصف بساط خنده مون نيست&lt;br /&gt;مصطفي بيشتر بهش ميخوره اسمش جواد باشه! پشت مو و كاكل و دم پا گشاد! بيشتر از اين بگم؟! باشه ، انفيه! آره چند وعده در روز استعمال انفيه ميكنه تا عطسه كنه و به اصطلاح خودش راحت بخوابه ! و چقدر هم كه خوش خوابه ، بيشتر ساعات روز رو در رختخواب سير ميكنه به حدي كه من از مقام شامخ شلمانيت استعفا دادم و گفتم تنها برازنده تو هست! بر خلاف ظاهرش ، باطن روشن و فهميده اي داره ، ميفهمي كه بزرگ شده! &lt;br /&gt;جواد كه قبلا گفتم هيكل آرنولد رو داره و صورت و چهره يك شاهين، اون هم در دسته علي و وحيد  قرار ميگيره ، يعني جوكهاي متحرك! از وقتي بهش گفتم به قيافت و اسمت نميخوره جواد باشه ، فريبرز صداش ميكنيم! وحيد و مصطفي و جواد از يك محدوده جغرافيايي ميان با يك لهجه خاص و تقريبا عادات و تفكرات مشترك و ساده و عاميانه&lt;br /&gt;و مهدي با بازوهاي پف كرده كه نقطه مقابل من و رقيب فكريم هست و زياد با هم بحث ميكنيم ، مخصوصا در حوزه دين و سياست و اينجور كه ميبينم تاثير من روي اون بيشتر هست تا اون روي من! &lt;br /&gt;به طور كلي اكيپ خوبي هستيم ، بچه هاي خوبين ، بيشتر از هر چيزي نشاط  و  سادگي توشون موج ميزنه و قابل توجه كه تنها اكيپي هستيم كه من ديدم تو دانشگاه با هم ميريم كتابخونه و مطالعه ميكنيم &lt;br /&gt; اگر از كم خوابي و فقر استراحت از بين نرم اوضاع قابل تحملي هست&lt;br /&gt;ميوزد&lt;br /&gt; از سر اميد نسيمي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ديگه برم لالا كه به بيهوشي نزديك ميشم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-116276726263440310?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/116276726263440310/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=116276726263440310' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/116276726263440310'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/116276726263440310'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2006/11/blog-post.html' title='كاش ميخوابيدم، تورو خواب ميديدم...'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-116216668618893541</id><published>2006-10-29T15:59:00.000-08:00</published><updated>2006-10-29T16:16:43.516-08:00</updated><title type='text'>مرغ سحر ناله سر كن...</title><content type='html'>ديشب سالگردِ شادروان ملك الشعراي بهار بود ، يكي از بزرگترين و شريف ترين انسانهايي كه ايران به خودش ديده ، شاعر ، نويسنده و آزادي خواه عصر مشروطه كه تصنيف مرغِ سحرش تبديل شده به يك سرودِ ميهني و تنها تصنيفيم هست كه ميتونم تا آخرش با چشم هاي بسته بزنم و واسه هر لحظه اش اشك بريزم و لذت ببرم ، ديشب وقتي دخترش داشت در موردش صحبت ميكرد نا خودآگاه اشكهام سرازير ميشد ، اگه خونه خودمون بودم كه خودمو راحت ميكردم و زار ميزدم ، هرچند كه بعد از اينكه آمدم خونه و با خواهر خوشگلم حرف زدم ، يه دل سير مرغِ سحر زدم و خوندم و بغضمو تركوندم....خدا مستي رو از حاجي نگيره !&lt;br /&gt;بالاخره اين اتوبوس سواري هاي مداوم كار خودش رو كرد و گردنم رو خشك كرد ، شايد هم كسي نفرين كرده كه گردنم بشكنه ، خلاصه از وقتي از دارقوز آمدم ، گردنم و ستون فقراتم آنچنان بسته كه مثل روبوت شدم ، حالا البته بهتر شدم ولي فكرشو كه ميكنم كه فردا دوباره بايد برم ،پشتم تير ميكشه! باز جاي شكرش باقيه كه احمدي نژاد اين چند روز رو تعطيل كرد ، واسه هركي خوب نبود واسه من يكي كه خيلي دلچسب بود و حال كردم ، آخه دوشنبه كه كلاسمون تموم شد هم اتاقيم گفت فردا كه عيد هست و ما چهارشنبه بعد از ظهر كلاس داريم ، اين 2 روز اينجا چيكار كنيم؟! گفتم پايه اي بريم خونه؟ گفت بريم ، حالا وقتي رسيدم خونه مامان و بابا ميگن چرا با اين جاده هاي خطرناك واسه يك روز آمدي ، هنوز گرم صحبت بوديم كه اخبار گفت احمدي نژاد آخرِ هفته رو تعطيل كرد!! اينو كه گفت همچين يه بادي به غب غب انداختم و به مامان و بابا گفتم حال كردين؟! حاجي كاري رو بي علت انجام نميده ، هيئت دولت قبلش با من هماهنگ كردن! &lt;br /&gt;اين هم از خاصيت ريسك كردن و شجاعتِ خطر كردن در زندگي هست ، اگر دوشنبه راه نميافتاديم و نميامديم ، سه شنبه به احتمال زياد بليط گيرم نميومد و ضد حال ميخوردم اما اينجوري ، قشنگ يك هفته سود بردم.&lt;br /&gt;ولي خودمونيم عجب دانشگاهي شد! 1 ماه و خورده اي گذشته هنوز درست و حسابي دانشگاهي نديديم ، 1 ماه ديگه هم كه پاياين ترم مياد! تازه ميگن چون ايام هفته بين دو جمعه قرار گرفته ، احمدي نژاد  ميخواد تمام ايرا ن رو تعطيل اعلام كنه!&lt;br /&gt;از دانشگاه جديد فقط افتخار زيارت يكي از اساتيد رو داشتم ، اون هم چه استادي ، ديسيپلين در حد خدا! روز اول كه تو دانشگاه ديدمش فكر كردم احتمالا بازيگر سينمايي چيزي باشه ، فكر نميكردم اين يكي از معروف ترين استادهامون باشه ، قيافه اش آدم رو يادِ پادشاهان عثماني ميندازه ، سيبيلهاي بلند و كشيده و قيتوني ، موهاي تا روي گوش آمده مثل پانك ها و كت و شلوار و جليقه و يخه بسته اش ازش يك اعجوبه دوست داشتني ساخته ، هرچند كه آوازه سختگيريش همه جا پيچيده ، خلاصه كه تو همون جلسه اول احساس كردم باهاش رابطه خوبي برقرار كردم به خصوص كه بعد از كلاس هم رفتم خودم رو معرفي كردم و سلامِ مخصوصِ يكي از وكلا كه از دوستانش هست رو بهش رسوندم! هفته جديد  ، به احتمال زياد اين هفته، هفته نبرد من با اساتيد و شناساييشون هست!&lt;br /&gt; از خوابگاهم و اتاقم بگم كه واقعا شنيدني هست ، يك خوابگاهِ 3 طبقه هست كه تو هر طبقه نزديكِ 20 تا 25 اتاق هست با 2 تا آشپزخونه بزرگ و 2 تا سرويس حمام و سرويس دستشويي ، سالن و راهروها رو هيچ وقت خالي و ساكت نميبيني ، حتي ساعت 3 ، 4 صبح ، جالبتر از اون اينكه شب كه خوابي يكدفعه با سر و صدا از خواب پا ميشي و ميشنوي كه بچه هاي تخسِ خوابگاه توي سالن دارن داد ميزنن كه (( ولوي الان ، بندر عباسِِ الان ، اصفهان نبود رفتيم و از اين قبيل جفنگيات)) شبِ اول كه تا خود صبح همينجوري بود و حاجي بسي مستفيض شد. هم اتاقيهام هم كه همه ترم اولي و از لحاظ سني از من كوچكتر هستن ولي از لحاظ جثه  ، 3 تاشون منو ميخورن ، بدنساز هستن در حدِ آرنولد شرت زردِ! از لحاظ عقلي و نقلي هم كه خوب واضح و مبرهن هست كه  چه كسي قدرتمند تر هست( بابا اعتماد به نفس!)هنوز وقت نشده درست و حسابي باهاشون حرف بزنم ، اين هفته ميخوام همشونو بنشونم باهاشون صحبت كنم و ايده ها و نظر هام رو بگم كه تا وقتي اونجا هستيم يك گروهِ هماهنگ و خوب رو بوجود بياريم كه كمتر اذيت بشيم ، مخصوصا كه شخصا ميخوام بر اين افسردگي و رخوت ِ شديدي كه دچارش شدم غلبه كنم وگرنه تو اون شهر كوچيك و با اون محيط دخلم اومده .&lt;br /&gt; نميدونم شنيدي كه ميگن فلاني از غصه پشتش شكست يا زانوش خم شد ، واقعا همچين چيزي وجود داره ! چند وقتي هست كه وقتي راه ميرم اصلا حس و حال اينكه پشتم رو راست كنم و سينه ام رو بدم جلو ندارم ، بي حس و حال و بي توجه به اطراف و اكناف قدم بر ميدارم و راه ميرم ، سنگينيِ تمام دنيا رو روي شونه هام حس ميكنم ، حالا كه به قول حافظ ((آسمان بار امانت نتواند كه كشيد...قرعه اي كه به نامِ منِ ديوانه زدند)) خودم بارم رو ميكشم!&lt;br /&gt;اين روزها بيشتر از هميشه به رنگ سياهي كشيدن به دنيا و نگاه كردن علاقه پيدا كردم ، فكر ميكنم ستاره ها رو فقط توي تاريكي ميشه ديد و شناخت و چه آسمون پر ستاره اي داره آسمون زندگيِ من.&lt;br /&gt;   &lt;br /&gt;يكي از اون ستاره ها يك دكتري هست كه چند روز بيشتر از آشناييم باهاش نگذشته ، وقتي آمدم خونه ، آرش بهم زنگ زد كه  برادرِ يكي از دوستام منتقل شده شهر شما و بقيه خدمت سربازي اش رو بايد اونجا بگذرونه ، اگه ميتوني يه جايي براش پيدا كن و هواشو داشته باش ، ديگه از اوجايي كه غم مرگِ برادر را  برادر مرده ميداند و فهميدم تو شهر غريب چه حس و حالي داره  بهش زنگ زدم و بردمش هتلِ دايي مامان يك سوئيت براش گرفتم و وسايلشو آوردم و بعد هم آوردمش خونه و ناهار رو با هم خورديم ، خيلي پسرِ با شخصيت و گلي هست ، طفلكي تمام اين مدت هم ميگفت خيلي شرمندتم كه وقتت رو گرفتم ببخشيد مزاحمت شدم و از اين حرفها، خيلي هم پكر بود كه هي از اين شهر ميفرستنش به اون شهر ،  سر ميز ناهار گفت متولد چه ماهي هستي ، گفتم مرداد ، گفت پس يك مردادي اصيلي!! پرسيدم چظور مگه ؟! گفت چون درياي مهربوني و شوخ طبعي هستي ، زدم زير خنده و بهش گفتم پس دكتراي متافيزيك هم داري ، گفت نه ولي از اين چيزا خيلي خوشم مياد و مطالعه ميكنم ، خلاصه همينجور صحبت ميكرديم كه دوباره رسيديم سر خونه اول و ناراحتيش از اينكه تبديلش كردن به گوشت قربوني و مدام اينور و اونور ميفرستنش ، بهش گفتم فكرشو نكن هرچيزي كه تورو نميكشه ، قدرتمندت ميكنه ، حرفم رو تاييد كرد و ادامه داد كه ميدوني ما در طول زندگي و حتي در طول روز چقدر از اين اصطلاحات و حرفهاي مشابه ميزنيم تا بتونيم به زندگي ادامه بديم؟! يكم مثل اسب بهش نگاه كردم طوري كه فهميد منظورش رو كاملا درك نكردم ادامه داد كه در روانشناسي ما قسمتي داريم به نام روش هاي مقابله با استرس و فشار و ناكامي ، روشهاي مختلفي مثل ، توجيه ، فرافكني ، بهانه جويي ، دليل تراشي و ... كه بكار ميبريم تا فشار ها رو كم كنيم مثل همين كه ميگن گربه دستش به گوشت نميرسه ميگه بو ميده ! اينجوري  فرد براي نرسيدن خودش به هدف دليلي ميتراشه كه هم خودش رو قانع كنه و هم بقيه رو ، يا در مثالي ديگه شخصي رو هيپنوتيزم كردن و بهش گفتن بعد از اينكه از خواب هيپنوتيزم بيدار شدي به محض اينكه ديدي كسي سرش رو ميخارونه برو و پنجره رو باز كن ، شخص بعد از اينكه بيدار شد تمام هواسش به دستهاي هيپنوتيزم كننده بود كه كي به سمت سرش ميبره تا اينكه بالاخره سرش رو خاروند ،وقتي طرف پا شد و به سمت پنجره رفت تا بازش كنه لحظه اي مكث كرد و گفت به نظر شما هوا يكم گرم نيست! ....حرفهاي اين دوست دكتر برام خيلي جالب بود وقتي دقت كردم ديدم واقعا ما ميليونها بار در طول روز و در برخورد با اشخاص مختلف اين اعمال رو به اشكال مختلف انجام ميديم در صورتي كه ميدونيم داريم چرت ميگيم(حتي مثل نوشته هاي همين الان من!)...دعا ميكنم اين دكتر حالا حالاها به جاي ديگه منتقل نشه كه ازش كسب فيض بكنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پريشب تولدِ پسر كوچولوي پسر خاله ام دعوت بودم ، به مامان گفتم چي براش بگيرم گفت لباس بگير ، گفتم اي بابا بچه بايد براش اسباب بازي خريد كه از بچگيش لذت ببره ، لباس رو كه مامان و باباش هم براش ميخرن ، خلاصه كه نيم ساعت داشتيم در اين مورد حرف ميزديم و در نهايت هم من رفتم يك ماشين كوچولو خريدم كه هم دور خودش راه ميرفت و هم  از خودش آواز در ميكرد و هم مقادير متنابهي نور ، نشون به اين نشون كه وقتي كادوها رو باز كردن اين امير حسينِ 2 ساله گير داده بود به كادوي من و ولش نميكرد ، وقتي شعف رو تو چشماش ديدم خيلي از انتخابم حال كردم ، از دوران كودكي خودم 2 تا كادو دارم كه هنوز كه هنوزِ دارمشون و باهاشون حال ميكنم ، يكي يك شطرنج بود كه يكي از فاميلا برام گرفت ، جريانشم اين بود كه اين بنده خدا خونه ي ما مهمون بود ، منم 6 سال بيشتر نداشتم ، نشستيم با هم شطرنج بازي كرديم و در كمال ناباوري شكستش دادم ، حالا نميدونم بازي اون بد بود يا بازي من خوب ، خلاصه كه اون بيشتر حال كرد و رفت برام يك شطرنج بزرگِ خريد كه تا همين الان باهاش بازي ميكنم ، خدا بيامرزدش خودش 2 سال قبل تو يك ماجراي گروگانگيري كشته شد اما  هيچ وقت خاطره اون روز و اين كادو يادم نرفته ،   يكي هم يكدونه ماشين پليس بود كه دراش اتومات باز ميشد و آقا پليسه ميامد بيرون تير اندازي ميكرد و ميرفت ، اون زمانها قيمتش اندازه يك دوچرخه بود و منم با مامان شرط گذاشته بودم كه  اگه  معدلم بيست بشه (سال دوم دبستان) برام دوچرخه بخره ، تا اينكه من معدلم بيست شد و ما يك روز تو بازار بوديم و اين ماشين چشمشم رو گرفت ، مامان گفت يا اين يا دوچرخه ، منم با خودم گفتم دوچرخه كه بالاخره ميگيره فعلا اينو بچسبم و موفق هم شدم!! آدمها و به خصوص بچه ها هيچ وقت كادوهاي خوب و شيرينشون يادشون نميره ، نكته اخلاقي اينه كه آقا جان با هرچي كه فكر ميكني حال ميكنن همونو براشون بگيريم &lt;br /&gt;بعد از تولد كه مراسم تمام شد و كيك رو هم خورديم 2 تا ماشين شديم و رفتيم طرقبه ، بهزاد و مهناز و بچه هاش و دوستش تو ماشين من بودن و بقيه پسر خاله دختر خاله ها تو يه ماشين ديگه ، يه نوار از قديميهاي معين گذاشته بودم ، هر آهنگي كه ميخوند مهناز ميگفت من با اينا يه عالمه خاطره دارم ، تا اينكه رسيد به يكي كه ميخوند(( اين زندگي اينجور نميمونه ، عشق من كه ازم دور نميمونه ، صاحب داره دنيا همه كارا ، اين زندگي اينجوري كه ناجور نميمونه)) يكدفعه مهناز گفت وقتي اينو گوش ميدادم همش به اين فكر ميكردم كه اينو بهزاد داره از تو زندان برام ميخونه ، اين بهزاد و مهناز هم حكايت ليلي و مجنون بودن با اين تفاوت كه مجنونش مهناز بود ، بعد از اينكه اينا با هم رفيق ميشن ، همون اوائل انقلاب بازم بعد از اينكه طفلكيِ بدشانس رو  از مصاحبه و گزينش دانشگاه ردش ميكنن ، ميافته زندان و قصه شروع ميشه ، مهناز يك پاش اينجاست يه پاش تهران با اينكه هنوز با هم نامزد هم نبودن ، خلاصه تا اونجايي كه من يادم مياد اين همش ميومد و ول كن نبود تا اينكه بالاخره خاله ام گفت برو دنبال زندگيت و اينو ولش كن اونم رفت و 5 6 سال قبل با يك جناب دكتري نامزد كرده بود و همون موقع هم اين بهزادمون آزاد شد و رفت سراغ مهناز ، مهناز هم با اينكه پرستار بود و موقعيتشم خوب بود ، نامزديشو با جناب دكتر بهم زد و شد زنِ اين بهزاد يك لا قبا كه الان تراشكار هست! ماجراي اين دوتا خيلي برام جالب هست ، هر 100 ميليون سال آدم همچين چيزايي رو ميبينه ، پريشب ازشون پرسيدم حالا واقعا بعد از اين همه مصيبت و بدبختي كه كشيدين راضي هستين ، پاسخي كه دادن حاكي از رضايت بود هرچند كه شايد واقعا اينجوري نباشه ، اما اين وفاداري و تلاشِ متقابلشون برام خيلي ارزشمند هست ، واقعا عشقي اينچنيني ديوارهاي زندان و ميله هاش رو هم خورد ميكنه ، مهناز آخرش گفت راه عشق تنها جنون ميخواد و هيچ مناسبتي با عقل نداره ، تنها حركت و انديشيدن با دل رو ميخواد...&lt;br /&gt;واقعا هم معبد با شكوه عشق را فقط بر صخره مي توان برافراشت، نه بر ماسه ها. ذهن ما ماسه اي است و مدام در حال جا به جا شدن است. قلب، استحكام صخره را دارد. زيرا قلب از جنس جاودانگي است. ذهن انباشته از ترديد و دو دلي است و ويرانگر است. قلب كانون اعتماد است بنابراين همانند صخره مستحكم و پايدار است. پس بايد عشق را بر پايه ي دل استوار كرد....&lt;br /&gt;    &lt;br /&gt;!ارباب غم&lt;br /&gt;آنها غمگين هستند&lt;br /&gt;موقع طلوع ، موقع ظهر ، موقع غروب&lt;br /&gt;تكرنگ ، شاهرنگ تابلوهاي زندگي آنها رنگ غم&lt;br /&gt;چراكه غم سهلترين دستاورد است ، و غم ارزانترين كالاست&lt;br /&gt;! در‌ شهر من&lt;br /&gt;جاري بودن ، پاسخ « چرا » است&lt;br /&gt;ولي من بدنبال «چگونه» هستم&lt;br /&gt;!جاري ام ، اما هرزه و بي مقصد&lt;br /&gt;!مسيري ميخواهم&lt;br /&gt;ميخندم و ميخندانم‌، نه پاداشي رنگ طلا ، نه وجهه اي لحن آقا&lt;br /&gt;!ميخندم و ميخندانم&lt;br /&gt;چرا كه هر ديوار هر كوچه آشناست با اسطوره اي&lt;br /&gt;!من غم گم كردن پر سيمرغ را دارم&lt;br /&gt;!آفريدگار بود ـ مهربان ـ آفريد و رفت&lt;br /&gt;كو افسانه سيمرغي كه پرودگار باشد؟&lt;br /&gt;ميخندانم و ميروم&lt;br /&gt;بخندان و برو&lt;br /&gt;در شهري كه صحبت هر كس غم شده&lt;br /&gt;غم را آبروي دل خود كن&lt;br /&gt;و بخندان ، اگر اين ميوه ي ممنوع شهر حاكمان و حكيمان است&lt;br /&gt;آموخته اند در شهر غم ، كه تمسخر كنند ، تا باشند&lt;br /&gt;تو از تمسخر ها نترس ، تمسخر نكن و بخندان و بگذار تمسخر كنند&lt;br /&gt;تو بخندان ، نگريان&lt;br /&gt;سينه ها با درد و غم آشنا هستند&lt;br /&gt;تو بخندان&lt;br /&gt;بغض در سينه اما&lt;br /&gt;تو بخندان&lt;br /&gt;ديگران توان شريك شدن در غم ديگران را ندارند&lt;br /&gt;شريكشان كن ، ميهمان&lt;br /&gt;ميهمان يك تبسم ، يك لحظه لبخند&lt;br /&gt;يك واژه شادي&lt;br /&gt;(هادي انوري)&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;پانوشت: براي كانديداتوري  نتونستم ثبت نام كنم!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-116216668618893541?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/116216668618893541/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=116216668618893541' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/116216668618893541'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/116216668618893541'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2006/10/blog-post_29.html' title='مرغ سحر ناله سر كن...'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-116147156007236756</id><published>2006-10-21T15:56:00.000-07:00</published><updated>2006-10-21T16:05:00.836-07:00</updated><title type='text'>و خدايي كه در اين نزديكيست،لاي گلهاي حياط...</title><content type='html'>فكر نميكردم خوابم به اين زودي تعبير بشه و البته دردِ دلم با خدا، مستجاب!&lt;br /&gt;اون گل و سبزه هايي كه تو خواب ديدم بهشتِ موعود نبود ، گل و سبزه هاي دانشگاهِ جديد بود كه به طرز زيبا و دل انگيزي تو چشم مياد و آدم از عطرشون مست ميشه!&lt;br /&gt;ماجرا از اين قرار هست كه 2 هفته پيش سر كلاس نشسته بوديم و منتظر كه استادِ حقوق جزا بياد سر كلاس ، تو اين فاصله بغل دستيم سرِ صحبت رو باهام باز كرد و گفت نميدوني فلان كدِ رشته واسه كدوم شهر هست؟!گفتم نه! بعد كنجكاو شدم ببينم قضيه چيه ، پرسيدم چطور مگه؟! گفت تكميل ظرفيتها اومده و بهم زنگ زدن كه يه كدِ رشته ديگه هم قبول شدي ، اينو كه شنيدم مخم يكدفعه گفت دينگگگگ! حاجي ، يعني ممكنه تو هم بعد از مدتها كه با چوبِ دوسر پذيرايي ميشي ، از قسمتهاي تحتاني مورد عنايت پرودگار قرار گرفته، مثل جنيفر لوپز ، بيمه شده و شانس آورده باشي؟!&lt;br /&gt;شبِ قبلش ، همه ي بچه هاي خوابگاه رفته بودن بيرون جز من و كامران ، كامران كه تو اتاق رو كتابها ولو بود ، منم رفتم رو ايوون خوابگاه ، اينقدر دلم گرفته بود كه حد نداشت ، نشستم و تكيه دادم به ديوار و به آسمون خيره شدم ، مثل تمامِ وقتهاي تنهاييم به دردها و غصه هايي كه اگر اونها هم تركم كنن تنهاي تنها ميشم و به فلسفه اين زندگي فكر ميكردم و مثل هميشه هم آخرش به ياسِ فلسفي و ...كشيده شدم&lt;br /&gt;واقعيت داره كه موقع تنهايي بيشتر از تمام دنيا براي خودم خطرناك ميشم! &lt;br /&gt;خلاصه كه آخرش گفتم خدا اگه مرگ نميدي و خلاصمون نميكني ، دستاي حاجيتو بگير و يك روزنه كوچيك براش باز كن كه الحق والنصاف باز كرد و حسِ فرٌ ايزدي داشتن رو در من زنده كرد!!!&lt;br /&gt;طفلكي خدا ! فكر كنم تنها چيزي تو اين دنيا هست كه هر كسي به نفع خودش مصادره اش ميكنه و به جبهه خودش ميكشونه ، مثل الانِ من!&lt;br /&gt;حالا اينقدر صغري ، كبري چيدم فكر ميكني اين پسر حتما تكميل ظرفيتِ آكسفورد قبول شده! نه ، انتخاب اولم كه الان قبول شدم ، 50 كيلومتر با دارقوزآبادي كه ساكن بودم فاصله داره ! فرض كن از دارقوزآبادِ سفلي دارم ميرم به دارقوزآبادِ عليا، از برره پايين به برره بالا، از موتور خونه جهنم به حال و پذيراييِ جهنم! خلاصه در اصطلاح نظامي بهش ميگن پيشرويِ سنگر به سنگر! و اگه خدا بخواد سنگر بعدي خونه هست كه فتح خواهد شد.&lt;br /&gt;دانشگاهِ جديد از دانشگاهِ امير كبير هم بزرگتر و خوشگلتر هست ، هرچي هم از گل كاري و سبزه كاريش بگم كم گفتم ، البته بچه هاي سال بالايي ميگن 1 ماه ديگه حالت از ريختِ محوطه بهم ميخوره چون سوز و سرما جز سنگ هيچي باقي نميزاره بعدشم اينقدر اساتيد و درسها تو مخت فاتحه ميخونن كه كلا ميخواي بالا بياري و اين گل و بته ها از چشمت ميافتن ، بهشون ميگم هرچي هست از دانشگاه قبليي كه بودم خيلي با صفاتر هست ، ما مرگ رو ديديم كه به تب راضي شديم!&lt;br /&gt;ولي مسئولاي اين دانشگاه تا دلت بخواد عوضي و پفيوزن ، واسه يه ثبت نام پيزوري اينقدر از اين ساختمون يه اون ساختمون فرستادنم و پيچ و تابم دادن كه اگه يه زن حامله بودم 45 بار سقط كرده بودم! يك روزِ كاملم رو گرفتن كه برم مداركم رو از دارقوز آبادِ سفلي بگيرم و بيارم در صورتي كه قانونا من با اون معرفي نامه اي كه از دانشگاه قبلي گرفتم ،اصلا نبايد دستم به اون مدارك بخوره و خودِ دانشگاهها بايد با هم مكاتبه كنن ، خلاصه اينقدر اعصابم رو بهم ريختن كه در وصف نبود ، هم حرف زور ميزدن هم برات به عنوان يك دانشجو به اندازه يك پشگل ارزش قائل نبودن ، كنار هر كدوم بايد 15، 20 دقيقه واميستادي كه تلفنشون تموم بشه و امضا تحويلت بدن ، ديگه تعطيلي واسه اداي فريضه مقدس نماز هم نور علي نور بود ، قشنگ 45 دقيقه كارا خوابيد، باباي طفلي هم باهام اومده بود كه وسايلم رو بار ماشين كنم و نقل مكان كنم ، ديگه اونم با من حرص و جوش ميخورد ، حالا هرجا من كل كل ميكردم ميگفت هيچي نگو فايده نداره ، يه جا ديگه داغ كردم گفتم بريم پيش رئيس دانشگاه باهاش حرف بزنم بگم اين چه وضعشه ، گفت فايده نداره نرو ، بيا بريم مدارك رو بياريم ، گفتم يعني چي بابا جان ، پس فردا من ميخوام مثلا وكيل بشم ، اگه الان حق خودم رو نتونم بگيرم واسه چهار نفر ديگه چه كاري ميتونم بكنم؟! پيش رئيس كه رفتم ديدم زرتتتتت ، حرفِ زور ، حق و قانون و اين صوبتا حاليش نيست! حالا بعدا كاشف به عمل اومد كه رئيسِ سالِ قبلِ دانشگاه، يك شيخي بوده و قبل از انقلاب دوست و همكارِ صميميِ بابا بوده و از شانسِ گندم امسال منتقل شده يه شهر ديگه اونم در سمتِ امام جمعه!!! البته جاي شكرش باقيه كه دامادش رو اونجا تو يك سمتي باقي گذاشته و ما پيداش كرديم و باهاش رفيق شديم اساسي ، البته اون مارو شناخت ، اينايي كه ميگم واسه موقعي هست كه تقريبا كارم تموم شد و رفتم پيش اين يارو كه يه امضا بزنه ، تا فاميلم رو ديد گفت شما با فلاني چه نسبتي داري ؟! گفتم بابامه! گفت جدي؟! بابت دبيرِ ما بوده! بعد هم كه بابا رو آوردم و با هم رو برو كردمشون و ماچ و بوس و بغل و اين صوبتا كه تا حالا كجا بودي ...  &lt;br /&gt; ولي اونروز اينقدر حقم رو خوردن و رفتن رو اعصابم كه تو جاده نزديك بود يه صحنه با كمپرسي شاخ به شاخ كنم ، صد دفعه با خودم گفتم وقتي عصباني و آشفته هستم پشت فرمون نشينم اما بازميشينم. البته يه جورايي رانندگي آرومم هم ميكنه، تا كي بشه با اين رانندگي اين آرامش ابدي بشه!!&lt;br /&gt;آخه اون اسكروچِ نامرد ، صاحب خوابگاهِ دارقوز آبادِ سفلي رو ميگم ، اون هم نصف پولِ پيشي رو كه بهش داده بودم به بهانه جريمه و اين صوبتا پيچوند! ميگم آخه حاج آقا من كه هنوز باهات قرار داد نبستم ، نصف اتاقاتم كه خاليه ، منم كه 2 هفته بيشتر نيست اينجام ، نخير اونم تو كله اش پهن بار زده بود ، بابا هم هي ميگفت بي خيال بريم ، آخ كه دلم اون روز ميخواست 4 تا كلفت بار همه شون بكنم ، حالا شانسي كه آوردم اين خوابگاهِ دانشگاهِ عليا تو خودِ محوطه هست و خيلي نزديك تر هست ، دانشگاه هم كه قربونش برم 3 ، 4 كيلومتر با شهر فاصله داره و عينهو پادگان مي مونه و اگه تو شهر خونه بگيري تا اطلاع ثانوي حالگيري هست ، ديگه اتاقم هم 6 نفره هست! كه هنوز فرصتِ آشنايي دقيق رو با هيچكدوم پيدا نكردم چون وسايلم رو گذاشتم تو اتاق و كمد و آمدم ، حالا 4 ساعت ديگه ميرم دارقوزآباد و بايد ببينم چجورين ، طفلكي ها بچه هاي خوابگاه قبلي كه خيلي باهاشون اخت شده بودم وقتي از پيششون ميرفتم پكر بودن ، مخصوصا كامران كه هم اتاقيم بود و جز محبت و صفا و مرام هيچي ازش نديدم، مثل خودم دمغ بود و ميگفت هم خوشحالم و هم ناراحتم كه ميري...&lt;br /&gt;يه چيز ديگه هم ميخوام بگم كه احتمالا ميگرخين و با اصوات بلند به ريش نداشتم ميخندين! فردا ميخوام برم واسه كانديداتوريِ انتخابات شهر و روستا در دارقوزآباد عليا ثبت نام كنم!!!الان حتما ميگين حاج سپنتا با اون سابقه لوطي گريش با  چه نيتي و با كدوم عقل ميخواد همچين كاري بكنه؟!!!&lt;br /&gt;براتون توضيح ميدم اما نه حالا....باشه وقتي برگشتم.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;((دنيا به اميد برپاست و انسان به اميد زنده))&lt;br /&gt;علي اكبر دهخدا&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-116147156007236756?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/116147156007236756/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=116147156007236756' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/116147156007236756'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/116147156007236756'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2006/10/blog-post_21.html' title='و خدايي كه در اين نزديكيست،لاي گلهاي حياط...'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-116007423860250804</id><published>2006-10-05T11:40:00.000-07:00</published><updated>2006-10-05T11:50:38.650-07:00</updated><title type='text'>اندر احوالات دارقوز آباد...</title><content type='html'>من از شهر غريب بي نشوني اومدم...پر از گرد و غبار ميام از راه دور!(آخرِ قافيه بود)&lt;br /&gt;ديروز از دارقوز آباد برگشتم و فردا هم بايد دوباره برم! مثل كولي ها شدم ، نه، مثل زبل خان، زبل خان اينجا ، زبل خان اونجا ، زبل خان همه جا.&lt;br /&gt;آمدن من مصادف شد با تركيدنٍ آب گرم كن! خلاصه كه ديروز بقچه حمومم رو زدم زير بغلم و رفتم دم دربِ خونه خاله ميگم اگر اجازه بفرماييد اين بنده حقير سراپا تقصير چند لحظه اي در خزينه شما به استحمام بپردازد كه خزينه خودمان فعلا با خاك كوچه يكسان است ، بعد هم كه برگشتم خونه يواشكي به بابا ميگم تورو جون هركي دوست داري زودتر اين آب گرم كن رو رديف كن كه ميترسم به خاطر نداشتن حموم، تا اطلاع ثانوي مامان تو غذامون كافور بريزه!!!خودش كه هر بار زنگ ميزنم ميگه غذاي سلف نخوري كه توش كافور ميريزن! اي بابا حالا بريزن و نريزن چه فرقي داره ، اصلا ميبرمش ميندازمش جلو سگ كه هيچكي نگران كافور خوردن و نخوردن ما نباشه!&lt;br /&gt;از شما چه پنهون ، اتفاقا چند شب قبل روي ايوان خوابگاه وايستاده بودم كه يه سگي رو تو خيابون ديدم ، براش يه سوت كشيدم، تا سرش رو بالا كرد و منو ديد مثل اسب شروع به دويدن كرد و در رفت ، با خودم گفتم شايد چشمهاي اين سگه هم مثل چشمهاي اون مردِ هست كه آدمها رو شكل خرس و گرگ و اينا ميبينه ، احتمالا منم اژدهاي دو سري ، غولي ، ديوي و در بهترين حالت ، شيرِ با يال و كوپالي ديده و فرار كرده!&lt;br /&gt;خوب از هرچه بگذريم سخن دارقوز آباد خوش تر است، راستيتش ميخوام اسم يكي از شهرهاي جنوب اسپانيا رو براش بزارم از بس كه بهم شبيه اند و البته تفاوتهايي در حد سر سوزن هم با هم دارند! براي مثال از غروب آفتاب به اونور فقط سوپر ماركتها باز هستند ، البته در اسپانيا ديسكوها و كاباره ها شروع به كار ميكنند و در دارقوز آباد ما مساجد ،مردم هم به جاي گيتار ، تسبيح در شكل و اندازه هاي مختلف به دست ميگيرن ، يكرنگ ، دورنگ ، شبرنگ...با همه اين احوال بعد از تاريك شدن هوا،تو خيابونها خر هم پر نميزنه(البته موتور سوارها از اين قاعده مستثني هستند!) و همه جا سوت و كور ميشه و البته اين خيلي خوب هست وگرنه سر و صداي موتورها آدم رو خل ميكنه ، جونم براتون بگه به اندازه ستاره هاي آسمون تو اين شهر موتور هست، بازهم در شكلها و اندازه هاي مختلف ، روايت هست كه اگر تو اين دارقوزآباد بخواي بري خواستگاري ازت نميپرسن خونه و ماشين و موبايل و حساب بانكي داري يا نه ، مستقيما ميرن سر اصل مطلب و ازت ميپرسن موتور داري؟!! 4 ركن زندگي سالم در اونجا داشتن 4 موتور هست! موتور براي رفتن به مغازه(ياماها) ، موتور براي مهموني(هوندا) ، موتور براي دور زدن داخل شهر(سوزوكي) و موتور براي خارج شهر(ايژ روستا)!&lt;br /&gt;انصافا مردمش مثل تمام مردم ايران خوب و خونگرم و مهربون هستن(با اندكي تغيير و تخلص!)، اصولا تو شهرهاي كوچيك ، غريبه ها به سختي مورد پذيرش قرار ميگيرن و به نوعي تهديد و عامل ويروسي محسوب ميشن! كه البته اگه باهاشون خوب باشي و اعتمادشون رو جلب كني ، كاري كه باهات ندارن هيچ ، كلي هم هواتو دارن ، با اينهمه غريبه ها هميشه تابلو هستن و به راحتي ميتوني سنگيني نگاهها رو روي خودت حس كني ، جاهلاش مثل خري كه به پالونش نگاه ميكنه نگاهت ميكنن و الباقي مثل مردم برره نگاهت ميكنن! (خدا پدر و مادر مهران مديري رو با اين شاهكارش بيامرزه ، واقعا برره اي رو كه ترسيم كرده و به نمايش گذاشته، به شديدترين شكل ميشه در همه جاي ايران ديد)&lt;br /&gt;ديگه از خوابگاهم براتون بگم كه يك پنت هاوس هست! چيه به ما نمياد پنت هاوس نشين باشيم ؟! خوب البته مثل همون جنوب اسپانيا يك تفاوتهايي كوچيكي داره اما خداوكيلي خدا دادرسي، پنت هاوس هست، لامصب از هر طرف كه پنجره هاش رو باز ميكني به كوير ميخوره!طبقه دوم يك ساختموني هستيم كه زيرش 7 ، 8 تايي مغازه هست ، خوابگاه عبارتست از يك راهرو كه 10 تا اتاق دورش حلقه زدن ، به همراه دو آشپزخونه و دو سرويس دستشويي كه تا اطلاع ثانوي يكي از دستشويي ها بالا آورده! و درش بسته هست و استفاده از اون مصادف است با خودكشي! يك ايوون خيلي بزرگ هم داريم كه شبها عجيب حال ميده بري توش بشيني و به آسمون پر ستاره نگاه كني و باد خنك بخوري( ياد نوشته هاي شريعتي و تعاريفش از شبهاي كويرمي افتم )البته اين آب و هواي مطبوع فقط مختص به همين فصل سال هست ، در بقيه فصول سال، سگ رو با نانچيكو سه پهلو بزني بيرون نميره ، زمستونهاي سرد و خشك و تابستونهاي گرم و خشك هديه خدا به اين جهنم نشينها هست ، ديگه انواع جونورها و حشرات هم مهمون هميشگي ات هستن ، از سوسكهاي اندازه شتر مرغ بگير تا عقرب و ملخ و كرم خاكي و موش! اين يكي آخري خيلي خوشگله! چند شب قبل رفتم تو آشپزخونه ديدم يك موش روي سينك دستشويي لم داده و تا منو ديد از لوله هاي آب بالا رفت و تو يك سوراخي خودش رو گم و گور كرد ، ميخوام باهاش طرح رفاقت بريزم ، به صابخونه گفتم خونت موش داره ، گفت ميام براش تله ميزارم و كلكش رو ميكنم ، دلم براي موشه سوخت ، حالا ممكن هست يك طاعون بگيريم ديگه ، حيف نيست موجود به اين نازي و شومبوسكومبولي رو بكشيم!&lt;br /&gt;صابخونه هم خودِ اسكروچ هست، حسابش از دانشگاه سواست، يك پيرمردِ حاجيِ سر و ريش سفيدي هست كه خونه اش رو به شكل خوابگاه درآورده و در اختيار دانشجوها قرار داده و مغازه خوار و بار فروشيش هم پايين خوابگاه هست ، وقتي حرف ميزنه  از هر 100 تا كلمه اي  كه ميگه 99 تاش رو نميفهمي، تازه اون يكي رو هم كه ميفهمي بايد رو دهنش و صداش زوم كني تا حدس بزني چي داره ميگه ، در مجموع بنا رو بر اين گذاشتيم كه باهاش بسازيم و به سازش برقصيم ، البته نه هر سازي ، اون روزي آمده ميگه اگه ميخوايين، بيام دنبالتون بريم مسجد دوره قران!خيلي محترمانه پرش رو باز كرديم و كاكوچ شد!&lt;br /&gt;هم خوابگاهيهام هم 7 نفر هستن ، يكي كرد هست و باقي بچه مشهد،يكي ورودي امسال هست و بقيه سال بالايي ، اوني هم كه ورودي امسال هست هم سن داداشمه! فكر ميكردم دايناسورشون من باشم اما زهي خيال باطل! روزاي اول تو يك اتاق دو نفره با اين كردِ هم اتاقي شدم ، از اون متعصب هاي جالب توجه هست ، تعصب كردي داره و پسر ساده و بي شيله پيله و چشم و دل پاكي هست ، سه سالِ شاگرد اولِ دانشگاه ميشه!(خرخونِ باسواد، در حد تيم ملي!)روزاي اول فكر ميكردم قپي مياد اما بعد ديدم نه بابا واقعا رو دنده دين و مذهب و ناموس پرستي سواره،يكي از بچه ها داشت شوي سكسي خنده دار رو موبايلش پخش ميكرد تا فهميد قضيه از چه قراره ناراحت شد و از اتاق رفت بيرون! ديگه اونروزي هم سر صبح بالاي سر من نماز ميخوند اونم با صداي بلند بلند ، آخه يكي نيست بگه پدرت خوب مادرت خوب تو دلت هم بخوني ، خدا صدات رو ميشنوه عزيز دل برادر، منم فرداش اتاقم رو عوض كردم و رفتم تو يك اتاق 4 نفره كه البته دو نفر بيشتر نيستيم ، من و داداشم! كامران هم پسر خيلي خوبي هست ، از اون بچه هاي سختي كشيده است كه تو نگاهش غم داره و تو همون نگاه اول ميتوني بفهمي چقدر لوطي و با مرام و درويش و مرد هست ، فكرش رو بكنيد 2 سال لب مرز با 8 تا سرباز ديگه زير يك چادر خدمت ميكرده! چيزايي كه تعريف ميكنه مو رو به تنت سيخ ميكنه ، وقتي بقيه بچه ها از محيط دارقوز آباد و دانشگاه و باقي مسائل ناله و زاري ميكنن فقط ميخنده و نگاشون ميكنه ، ميگه اينجا در مقابل جاهايي كه من بودم مثل هتل ميمونه! باهاش كه حرف ميزنم ميگه تنها نگرانيم از اينه كه بعد از اينهمه سال كه دوباره سر درس برگشتم، كم بيارم،من باز با اين حال ضاقارتم بهش روحيه ميدم كه اين كه هيچي نيست ، از پسش برمياييم! قبلا حسابداري ميخونده كه بنا به مسائلي مثل فوت پدر و اينا ترك تحصيل كرده و رفته تو بازار كار و الان دوباره برگشته سر درس ، از يه جاهايي خيلي شبيه هميم و باهاش احساس راحتي ميكنم ، قيافه اش خيلي سينمايي هست ، داشتم فكر ميكردم كه اينو قبلا كجا ديدم كه خودش پيشدستي كرد و گفت فكر نميكني كه منو قبلا جايي ديدي؟!!!همينجور مارس نگاش ميكردم كه گفت نميدونم چرا تو هر محيطي كه ميرم بهم ميگن آقا ما شما رو جايي نديديم!قيافتون آشناست!&lt;br /&gt;بقيه بچه ها هم خوب به نظر ميان ، سعيد و مهدي و صالح و فرزين ، سعيد بيشتر به حامد ميزنه ، مهدي نرمال تر از همه به نظر مياد و صالح و فرزين هم دوتا بچه تخس و شيطون كه رشته اشون هم با ماها فرق ميكنه، خصيصه مشترك در بين همشون اين هست كه مسلمونن! به جز صالح و فرزين كه تك و توك لايي ميكشن بقيه شون نماز و روزه شون هميشه به راه هست اما مشتركا به يه چيزها و حتي خرافاتي اعتقاد دارن ، لامذهب جمع منم ، البته در حالت تقيه به سر ميبرم و در اين موارد باهاشون هيچ بحثي نميكنم و نخواهم كرد! سري رو كه درد نميكنه دستمال نميبندن! محيطهاي كوچيك و بسته و خشك اين حرف ها رو بر نميداره ، تازه اگه لازم شد براشون اذان هم ميگم!!&lt;br /&gt;(عموم تعريف ميكرد ، اوائل انقلاب كه از ايران رفته بود پاكستان تا قاچاقي ردش كنن واسه انگليس ، با يكسري افغان همخونه بوده ، ميگه يك شب كه خواب بودم و اينا بيدار بودن ديدم دارن بهم ديگه ميگن اين مرتيكه كافر هست و نماز و روزه نميگيره و مرتد هست و بايد بكشيمش ، ميگفت منم از فرداش پا شدم اذان گفتم!)&lt;br /&gt;البته در يك چيزاي هم همه مشتركيم، اينكه خداروشكر هيچكدوممون اهل دود نيستيم،در تنفر و خشم از حكومت ولايت فقيه مشتركيم، تنفر و خشم از قوانين و حكمهاي آبكي و آبدو خياري كه حتي متعصب ترين فرد جمع كه حامد باشه هم برنميتابه ، خشم و تنفر از فقر ، تبعيض و هزار درد مشترك ديگه، جاي تاسف هست كه يك ملت بايد در دردها مشترك باشن !  &lt;br /&gt;در مجموع ميگن بچه هايي كه موندن و مايي كه اضافه شديم ، بهترين اكيپي هستيم كه اين خوابگاه مادر مرده تا حالا به خودش ديده، بچه هاي ترم هاي قبل كه فاتحه خوابگاه رو خوندن( همين بالا آوردن دستشويي يكي از يادگاريهاشون هست)،حامد ميگفت از اينجا زنگ زدن واسه حميد شب خيز و بي بي سي! 400 هزار تومن پول تلفن آمده و هيچكي پرداخت نكرده و حاجي اسكروچ هم تلفن رو قطع كرده، خلاصه كه ما از تمدن فقط آب و برق و گازش رو داريم!&lt;br /&gt;فاصله خوابگاه تا دانشگاه يكربع پياده هست و 3 دقيقه با ماشين! از خوابگاه كه به سمت دانشگاه حركت ميكنيم توي راه يك تابلويي جلب توجه ميكنه كه روش نوشته ، ايدز در كمين است، مراقب باشيد!كامران ميگه حتما منظورش دانشگاه هست! جلوتر كه ميريم به ترمينال ميرسيم و بازهم جلوتر كه ميريم به يك سنگ قبر تراشي ميرسيم! دقيقا چفت دانشگاه ، واقعا شاهكاره! ميگم براي اين مدتي كه اينجا هستيم بايد بريم يك سنگ قبر هم سفارش بديم و تخفيف دانشجوييش رو هم بگيريم!&lt;br /&gt;در آخر ميرسيم به دانشگاه و بعد از دانشگاه هم ميرسيم به كوير و جاده!&lt;br /&gt;دانشگاه فعلا توي يك هتل در ابتداي شهر هست ، قرار هست در آينده نزديك از اين عقب تر بره(يه جاهايي وسط كوير لوت!) و ساختمونش ساخته بشه!&lt;br /&gt;رئيس دانشگاه با مل گيبسون، مثل سيبي هستن كه دوچرخه از وسطشون رد شده باشه،خوشتيپ و خوش پوش و فوق العاده جنتلمن و آقا هست ، تنها كسي هست كه تو دانشگاه همه دانشجوها سرش قسم ميخورن و همه دوستش دارن ، هنوز موقعيتش نشده كه درست و حسابي باهاش صحبت كنم اما چند برخورد در حد سلام و عليك باهاش داشتم و ازش خوشم آمد.&lt;br /&gt;براي بار اول كه با كامران رفتيم سر كلاس ، ديدم باز هم زهي خيال باطل، چند نفر هم سن و سال بابام هم سر كلاس نشستن و به خودمون اميدوار شديم كه باباهاي كلاس ما نيستيم!(خدا پدر و مادر سهميه ها رو بيامرزه كه كشوندنشون به دانشگاه)بچه ها به ترم اولي ها، فارق از هر سن و سالي ميگن(...ترم!)بر وزن(...كش)(...خل)!كه ما هم از اين لفظ بي ناموسي بي نصيب نيستيم!برام جالب هست كه اكثر دانشجوها واسه همون دارقوز آباد هستن ، در آينده اگر با خيل عظيمي از وكلا و قاضي هاي دارقوزآباد مواجهه شديد جا نخوريد!&lt;br /&gt;اولين كلاسمون مقدمه علم حقوق بود ، استادِ جووني با يه عالمه ريش و موي بلند مثل درويشها وارد كلاس شد و كتش رو درآورد و انداخت رو صندلي و ماژيك رو برداشت و رو تخته نوشت ((هركس بدِ ما به خلق گويد ما سينه او نميخراشيم، ما نيكي او به خلق گوييم تا هر دو دروغ گفته باشيم!))بعد هم شروع به صحبت و معرفي خودش كرد كه وكيل پايه يك هست و چيكار كرده و نكرده و با دانشجوها چطور برخورد ميكنه و بعد هم بلافاصله درس رو شروع كرد، درس رو با اولين سوال شروع كرد كه حقوق به چه معني هست؟! همه كلاس نگاهش كردن ، دوباره گفت يكي از معاني حقوق رو بگيد، باز هم كلاس مثل مونگولها نگاهش ميكردن،ايندفعه زد زير خنده و گفت اصلا تا حالا كلمه حقوق به گوشتون خورده؟!اينو كه گفت كلاس رفت رو هوا و يخش باز شد و هر كسي يه چيزي گفت،جلوتر كه رفتيم و به قاعده هاي حقوقي رسيديم پرسيد آيا راست گويي قاعده حقوقي محسوب ميشه؟!همه گفتن آره و هر كس براي حرفش دليلي آورد، من دستم رو بلند كردم و گفتم نه استاد،تنها قاعده اخلاقي محسوب ميشه!گفت چرا ، گفتم چون به دروغ هم ميشه راست گفت! بر فرض اينكه راستگويي يك قاعده حقوقي باشه و روش حكم صادر بشه من ميتونم قتل دوستم رو گردن بگيرم و خودم رو براي نجات اون قاتل جا بزنم ، گفت اگر خواستن قسم بخوري چي، گفتم براي نجات جونش قسم دروغ ميخورم،گفت اگه معلوم بشه دروغ گفتي يا شهادت دروغ دادي كه 6 ماه تا 1 سال حبس داره،اگر راستگويي قاعده حقوقي نيست پس چرا دروغ گويي قاعده حقوقي هست؟!اينو كه گفت ديگه من آچمز موندم و دوتايي زديم زير خنده ، بعد خودش نجاتم داد و گفت جوابت درسته ، چون راستگويي الزام آور نيست و ضمانت اجرايي نداره و حبس براي دروغگويي هم، تنها ضمانت اجرايي براي اين هست كه كسي فكر دروغ گويي به سرش نزنه ، ديگه تا آخر كلاس من و اون شيش شده بوديم و بينمون سوال و جواب و مناظره در جريان بود،كلاس خيلي خوبي بود ،واقعا لذت بردم!&lt;br /&gt; كلاس بعدي حقوق مدني بود ، استادمون دادستان عمومي و انقلابِ كل دارقوزآباد هست، قيافش يه مقداري به علي دايي ميزنه ، سر كلاس كه آمد يه چند دقيقه فقط نشسته بود و دانشجوها رو نگاه ميكرد ، بعد با خنده شروع به صحبت كرد كه من چون از دادگاه ميام اين چند دقيقه اول هنوز از فضاي دادگاه خارج نشدم و همه شمارو مجرم ميبينم ! اون هم راجع به خودش و سوابقش صحبت كرد و گفت قضاوت مشكل ترين كار يك انسان هست ، توجه و مرارت زياد ميخواد كه گرفتار فلسفه بافي ها و بهانه جويي ها و فرافكني هاي متهمين نشيد و فريب نخوريد و با چشم باز حكمي رو صادر كنيد و اين قضاوت تنها براي حفظ حقوق سايرين هست وگرنه وجدان هركسي بزرگترين قاضي شخص و مجازات كننده جرمهاش،چه دونسته و چه ندونسته، هست و در ادامه چندتا مثال از متهماش و حكمهايي كه صادر كرده بود رو آورد،اين يكي هم استاد جالبي بود و درس دادنش شيرين بود&lt;br /&gt;اما كلاس حقوق اساسي خيلي خسته كننده بود چون استادمون مشخص بود كه كتابي هست و خشك و كسل كننده درس ميداد ، در كل تمام اين درسها رو قبلا به طور شخصي  و واسه خودم خونده بودم و باهاشون آشنايي داشتم اما سوال و جواب گرفتن سر كلاس به نظرم خيلي بيشتر به يادگيري كاربردي مسائل كمك ميكنه&lt;br /&gt;ديگه كلاسهاي عمومي هم همونايي بود كه قبلا خونده بوديم با كمي تغيير و اضافات كه توصيفشون باشه براي آينده...&lt;br /&gt;سلف دانشگاه توي زير زمين هتل هست ،فعلا كه شكمم رو بستم به غذاهاي سلف،تا اينجا خوشمزه است ! البته بچه ها ميگن اين فقط واسه ماه رمضونهاست، به بعد نميشه خورد، بهشون ميگم البت اگر گرسنه بمونيد سنگ رو هم ميخوريد!&lt;br /&gt;من و كامران كه فعلا با اين شرايط ساختيم، اگر بخواييم سخت بگيريم ، سخت ميگذره، به قول شاعر اين نيز بگذرد...&lt;br /&gt;ديشب خواب ميديدم كه روي تپه هاي پر از چمن و گل راه ميرم، چمنها تا زير زانوهام بودن، دستم رو ميكشيدم بهشون و راه ميرفتم ، انگار تو بهشتِ موعوديم كه ميگن!آخرين باري كه همچين منظره اي رو به وضوح ديدم واسه معلم جغرافي دوران بچگيم بود، مرد خيلي نازنيني بود ، چند روزي كه مرده بود همش بهش فكر ميكردم و گريه ميكردم ، يه شب دقيقا تو همچين صحنه اي ديدمش كه بهم گفت : حالم خوبه!&lt;br /&gt;فردا دوباره بايد برگردم به دارقوز آباد...&lt;br /&gt;همه سختيهاي اين زندگي رو ميشه تحمل كرد...جز دلتنگي هاش كه آدم رو ويرون ميكنه...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-116007423860250804?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/116007423860250804/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=116007423860250804' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/116007423860250804'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/116007423860250804'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2006/10/blog-post.html' title='اندر احوالات دارقوز آباد...'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-115946472764414697</id><published>2006-09-28T10:25:00.001-07:00</published><updated>2006-09-28T10:32:07.840-07:00</updated><title type='text'>شام آخر!</title><content type='html'>شب قبل از روزي كه حضرت مسيح رو به صليب بكشن ، حضرت مسيح حواريونش رو دور خودش جمع كرد و مشغول شام خوردن شدن ، همون موقع حضرت مسيح بهشون گفت كه فردا قراره چه اتفاقي بيافته و گفت اين شرابي كه ميخوريد خون من هست و اين تكه هاي نان تكه هاي بدن من هستند و باهاشون خداحافظي كرد...&lt;br /&gt;منم ديشب تمام دوستام رو جمع كردم ، 2 تا ماشين سبيل تا سبيل حواريون شدن! بردمشون طرقبه آخرين شام رو قبل از اينكه برم بهشون دادم ، هم شام آخر بود ، هم شام ماشين جديد و هم شام قاضي شدنم!(البته نه به اين زوديها!)&lt;br /&gt;خوب ، مثل فيلمهاي كوئنتين تارانتينو يه ((فلش بك)) بزنيم به جاهاي مختلف و برگرديم سر جاي اول!&lt;br /&gt;راستيتش اينقدر حرف و سوژه دارم كه بزنم كه خدا ميدونه اما دريغ از يه اپسيلن شور و حال و حوصله ، الانم كه ميبينيد دستام مثل فر فره رو كيبرد ميچرخه از صدقه سريه اين 2 پيك عرقي هست كه بعد از يك ماه فرستادم تو خندق بلا! به سلامتي و شادموني همتون ، جاي شما خالي مامان هم داره تو آشپزخونه افطارشو با خرما باز ميكنه ، به اين ميگن دموكراسي ناب محمدي! در كمال آرامش ، عيسي به دين خويش موسي به دين خويش!&lt;br /&gt;شب و روزم شده مثل هم ، حس هيچي رو ندارم ، حتي مردن! ديگه ماه رمضون و پاييزم كه قاطي شدن ، نورالا نور شده احوالم&lt;br /&gt;پاييزم آمده ديگه، بوي باروناي پاييزي و صداي خرد شدن برگهاي زرد و خشك كه از درخت خسته شدن و براي ريختن ، پاييز رو بهونه ميكنن مياد و از همين حرفهايي كه تو انشاهاي مدرسه مون واسه پاييز مي نوشتيم&lt;br /&gt;پاييز واسه من هميشه بوي غربت و دلتنگي ميده ، يه حس مخصوصي بهش دارم ، هم شادم ، هم غمگين ، هم مضطربم ، هم آروم ، همه جور حسهاي دوگانه بهش دارم و از همه شيرين تر حس مردن ، هميشه دلم ميخواد اگه قرار شد بميرم‌ ، تو اين فصل بميرم ، از دلايل شخصيش كه بگذريم حداقلش اينكه واسه اونايي كه براي تشيع جنازه(البته ترجيح ميدم جسدم رو بسوزونن) و اين حرفا ميان ، هوا نه گرمِ و نه س‍ردِ كه اذيت بشن و حالا هم كه اين فصل براي من ، همراه شده با سفر ، به دارقوز آبادي كه نميدونم دقيقا چه شكليه و مردمش چه جورين ، به جايي كه فرسنگها با اون جاهايي كه فكرش رو ميكردم فاصله داره ، حتي بدتر از بدترين جاهايي كه فكرش رو ميكردم! اما زدم به سيم آخر!&lt;br /&gt;خلاصه كه شدم مرده متحرك ، با اندوه بيدار ميشم ، ميخورم ، قدم بر ميدارم و ميخوابم، ياد حرف نيچه افتادم كه ميگه قبل از آنكه جسمت بميرد روحت هزاران بار مرده است!&lt;br /&gt;چه كار ميشه كرد ، فعلا زندگي داره بدجوري  فيتيله پيچم ميكنه و جاي شكرش باقيه كه هنوز منو به پل نبرده كه پشتم به خاك بخوره &lt;br /&gt; ياد پيرمرد و دريا افتادم كه پيرمرد با همه ضعف و ناتوانيش با اون جثه نحيفش بر دريا و ماهي كه سمبلِ طبيعتِ خشن و نيرومند و بيرحم بودن غلبه كرد و پيامي كه همينگوي با اين داستانش داد كه (( انسان براي شكست آفريده نشده است. او ممكن است نابود شود اما شكست نميخورد))هرچند كه ارنست همينگوي هم در آخربا يك تپانچه به عمر خودش پاياين داد اما نوشته هاش گواه شخصيت برنده و كوبندش هست&lt;br /&gt;البته پيروزي و موفقيت و پيشرفت براي من در دنياي نا برابري انساني و مخصوصا ايراني هيچ معنا و مفهوم خاصي نداره و معيارم براي ارزش گذاري انسانها نيست ، يه شبي داشتيم با آرش صحبت ميكرديم ، بهش گفتم هيچ چيزي ارزش احساس و عاطفه انسان رو نداره ، اگر من و تو به بالاترين مقام هاي دنيا برسيم و تا خرخره غرق اسكناس باشيم   ، باز هم اينقدر ارزش و لذت نداره كه يه شب مثل امشب اينقدر با هم صميمي و پر از آرامش و لذت  حرف بزنيم و سعي كنيم يه ذره همديگرو بفهميم ، واقعا شعار نيست ، اگه يه لحظه به اين فكر كني كه يه ثانيه بعد زنده نيستي به عمقش ميرسي&lt;br /&gt;جديدا بيشتر از هميشه به اين نكته رسيدم كه يه كلام سادهء محبت آميز، يه رفتار از سر صداقت و مهربوني و نشون دادن نقطه هاي قوت آدمها به اونها، به جاي بد اخلاقي و تحقير و بي تفاوتي كه اين روزها مد و كلاس و فضيلت اخلاقي محسوب ميشه!، چقدر انسانها رو به شعف مياره و بهشون احساس ارزشمندي و زندگي ميده..&lt;br /&gt; &lt;br /&gt;چند ماه قبل داشتم اتاقم رو تميز ميكردم به يه كارنامه و عكس دوران مهد كودكم برخوردم ، ياد مربي مهد كودكم افتادم ، پروانه جون ، كه ديوانه وار عاشقش بودم ، اگه ميگفت بمير مي مردم از بس كه با بچه ها و به خصوص با يه حاجي شر و شيطون مهربون و خنده رو بود ، تو كارنا مه ام نوشته بود كه خيلي مهربون و شوخ هست ، اگه يكي از دوستاش از دستش ناراحت بشه، حتي اگه حق با خودش باشه، به هر قيمتي ناراحتي رو از دل دوستش در مياره ، بچه ها رو هميشه با شيطونياش ميخندونه ، قدرت زباني بالايي داره و.... چند روز قبل به صرافت افتادم كه به هر قيمتي شده پروانه جون رو پيداش كنم و پرسون پرسون راه افتادم و شماره تلفنش رو گير آوردم و بهش زنگ زدم، تا گوشي رو برداشت و بهش گفتم: پروانه جون سلام، گفت : سلام عزيز دلم، پس تويي كه پرسون پرسون  سراغم رو گرفتي و پيدام كردي ، اينقدر خوشحال شدم و خوشحال شد كه خدا ميدونه ، گفت قيافه بچگياي شيطونت و قيافه بابا و مامانت هنوز يادمه اما الان نميدونم چه شكلي هستي ، بعدم كه گفتم وضعيت امروزم چه جوريه و  دارم ميرم دارقوز آباد كلي خوشحال شد بهش گفتم چقدر تو اون سن و سال شخصيتم رو خوب شناختي كه تا اين روزها ميبينم هنوز هموناييم كه گفتي و در آخر گفت خيلي با معرفتي پسرم ، تا حالا نديده بودم كسي مربي مهد كودكش يادش بمونه و بخواد پيداش كنه و حالش رو بپرسه ، گفتم پروانه جون چطور ممكنه آدم كسايي رو كه دوست داره و باهاشون خاطره شيرين داشته ، حتي براي يه دقيقه فراموش كنه...&lt;br /&gt;ديگه روزهاست كه با همه‌ء اندوهم به همه گرمترين سلام ها رو ميكنم و نكته ها ي قوت و ارزش هاشون رو به چشمشون ميكشم و ميبينم كه چقدر بهشون حس زندگي ميدم هر چقدر كه خودم خاليه خاليم و رها ، مثل يك قاصدك در باد...&lt;br /&gt;البته اين روزها به يك عادت خوب ديگه هم مبتلا شدم و اونم اينه كه حتي در بدترين اتفاقها هم  ميگم ممكن بود بدتر از اين هم پيش بياد و جاي شكرش باقيه كه بدتر از اينها نشد، براي مثال چند هفته ايي هست كه ماشين رو تحويل گرفتيم ، روز اول كه ماشين رو از نمايندگي مياوردم يك موتوريه چلقوزي از عقب ضارپ زد بهم ، رفتم پايين ميگم مرتيكه مگه نميبيني كه ماشين هنوز نمره نشده، خوب آرومتر بيا ديگه، البته ماشين هيچ طوريش نشد و چند روز قبل هم داشتم دوباره ماشين رو ميروندم و سمت چپم رو نگاه ميكردم كه ماشين نياد اما از راست ماشين آمد و منم ضارپ با سرعت 5 تا زدم بهش! رفتم پايين ميبينم ماشين من حتي يك خط هم نيافتاد اما ماشين اون طفلك درش رفت تو و شيشه اش شكست و قفلش خراب شد! مقصر من بودم چون از فرعي ميامدم به اصلي ، هر چند بد بياري بود اما هزاران بار جاي شكرش باقي بود چون ماشينش رنو بود و ماكزيما نبود!، جاي شكرش باقي بود كه شيشه ها نرفت تو چشم راننده و راننده آدم بسيار جنتلمن و با شخصيتي بود ...تازه آقاي راننده باهام رفيق شد ناسور، بچه اش همون دبستاني ميرفت كه من ميرفتم ، خودش تو كار عكاسي و فيلمبرداري مجالس عروسي بود و پيشنهاد داد كه فيلم شب داماديمو بگيره ، گفتم قربون دستت ميخواي انتقام بگيري همه فيلمها رو بسوزوني؟!  گفت چند بار منو تو رالي ديده ! بهش خسارت رو كه دادم ، گفتم اقا شرمنده به خدا من اصلا نديدمتون، با خنده  گفت عيبي نداره ، همش تقصير اين دختراي پدر سوختست كه جوونايي به خوشتيپي و خوشگلي تورو چشم ميزنن!!! خلاصه كه پيرمرد باحالي بود، حالا از همه اينا بگذريم به خدا من راننده خوبي هستم ، تند و فرض و سريع ! تمام مشكلم با موانع ثابت و بي هوا هست كه از آسمون فرود ميان! بچه ها ميگن خوش به حال بابات چون از 2 ماه ديگه با ديه تو ميتونه يه پرادو سوار بشه:))&lt;br /&gt;خوب در نهايت باورتون ميشه كه حاجيتون قراره قاضي بشه؟!دلم نميخواست بعد از چند سال ، واسه تحصيل برم تو اين دار قوز آباد ، چند هفته قبل كاملا پكيده بودم از دست سرنوشت و اين نتايج به بار اومده اما همه دور و بري ها آنچنان زير بال و پرم رو گرفتن و روحيه دادن و در عمل انجام شده گذاشتنم كه حسابي شرمنده شدم...&lt;br /&gt;اول از همه اين عمو جواد ، شوهر خاله گلم كه براي من مثل يك  پدر و برادر و دوست و استاد هست ، موندم كه بعد از اين همه سال بعد از اون همه شكنجه و زندان و ناكامي اين روحيه انقلابي و شور ماركسيستيش رو حفظ كرده، به خدا انسان بودن هيچ ربطي به اعتقاد آدم نداره و اين مرد از هزاران هزار جا نماز آب كشٍ دين دار ، مرد تر و دين دار تر هست ، همه دار و ندارش رو براي همه ميدونه ، واقعا اينجوري هست ، اگه همه ماركسيستها اينجوري بودن حاضر بودم يك انقلاب خونين لنيني ، از اونايي كه سياوش دوست داره ، راه بندازم كه اين مرام به قدرت برسه ، با چنان شور و حرارتي تشويقم كرد كه خودم مارس مونده بودم ، بهم گفت هنر زندگي كردن تو اين نيست كه تاسهاي خوب بياري ، هنر زندگي  تو اين هست كه با تاسهاي بد ، خوب بازي كني ، حالا هم كه دستت به بي بي نميرسه كنيز رو بچسب و برو به همين دار قوز آباد ، مهم معلومات هست كه تو داري و مطمئنم كه پيگيرش هستي ، ديگه تو سن و سالي نيستي كه بخواي باري به هر جهتي بگذروني و هدف و خواسته ات رو ميدوني و به اين فكر هم نباش كه به يه كارشناسي بسنده كني ، من خودم براي دكترا ميفرستمت فرانسه! اينو كه گفت من چشمام چهارتا شد! بابا بي خيال بزار ما همين خري كه زاييديم به مقصد برسونيم بعد واسه بقيش نقشه بريزيم! در كمال ناباوري ديديم موقع رفتن يك چك 200 هزار تومني برام كشيد و گفت اينم شتيلت!خلاصه كه با همه اين تفاصيل تصميم نهايي رو گرفتم و زدم به سيم آخر و گفتم بدتر از اينا كه نميشه و رفتم ثبت نام كردم&lt;br /&gt;ديگه ديشب هم كه آماج متلك ها قرار گرفته بودم ، بچه ها ميگفتن خدا خانومت رو خير بده كه تورو به صرافت درس خوندن انداخت ،البته فاتحه اون مملكتي كه تو قاضيش بشي رو بايد خوند ، چون اول از همه ، همه مشروب خورا رو آزاد ميكني ، بعد هم حكم اعدام رو لغو ميكني و ...جاي شكرش باقيه كه تا شب نشده خودت رو اعدام مي كنن! به خواهرم كه اين جريانو گفتم ميگه بيخود كردن ، از خدا بخوان مملكتشون همچين قاضيي داره  اما تو قاضي بشي  من ديگه ايران نميام!!!!&lt;br /&gt;نه ، انصافا من قاضي بدي هستم؟!از حالا حكم صادر ميكنم ، دل ، دل ، دل ، دل!&lt;br /&gt;برگشتنها هم كه بچه ها همش آهنگاي خداحافظي ميخوندن ، سرزمين من خدا حافظ از هايده ، ميرن آدمها از اونها فقط خاطره هاشون به جا مي مونه از شكيلا ، اينو كه داشتن ميخوندن اينقدر دلم گرفته بود كه يكدفعه مثل اسب پشت فرمون اشكام سرازير شد ، گفتم پدر سوخته ها حالا خوبه من فقط 4 ساعت با شما فاصله دارم و چهار شنبه ها تا جمعه اينجام ، ديگه تا اشكاي حاجي رو ديدن شروع كردن به دلقك بازي و ويگن خوندن...ساقي بده پياله، ساقي بده پياله، فردا مسافرم من...&lt;br /&gt; فردا هم كه جدي جدي مسافرم من...ديگه هرچي خوبي وبدي از ما ديدين حلالمون كنيد، اميدوارم قاضي خوبي براي شما از آب در بيام ، مثل خلخالي و مرتضوي!!!!!&lt;br /&gt;شقايق عزيزم ، متشكرم به خاطر تمام  تشويق ها و دلگرمي هات و انرژي هايي كه بهم دادي، فراموش نشدنيه....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-115946472764414697?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/115946472764414697/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=115946472764414697' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/115946472764414697'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/115946472764414697'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2006/09/blog-post_115946472764414697.html' title='شام آخر!'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-115720730981812995</id><published>2006-09-02T07:24:00.000-07:00</published><updated>2006-09-02T07:28:29.836-07:00</updated><title type='text'>ما هيچ ، ما نگاه!</title><content type='html'>نوشتن براي يك ذهن آشفته حكم حجامت براي يه تن ناسالم رو داره ، از دومي با خراش تيغ خون سياه و كدر بيرون مياد و از اولي يه مشت واژه  و كلمه كه هم ميتونه سفيد سفيد باشه و هم سياه سياه .&lt;br /&gt;ذهن من اين روزها اينقدر آشفته و درهم ريخته است كه مرزي بين سياه و سفيدش نيست ، مثل هزاره دوم زرتشتيان كه پليدي و پاكي ، نيكي و بدي ، اهورا و اهريمن ، آنچنان درهم آميخته شدن كه تميز اونها از هم ديگه مشكل و طاقت فرساست&lt;br /&gt;چند هفته اي كه گذشت هم سخت خنديدم و هم سخت گريه كردم اما آرامش تنها حلقه گم شده اي بود كه  همچنان از من فراري هست، كاملا گيج و مبهوتم كه چه اتفاقاتي داره براي من ميافته ، البته بهتر هست بگم گيجي و مبهوتي واسه روزهاي ابتدايي بود ، مثل كسي كه ميره آمپول با بي حسي ميزنه و بعد از رفع بي حسي تازه باسن مبارك فغان بر مياره ، آره دقيقا همين حس رو دارم ، حس فغان ، در يك كلام آچمز موندم و فقط نگاه ميكنم! مثل آن شاه سفيد تنها كه در هجوم مهره هاي سياه تنها مانده و هيچ غلطي نميتواند بكند به جز هاراگيري!&lt;br /&gt;دنيا و زندگي بيشتر از هميشه برام رنگ پوچي و بيهودگي دارن  يه حسي فراتر از ياس فلسفي، مثل يك پاندول بين مرگ و زندگي در حركتم ، روزها به فكر زندگي و موندن هستم و از غروب خورشيد به اون طرف با خيال مردن و رفتن دست و پنجه نرم ميكنم ، به روشهاي مختلف اينقدر خودمو ميكشم تا خوابم ببره! هي ميگم حالا امشب پسر خوبي باش و آروم بخواب فردا خودم قول ميدم كه ترتيبت رو بدم ، از تجويز نيچه استفاده  ميكنم كه ميگه فكر كردن به خودكشي بهترين آرامبخش است براي عبور از شبهاي سخت! هرچند كه واقعا بلندي خونه خاله شبها بدجوري قلقلكم ميداد ، حيف كه مهمون بودم!&lt;br /&gt;امروز از تهران برگشتم ، 20 روز قبل آرش زنگ زد و گفت پاشو بيا ، هرچي گفتم حوصله ندارم به كتش نرفت كه نرفت ، بهانه آوردم كه اصلا پول ندارم ، گفت مهمون مني پاشو بيا كه اينجا چندتا مراسم پا گشا هست و جاي تو خيلي خاليه .&lt;br /&gt; راستيتش داشتم با محسن برنامه ميريختم كه راه بيافتيم بريم يه سفر طولاني مثل كولي ها، با يه كوله پشتي و هيچي پول! بالاخره تو هر جاي كره زمين يه انساني پيدا ميشه كه حتي از سر نخوت و غرور يه بشقاب غذا يا يه تيكه نون بزاره جلوت و از گرسنگي نميري ، هرچند تجربه 8 ماه گرسنگي دارم و ميدونم گرسنگي آدم رو نميكشه! يه هفته قبل ديدم يه نمكي هم سن و سال خودم نشسته رو بروي يه كبابي و داره نون و نوشابه ميخوره ، رفتم جلو گفتم چرا نون و نوشابه ميخوري يه نگاه عاقل اندر سفيحي بهم كرد گفت خوب چي بخورم؟!  همچين به حيوانيتم برخورد كه رفتم ته جيبم رو خالي كردم رو پيشخون گفتم 2 تا كباب بزن و بعدم كبابها رو بردم دادم بهش ، مهم نيست من با چه نيت و قصد و غرضي براش كباب گرفتم ، مهم اينه كه يه وعده  قضاي توپ خورد و سير شد ، بعد به اين فكر كردم كه حتي جلوي چشم پست ترين آدمها هم از گرسنگي نميميري! فكرشو بكنيد خيلي مزه داره همچين سفري ، هر چي داري و نداري ، تمام وابستگي ها رو بزاري و بري! مزه اش تو له شدن غرور و فراموش شدنه ، مزه اش تو آزادي روحه! خلاصه كه به شدت پايه همچين سفري هستم و هر زماني باشه اينكارو انجام ميدم اگر يه همسفر هم پيدا بشه كه فبها&lt;br /&gt;به هر حال فعلا كه قسمت نشد نقشه ام رو عملي كنم و افتادم به تور آرش ، دم آرش گرم كه هميشه تو بدترين شرايط يه دفعه منو به قلاب ميگيره ، خدارو شكر هيچ وقت تو زندگيم دوست بد نداشتم ، هركدوم از دوستام  مثل شراب مي مونن كه هرچي كهنه تر ميشن بهتر ميشن و هر وقت سراغشون ميري  آغوششون به روت بازه ، بهترينشون همين آرش كه مثل يه برادر مي مونه‌ ، اين 20 روز سنگ تمام گذاشت ، با همه گرفتاري ها و دغدغه هاي ذهني خودش ، همه جا همراه بود ، هر وقت با هميم اينقدر چرت و پرت ميگيم و مسخره بازي در مياريم و ميخنديم كه اصلا گذشت زمان رو درك نميكنيم ، شبها هم كه سرشاريم از بحثهاي فلسفي و هر بحثي كه فكرشو بكنيد ، و تا بي نهايت از مرگ و زندگي!&lt;br /&gt; يه شب همينجور غلط ميزدم و بعد از چندگاهي يادم ميامد كه نفس بكشم ، بعد آرش صدام زد كه امشب چته چرا عصبي نفس ميكشي؟! باز داري به مردن فكر ميكني؟! بعد به شوخي گفت پس كي خودتو ميكشي و خلاصمون ميكني؟! حالا بالا غيرتا چند صباحي صبر كن من كاراي دانشگاهم درست بشه و زندگي ام از اين حالت در بياد كه بتونم بيام سر قبرت و سر حال باشم!!! بهش ميگم د لامصب دردم از همينه ديگه همش بايد مراعات اين و اونو بكنم بعد يه دفعه ميبينم 100 سالم شده هنوز نمردم!! طفلي فوق ليسانس رو قبول شده اما يه درس 3 واحدي رو پاس نكرده ، از قرار معلوم استاد باهاش لج كرده و حالا حتي سر تك درس هم داره ميپيچوندش و جواب سر بالا بهش ميده ، خلاصه كه پاك پسرخاله مون رو به هم ريخته ، يه شب داشت ميگفت ميخوام يه بلايي سرش در بيارم كه تا قيامت يادش نره ، يك ساعت براش رفتم رو منبر كه بابا بي خيالش اگه داره حق خوري ميكنه 100 برابرش به خودش بر ميگرده ، گفت نه تا انتقام نگيرم آروم نميشم ، گفتم زندگي بهتر انتقام ميگيره  ، به حال خودش رهاش كن و وضعت رو از اين خراب تر نكن ، با همه اين حرفها مي دونم از خر شيطون پايين نيامد ، ميگه نه ميتونم فراموش كنم و نه ببخشم و تا زهرم رو نريزم آروم نميگيرم ، نميدونم والا ، خودم كه اصلا نميتونم انتقام بگيرم! بعضي وقتها با خودم ميگم اين يك ضعف هست ، ولي عميقا به اين باور دارم اگر كسي در حقتون بدي بكنه و مخصوصا از روي خباثت اين كار رو بكنه به فجيع ترين شكل ممكن سر خودش در مياد.باور ندارين سريال نرگس رو تا آخر دنبال كنيد ببينيد چه بلايي سر شوكت مياد!:)))&lt;br /&gt;اين سريال نرگس هم خوب سركاري شده و ملت رو پاي تلويزيون ميخ كرده ، فرقي هم نميكنه از هر قشر و طبقه اي نگاش ميكنن ، چند شب قبل رفته بودم خونه آرمان و سياوش كه بعدا در وصفشون مبسوط مينويسم ، به آرمان گفتم تلويزيون رو روشن كنه بعد دوتاييشون همچين يه نگاهي به حاجي كردن كه يعني از تو انتظار نداشتيم نرگس دوست باشي! احساس خر در چمن بودن بهم دست داد ، حالا بعد كه سريال شروع شده خودشون 2 تا چشم داشتن 8 تا ديگه هم قرض گرفته بودن داشتن نگاه ميكردن ، يه صحنه داشتم براشون جوك تعريف ميكردم بعد ديدم اينقدر محو تماشا شدن كه انگار من واسه ديوار دارم جوك ميگم!&lt;br /&gt;تنها چيزي كه تو سريال براي من غريب و نا مانوس هست همين وجود شريفه كريمه نرگس خانوم هست! تو زندگي ما پر هست از شوكت و بهروز و نسرين و قس علي هذا....اما وجود نرگس كه انگار از آسمون پرت شده يه كمي غلو و دست نيافتني هست ، نكته دوم اينه كه به وضوح داره نشون ميده كه دنيا ، دنياي پول و ثروت و قدرت هست ، دنياي خودخواهي و خود پرستيهاي مشمئز كننده انساني و شرافت و كرامت انساني در حد پشگل اعتبار و ارزش نداره و هركه در قافله دوم قرار بگيره كلاهش پس معركه هست ، هرچند كه ميدونم در آخر فيلم نيروهاي خوب برنده ميشن و همه چيز به سبك فيلمهاي ايراني هندي ، ختم به خير ميشه و همه به به و چه چه ميكنيم اما اون چيزي كه امروز در زندگي و دنياي ما جريان داره اينگونه نيست ، هر چيزي كه فكرش رو بكنيد بر پايه پول و قدرت ميچرخه ، اون كسي هم كه گاه گاهي از شرافت و كرامت و ارزشهاي انساني صحبت ميكنه احتمالا از روي بخار معده و گوشت و كبابي كه تناول كرده حرف ميزنه ، نرگس ها و حرف هاي نرگسي در زندگي امروز ما حكم تابلوهايي در اندازه هاي كوچك و محصور در قابهايي تعريف شده رو دارن كه براي پز دادن و نمايش دادن به كار ميرن ، احيانا اگر نرگسي هم پيدا بشه و از هفت خان رستم بگذره و جون سالم به در ببره يا كسي باورش نميكنه و يا قدم در اون راه گذاشتن رو مساوي با جنون و از دست دادن تمام داشته هاش ميدونه ، بگذريم هرچه بيشتر انگشتم رو تو اين سوراخ ميپيچونم بيشتر عقم ميگيره و هوس پريدن از ارتفاع بهم دست ميده&lt;br /&gt;حالا بايد از سياوش و آرمان اين دو عنصر معلوم الحال وبلاگيست براتون بگم ! يه شب براي اولين بار به سياوش زنگ زدم كه باهاشون قرار بزارم و ببينمشون و طبق معمول اول كار زدم به شوخي و مسخره بازي كه يكدفعه حضرت سياوش كه از جاي ديگه عصباني بود منو سنگ روي يخ كرد و از اونجايي كه منو نشناخت و حوصله شوخي ام نداشت گفت مثل اينكه مادر زاد ضايع به دنيا آمدي و ضارپ تلفنش رو قطع كرد ! حاجي مثل مار گزيده ها به خودش و گوشي نگاه كرد و احساس مارسي بهش دست داد ،  يه بار ديگه عزمم رو جزم كردم و براش اس ام اس زدم و بعد تازه ابرهاي تيره كنار رفت و سياوش خان مارو به حضور طلبيدن ( ديدي سياوش منم بلدم انتقام بگيرم!)&lt;br /&gt;از معرفت و صميميت و گرميه اين دو عنصر معلوم الحال هرچي بگم كم گفتم ، جزو معدود آدمهايي بودن كه  در برخورد اول اينقدر باهاشون راحت بودم و احساس نزديكي ميكردم ، ديگه يه روز كه مارو به يه كافي شاپ بردن و يه شب هم بردن خونشون! ميدونم كار خطرناكي كردم اما خودم رو سپرده بودم به دست تقدير! شب همچين كه وارد خونشون شديم فيوز پريد و برقها رفت! گفتن حاجي خيلي نحسي و پا قدمت بده ، گفتم اين اتفاق رو به فال نيك بگيريد كه ياد گرفتيد چطور دوباره فيوز رو به كار بندازيد ، آخه جو الق ها بلد نبودن يه فيوز رو راه بندازن ، هر چند كه خودمم ياد نداشتم! ديگه چون كولر كار نميكرد و هوا گرم بود لخت مارو هم ديدن! به هر ترتيب در اين دوباري كه ديدمشون كلي از وجودشون فيض بردم و كلي باهاشون خنديدم و كلي هم بحث كردم ، هر دوتا فوق العاده با سواد و با مطالعه و متفكر بودن ، بنده خداها ماركس و انگلس تو جيب ساعتيشون پشتك وارو ميزدن ، دوتا كمونيست و ماركسيست و اومانيست و چند تا ايسم واقعيه ديگه بودن كه بحث كردن و هم كلام بودن باهاشون واقعا جيگر ميخواد ( براي آقايان داشتن تخم الزاميست!)  طفلي ها فكر ميكردن من عجب غولي هستم! از لحاظ فكري عرض ميكنم و خيلي خوشحالم كه اونجور كه اونها فكر ميكردن نيستم و خيلي بي سواد تر از اوني هستم كه فكر ميكردن ، ديگه بيشتر از اينها فعلا در توصيفشون قاصر هستم ، به همين اكتفا ميكنم كه بي نهايت از آشناييشون خوشحالم و خوش حال تر هستم كه دو تا دوست خيلي خيلي گل پيدا كردم&lt;br /&gt;تهران ، تهران ، تهران......ديگه از تو چي بگم كه تمام شبهات رو مست به صبح رسوندم و اينقدر تو كوچه پس كوچه هات و خيابونات راه رفتم كه پشت پاهام اندازه يه تربچه تاول زده ، كوچه هاي آزادي ، كوچه هاي ميرداماد و پارك پرواز با قدم ها و اشكام رفيق صميمي شدن &lt;br /&gt;دلم بيشتر از هميشه برات تنگ شده...بيشتر از هميشه &lt;br /&gt;شايد ديگه هيچوقت نبينمت&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پانوشت 1: هاراگيري رسم سامورايي ها بود كه وقتي شكست ميخوردن و آبرو و شرافتشون رو از دست رفته يا در شرف نابودي ميديدن شمشير رو تا دسته تو قلبشون فرو ميكردن و به زندگي خاتمه مي دادن&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-115720730981812995?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/115720730981812995/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=115720730981812995' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/115720730981812995'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/115720730981812995'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2006/09/blog-post.html' title='ما هيچ ، ما نگاه!'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-115395136669588935</id><published>2006-07-26T14:53:00.000-07:00</published><updated>2006-07-28T10:44:36.836-07:00</updated><title type='text'>خدايا متشكرم به خاطر اينهمه صبر درد!</title><content type='html'>خدايا متشكرم به خاطر اينهمه صبر درد!&lt;br /&gt;ميداني كه گاهي وقتها هيچ كاري از ما ساخته نيست!&lt;br /&gt;تحمل درد كودك لبناني و اسرائيلي و عراقي و افغاني وآفريقايي و چه فرقي ميكند چه كسي از كجا ، صبر درد هر آنچه كه ظلم و خيانت مي نامند و صبورانه نگريستن.&lt;br /&gt;چشمه هاي اشك ، امروز و لا اقل امروز چيزي براي فرو ريختن ندارند، حتي براي خود خواهي هاي  ما!&lt;br /&gt;چيزي نمانده براي گفتن ، براي گريستن و ناله كردن ، آنجا كه توانستيم ساختيم و ميسازيم و آنجا كه نتوانستيم سكوت كرديم و نگاه ، اينك اما تو مانده اي و ما، باور كن!&lt;br /&gt;اميدوارم ، بيشتر از كرم تو ، حتي اگر غوطه ور باشم در نا اميدي!&lt;br /&gt;وايستاده ام با نهايت درد ، با نهايت رنج و با نهايت دلتنگي ، در انتظار فردايي كه حتي اگر نخواهد آمد و يا حتي اگر در پس آن مرگ باشد و نيستي ، به اميد روشنايي!&lt;br /&gt;خدايا متشكرم به خاطر اينهمه صبر درد!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-115395136669588935?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/115395136669588935/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=115395136669588935' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/115395136669588935'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/115395136669588935'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2006/07/blog-post.html' title='خدايا متشكرم به خاطر اينهمه صبر درد!'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-114945973784650585</id><published>2006-06-04T15:19:00.000-07:00</published><updated>2006-06-04T15:22:17.860-07:00</updated><title type='text'>به بي تابي ها بگو ، كمي صبر...</title><content type='html'>تا حالا برايتان پيش آمده كه در كمتر از 12 روز 3 بار تصادف كنيد و آنهم مقصر نباشيد؟! باور كردني نيست حتي براي خودم!مثل تمام اين روزهاي شوم!&lt;br /&gt;نميدانم كجا   نوشته اي از دكتر شريعتي خواندم كه گفته بود : فقط در ناملايمات است كه فضايل انسان به اوج خود ميرسد.وگرنه در غياب باد توده پنبه مانند يك قله كوه استوار است&lt;br /&gt;حالا من كه آنچنان فضايلي ندارم ، اصلا فضايلي ندارم ! ولي اين روزها تا دلتان بخواهد ناملايمات و باد هست ! و حكايت استواري  ، كه بايد فهميد توده اي پنبه هستم يا كوه!&lt;br /&gt;البته براي كسي هم فرق نميكند و اهميتي ندارد ، به قول حاج صادق { در زندگي زخمهايي هست كه مثل خوره روح را آهسته در انزوا مي خورد و مي تراشد. اين دردها  را نميشود به كسي اظهار كرد ، چون عموما عادت دارند كه اين درد هاي باور نكردني را جزو اتفاقات و پيش آمدهاي نادر و عجيب بشمارند و اگر كسي بگويد يا بنويسد ، مردم بر سبيل عقايد جاري و عقايد خودشان سعي ميكنند آنرا با لبخند شكاك و تمسخر آميز تلقي بكنند } ،{ براي من هيچ اهميتي ندارد كه ديگران باور بكنند يا نكنند - فقط مي ترسم فردا بميرم و هنوز خودم را نشناخته باشم - زيرا در طي تجربيات زندگي باين مطلب برخوردم كه چه ورطه هولناكي ميان من و ديگران وجود دارد و فهميدم كه تا ممكن است بايد خاموش شد ، تا ممكن است بايد افكار خودم را براي خودم نگه دارم و اگر حالا تصميم گرفتم كه بنويسم ، فقط براي اينست كه خودم را به سايه ام معرفي بكنم ، براي اوست كه ميخواهم آزمايشي بكنم : ببينم شايد بتوانيم يكديگر را بهتر بشناسيم . چون از زماني كه همه روابط خودم را با ديگران بريده ام مي خواهم خودم را بهتر بشناسم}&lt;br /&gt;امشب هم نوبت من است كه بنويسم ، براي خودم براي روزگار ديگري كه اگر زنده بودم ، اين نوشته ها را ورقي بزنم و خودم را مرور كنم و بشناسم! براي اينكه روزگاري بفهمم كه توده پنبه اي بودم يا كوهي استوار!&lt;br /&gt;هرچند كه ميدانم كوهي استوار هستم ، اما كوهي هزار تكه كه هر تكه بادبان به سويي بلند كرده ، كوهي استوار كه تنها استواري اش از حلقه فشرده دستانم به دور وجود شكسته خودم است!&lt;br /&gt;كوهي استوار و هزار تكه و شكسته  كه اين روزها هركسي هم تيشه اي برداشته و نقشي بر آن ميزند ،  از دوست و آشنا و غريبه گرفته تا دشمن ، هرچند كه ميدانم در نهايت اين تنها نقش شيرين بيستون است كه مي ما ند و ديگر نقشها را اشك و باد خواهند برد!&lt;br /&gt;  اين روزها همه چيز و همه كس ، حتي ابر و باد و مه  و خورشيد و فلك! دست به دست هم داده اند كه خردم كنند ، از همه بدتر و طاقت فرسا تر تحمل كرور كرور طعن و گلايه و نيش زبان است كه اشك خدا را در مي آورد چه برسد به ما!&lt;br /&gt;هرچند اينجا ديگر نه اشكي براي ريختن مانده و نه حنجره اي براي فرياد زدن ، گويي هر چه بيشتر فرياد ميزني و خونبار تر مي گريي و كمك ميخواهي ، صاعقه ها بيشتر و محكم تر بر پيكرت فرود مي آيند ، مهم نيست ، دانه بايد شكسته شود تا درخت شود و آتش بايد سوزان تا پاك كند، اين آتش را حالا بيشتر مي خواهم و دوست دارم ، اما نه براي گذشتن و نه براي گلستان شدن ، براي ماندن و سوختن و سوختن تمام بي دردي ها....&lt;br /&gt;هي پسر با توام ! بدتر از تمام اين ها ديگر نيست ، بالاتر از سياهي اين روزها ديگر رنگي نيست ، بگذار سيلي بزنند ، فحش بدهند ، قضاوت كنند ، كنايه بزنند ، تحقير كنند ، بگذار چشم از تو بردارند ، ميدانم و ايمان دارم آنگاه كه كم فروغت ميپندارند خواهي درخشيد ، بگذار تا تولد پروانه ،آرام و آهسته  پيله ها را بتنيم، در سكوت و سياهي و تنهايي اين روزها.....&lt;br /&gt;  &lt;br /&gt;با غزل ها هم آواز&lt;br /&gt;در ژرفاي واژه گم بايد شد&lt;br /&gt;همراه با باد گذرا چون خود او، بي رنگ چون آب زلال&lt;br /&gt;راه فردا را بايد پيمود&lt;br /&gt;هم جنس با صخره‌، مبارزه را بايد آموخت&lt;br /&gt;و از جنس بهار، در لطافت يك موسيقي گم بايد شد&lt;br /&gt;تابلوي طبيعت به اندازه همه نگاه ها جا دارد&lt;br /&gt;در معني و راز اين تابلو غرق بايد شد&lt;br /&gt;آرامش را بايد از يك گل آموخت&lt;br /&gt;كه چگونه بي اضطراب از غم فردايي، زندگي را دريافته&lt;br /&gt;و هنگام پژمردن، چه آگاهانه مرگ را پذيرا مي شود&lt;br /&gt;ايمان بايد داشت، ثانيه ها هرگز ـ نه ايستادند &lt;br /&gt;و هر لحظه به اندازه يك دنيا، اتفاق خوب و بد در خود پنهان كرده&lt;br /&gt;اين چنين شايد، زندگي زيباتر شود&lt;br /&gt;آي كه غم زندگي ات را تيره كرده&lt;br /&gt;چه انجامي براي اين دايره بسته، زندگي&lt;br /&gt;كاش آه آرامش را قبل از رسيدن بكشي&lt;br /&gt;و با هم بدانيم كه شبي هرگز جاودان نشده&lt;br /&gt;... به بي تابي ها بگو، كمي صبر&lt;br /&gt;لحظه ها راه خود را خواهند رفت &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;امير هادي انوري&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-114945973784650585?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/114945973784650585/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=114945973784650585' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/114945973784650585'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/114945973784650585'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2006/06/blog-post.html' title='به بي تابي ها بگو ، كمي صبر...'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-114555884992366540</id><published>2006-04-20T11:41:00.000-07:00</published><updated>2006-04-20T11:47:29.946-07:00</updated><title type='text'>ما مي مانيم!</title><content type='html'>چشمان مست هميشه خمار&lt;br /&gt;امروز خيس اند&lt;br /&gt;از خون&lt;br /&gt;از رنج ديدن&lt;br /&gt;كار هر روز شده&lt;br /&gt;گريستن&lt;br /&gt;در پس برخواستن از خوابي تلخ&lt;br /&gt;و تحمل درد بيداري&lt;br /&gt;تا مرگ خورشيد&lt;br /&gt;اينك ، امروز ، هر روز&lt;br /&gt;چون دو مينو واره&lt;br /&gt;به هم مي فشارند&lt;br /&gt;فريادهاي خواستنشان را&lt;br /&gt;در درون اين قلب خسته&lt;br /&gt;اين دو خواستن&lt;br /&gt;كه باشم ، سر بلند گرفته و مغرور&lt;br /&gt;حتي بر صليب&lt;br /&gt;يا نباشم ، بي هيچ حرفي&lt;br /&gt;صحبت از سياهي شب يلداست&lt;br /&gt;در خاموشي شمع هاي شكسته&lt;br /&gt;صحبت از كوتاهي صبح سپيد بهار است&lt;br /&gt;كه در غم نشكفتن شب بوها&lt;br /&gt;زود مرده !&lt;br /&gt;اينجا رنج به هزار معني ، هر معني ژرفايي&lt;br /&gt;لطيف از بودن&lt;br /&gt;اينجا رنج دو دلي&lt;br /&gt;اينجا دلتنگي&lt;br /&gt;اينجا انتخاب&lt;br /&gt;و كدام است ، انتخاب تقدير&lt;br /&gt;نرم تر از موم ، گرانتر از بار آسمان&lt;br /&gt;بر دوش لحظه ها&lt;br /&gt;كدام است راه رهايي&lt;br /&gt;روشنايي&lt;br /&gt;راه وصال؟&lt;br /&gt;من و به خوب و بد نمي انديشم ديگر&lt;br /&gt;من گم شده ام&lt;br /&gt;در شگفتي افتادن ميوه ها از درخت&lt;br /&gt;ميوه هايي رسيده كه زود رسيده اند&lt;br /&gt;و من ايستاده ام&lt;br /&gt;براي رساندن ميوه ها&lt;br /&gt;به ضيافت ليلي&lt;br /&gt;در شب موعود ديدار&lt;br /&gt;و مانده ام با كوله بار اميد&lt;br /&gt;براي عهدي كه با مهر بوسه&lt;br /&gt;كنار شقايق ها&lt;br /&gt;بر بلنداي بام شهر&lt;br /&gt;بسته ام&lt;br /&gt;مانده ام ، بي تفاوت به انتخاب تقدير&lt;br /&gt;و خوابي كه برايم ديده&lt;br /&gt;پر شور و پر غرور&lt;br /&gt;با چشمان خيس هميشه خمار&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-114555884992366540?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/114555884992366540/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=114555884992366540' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/114555884992366540'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/114555884992366540'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2006/04/blog-post.html' title='ما مي مانيم!'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-113671134344077096</id><published>2006-01-08T01:05:00.000-08:00</published><updated>2006-01-08T01:09:03.460-08:00</updated><title type='text'>بمان، براي اشك خدا</title><content type='html'>نه براي عشق&lt;br /&gt;نه براي صلح ، نه براي جنگ&lt;br /&gt;نه براي خود ، نه براي ديگران&lt;br /&gt;نه براي خدا ، نه براي ابليس&lt;br /&gt;شكيبا باش ، نه بسيار ، كم&lt;br /&gt;به اندازه چند نفس&lt;br /&gt;شكيبا باش&lt;br /&gt;در امتداد گذر چند ثانيه&lt;br /&gt;صبر كن&lt;br /&gt;تنها براي بودن باش ، بمان&lt;br /&gt;براي يك ثانيه&lt;br /&gt;كه اگر ميدانستي ، ثانيه ها ، چقدر بزرگند&lt;br /&gt;به اندازه خشم طبيعت ، به اندازه لطف خدا شايد&lt;br /&gt;به اندازه يك قطره باران ورحمت در كوير خشك غيرت&lt;br /&gt;همه در يك ثانيه&lt;br /&gt;كه از وسعت بي حد آن&lt;br /&gt;يا بايد گفت بي انتها ، يا چون قطعه طلايي در ميان گِل و لاي رها كردنش&lt;br /&gt;ثانيه ها&lt;br /&gt;باش ، فقط باش&lt;br /&gt;در امتداد چند ثانيه بيشتر باش&lt;br /&gt;تباهي ....&lt;br /&gt;خاطرت را آزرد&lt;br /&gt;ميدانم&lt;br /&gt;لاشخور هاي قوانين انسانيت وجودت را نيش زدند&lt;br /&gt;ميدانم&lt;br /&gt;همه را ميدانم و از دانستن ، به تو ميگويم بمان&lt;br /&gt;تو را به آخرين فرياد&lt;br /&gt;تو را به آخرين اشك&lt;br /&gt;تو را به اولين لبخند&lt;br /&gt;تو را نه به نام خدا&lt;br /&gt;تو را به آخرين بار كه خدا را صدا زدي&lt;br /&gt;در ساعت مستعصم آن نيمه شب وحشي&lt;br /&gt;چشمهايت را با آهن گداخته كور كن&lt;br /&gt;زبانت را از بيخ بكن&lt;br /&gt;نياز و عشقت را ذره ذره بميران&lt;br /&gt;در ميان گند گو ها باش و سخن هارا نا شنيده دار&lt;br /&gt;اما بمان ، براي اشك خدا&lt;br /&gt;براي شرم فرشتگان&lt;br /&gt;براي خشم ابليس&lt;br /&gt;براي زبانه هاي غرور ، بمان&lt;br /&gt;براي آن خنجر كه روزي نه قلبي شكافد ،&lt;br /&gt;نه سري جدا كند&lt;br /&gt;براي آن تيغ مهربان بمان ، « تنها »&lt;br /&gt;تا در سايه اش رسم مقدس قسمت كردن را تجربه كني ، بمان&lt;br /&gt;به تو ميگويم روزي آفتاب در مشرق جاودان ميشود و غروبي هرگز نه !&lt;br /&gt;بمان&lt;br /&gt;نه بيهوده&lt;br /&gt;نفس بكش ، تنها&lt;br /&gt;كه ميدانم براي دنيا جاي تپش قلب تو خالي ،&lt;br /&gt; و براي من &lt;br /&gt;بسيار خالي خواهد بود&lt;br /&gt;....&lt;br /&gt;امير انوري&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-113671134344077096?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/113671134344077096/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=113671134344077096' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/113671134344077096'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/113671134344077096'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2006/01/blog-post_08.html' title='بمان، براي اشك خدا'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-113533660125632424</id><published>2005-12-23T03:11:00.000-08:00</published><updated>2005-12-23T03:16:41.270-08:00</updated><title type='text'>دسته گلي بر آب...</title><content type='html'>حتما تا حالا شنيدين كه ميگن طرف دسته گل به آب داد؟&lt;br /&gt;در زمانهايي خيلي قديم ، همون زمانا كه يكي بود يكي نبود غير از خدا هيچ كس نبود يك مردي هم بود كه دست به هر كاري ميزد گند ميشد و هر جا ميرفت و هر كاري ميكرد بدبياري به بار مي آورد و شده بود باعث عذاب عالم و آدم&lt;br /&gt;مردك كه ديد اوضاع اينجوريه و ناخواسته باعث ناراحتي اهالي شهر و خانواده اش ميشه از شهر خارج شد و در بيرون از شهر در كنار رودي براي خودش كلبه اي ساخت و مشغول زندگي شد&lt;br /&gt;روزها گذشت تا اينكه روزي برادرزاده هاش مجلس عروسي و جشن و سرور بر پا كردن و هيچ كسي هم مرد رو دعوت نكرد چون ميدونستن اگر اين بياد مجلس عروسي به گند كشيده ميشه و باعث بدبياري ميشه&lt;br /&gt;مردك دل شكسته كه فهميد روز عروسي برادر زاده هاش هست ، كنار رود بغل كلبه اش رفت و دست گلهايي رو كه  به خاطر برادرزاده هاش چيده بود  به ياد اونها و براي خوشحالي اونها  به آب انداخت ، از قضا اين رود دقيقا از توي باغي رد ميشد كه در اون مجلس عروسي بر پا بود &lt;br /&gt;دسته گلها همراه آب رفتند و رفتند تا به باغ رسيدند ، برادر كوچيك عروس و خواهر كوچيك داماد كه تو باغ مشغول بازي بودن به كنار رود رسيدن و اون دسته گلها رو ديدن و توجه شون به گلهاي زيباي روي آب جلب شد براي همين نزديك آب شدن كه گلها رو از آب بگيرن كه ناگهان جفتشون تو آب افتادن و غرق شدن و مجلس عروسي به عزا تبديل شد!&lt;br /&gt;حالا اين تقريبا شده حال و روز اينروزهاي من ! حتي اگر با نيت خيري هم كاري رو انجام ميدم ميشه مثل اون دسته گلهاي روي آب و باز هم باعث ناراحتي و بدبياري ميشه:(((&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-113533660125632424?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/113533660125632424/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=113533660125632424' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/113533660125632424'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/113533660125632424'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2005/12/blog-post_23.html' title='دسته گلي بر آب...'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-113397104511469623</id><published>2005-12-07T07:31:00.000-08:00</published><updated>2005-12-07T07:57:25.126-08:00</updated><title type='text'>شيرين و تر تازه!</title><content type='html'>دهنش خشك و تلخ شده بود ، بيدار شد و تو تختش نشست ، ليوان آب رو از روي ميز كنار تختش برداشت، يه نگاهي به آب نصفه و نيمه تو ليوان انداخت و بعد آروم ليوان رو به لبهاش نزديك كرد و چشمهاش رو بست ، يك قلپ آب ريخت تو دهنش و آب رو روي زبونش نگه داشت ، يكم باهاش بازي كرد و بعد آروم آروم قورتش داد ، تمام ليوان آب رو به همين ترتيب خورد ،  بعد از اين همه مدت تازه احساس كرد مزه آب رو فهميده ، شيرين و تر تازه!&lt;br /&gt;سالها بعد وقتي پدرش داشت روي تخت بيمارستان جون مي داد در حالي كه آروم اشك مي ريخت بهش خيره شد ، به چروكها و خط هاي فرو رفته روي صورت پدرش نگاه مي كرد ، آروم و عميق ، دست پدرش رو آهسته گذاشت تو دستش و همراه با پدرش آروم آروم نفس مي كشيد و خوشحال بود كه پدرش رو هميشه همينجوري دوست داشته ، شيرين و تر و تازه!&lt;br /&gt;--------------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;پانوشت:زندگي و آدمهايش هميشه تر و تازه و شيرين مي مانند اگر هر روز ، اگر هر لحظه با عشق در آنها غرق شويم &lt;br /&gt;وقتي اينگونه ذره ذره ميشوي ، در ذره هاي هوا در جرعه هاي آب در خطوط چهره ها و بند دلها، همه چيز شيرين و تر و تازه مي شود و مي ماند...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-113397104511469623?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/113397104511469623/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=113397104511469623' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/113397104511469623'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/113397104511469623'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2005/12/blog-post_07.html' title='شيرين و تر تازه!'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-113362703658707740</id><published>2005-12-03T08:14:00.001-08:00</published><updated>2005-12-03T08:23:56.606-08:00</updated><title type='text'>آزادي حق مجتبي است</title><content type='html'>مجتبي سميع ن‍‍ژاد را آزاد كنيد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;نامه ي سرگشاده به رييس دستگاه قضايي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;آقاي هاشمي شاهرودي&lt;br /&gt;رييس دستگاه قضايي&lt;br /&gt;با سلام؛&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;در ميانه هاي پاييز1383،هنگامي كه خبر بازداشت دوست عزيزمان،مجتبي سميع نژاد را شنيديم؛گمان نمي برديم كه بازداشت او اينگونه ادامه يابد.ولي امروز بيش از يك سال است كه او زندان را در بدترين و ناگوارترين شرايط تجربه مي كند."همزيستي اجباري او با تبهكاران حرفه اي،محروميت از ابتدايي ترين حقوق انساني و بازماندن از ادامه تحصيل در دانشگاه" از نمونه ستم هايي است كه به وسيله دستگاه قضايي و امنيتي جمهوري اسلامي بر او رفته است.پرونده سازان امنيتي چه بسيار كوشش نمودند تا با وارد كردن اتهامات بي پايه و اساس به مجتبي،او را براي ساليان دراز به گوشه ي زندان بفرستند.اين همه پافشاري دستگاه اطلاعاتي حكومت براي نگه داشتن سميع نژاد در زندان،تنها به سبب استواري و ايستادگي مجتبي در عقايدش است كه سخت بر پرونده سازان گران آمده است.دستگاه قضايي نيز متاسفانه بر مبناي آنچه كه گزارش مرجع رسمي(وزارت اطلاعات)خوانده مي شود،چشم و گوش بسته،حكم بر محكوميت مجتبي سميع نژاد داده است.جاي بسي نگراني است كه گزارش آزادي ستيزانه ي يك دستگاه امنيتي اينگونه مورد اعتماد قرار مي گيرد و جواني به سبب وبلاگ نويسي اينچنين در بازداشت باقي مي ماند.چگونه است دستگاهي كه خود را مستقل مي داند اينگونه به راحتي تحت تاثير پرونده سازي هاي دروغين،راي بر محكوميت جواني مي دهد كه تنها جرم او"استفاده از حق آزادي عقيده و بيان" و "انتشار عقايدش در وبلاگ"بوده است؟&lt;br /&gt;آقاي رييس!&lt;br /&gt;مجتبي نه دستي در بازي هاي سياسي داشته است و نه جرمي انجام داده است.او جواني است كه اين روزها به جاي آنكه بر روي نيمكت دانشگاه و در ميان دانشجويان به تحصيل مشغول باشد؛در پشت ميله هاي زندان و در ميان مجرمان خطرناك،بهار جواني اش رو به خزان در حال گذر است.&lt;br /&gt;آقاي رييس!&lt;br /&gt;مجتبي سميع نژاد نبايد "قرباني كارزار صاحبان قدرت" شود.او نه به اين جناح اميد دارد و نه به آن جناح دل بسته است.مجتبي را با بازي هاي نازيباي سياسي كاري نيست.او جايي را براي كسي تنگ نكرده بود و كرسي قدرتي را هم نمي خواست.او تنها مي خواهد آزادانه آنچه را كه در ذهن خود مي پروراند،بر روي وبلاگ منتشر سازد.اين خواسته ي زيادي نيست اما تاواني كه او مي پردازد چه بسيار زياد است.&lt;br /&gt;در پايان از شما خواهانيم كه با تكيه بر استقلال دستگاه قضايي،بستر آزادي مجتبي سميع نژاد را فراهم سازيد.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;محمدرضا نسب عبداللهي،نجمه اميدپرور&lt;br /&gt;نهم آذرماه1384خورشيدي&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;براي پشتيباني از اين نامه به آدرس زير مراجه نماييد:&lt;br /&gt;http://freemojtaba.blogsky.com&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-113362703658707740?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/113362703658707740/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=113362703658707740' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/113362703658707740'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/113362703658707740'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2005/12/blog-post_113362703658707740.html' title='آزادي حق مجتبي است'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-113354601542846215</id><published>2005-12-02T09:40:00.000-08:00</published><updated>2005-12-03T01:56:48.360-08:00</updated><title type='text'>تو چرا ساكتي خدا؟!</title><content type='html'>خدايا ، تو كه همه چيزارو ميدوني تو چرا ساكتي؟&lt;br /&gt;چرا هيچي نميگي؟&lt;br /&gt;تو دنياي تو هيچ آدمي بدتر از من نيست كه از درد كشيدنش لذت ببري؟!&lt;br /&gt;چرا هر وقت كه حس ميكنم زندگيم خوب پيش ميره خراب ميشه؟!&lt;br /&gt;تو ميدوني چرا؟! چرا من هميشه براي همه چيز بايد بگم چرا؟!&lt;br /&gt;اون از چراهاي  ديروزم اين از چراهاي امروزم؟&lt;br /&gt;كاش گناهكاري بودم كه منو به گناه خودم به صليب ميكشيدي&lt;br /&gt;اما اينجوري ساكت نمينشستي و نگاه نميكردي&lt;br /&gt;ميدونم كه آدم خوبي نيستم&lt;br /&gt;نه مظلومم و نه بي گناه&lt;br /&gt;اما تو بگو آخه &lt;br /&gt;من پستم؟!من خائنم؟!من نامردم؟!&lt;br /&gt;چرا ساكتي پس؟&lt;br /&gt;بگو به اين جماعت كه من هرچي هستم پست نيستم&lt;br /&gt;خائن نيستم&lt;br /&gt;نامرد نيستم&lt;br /&gt;نيستم&lt;br /&gt;نيستم&lt;br /&gt;نيستم&lt;br /&gt;....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-113354601542846215?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/113354601542846215/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=113354601542846215' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/113354601542846215'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/113354601542846215'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2005/12/blog-post.html' title='تو چرا ساكتي خدا؟!'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-113233360885926334</id><published>2005-11-18T09:03:00.000-08:00</published><updated>2005-11-18T09:06:48.880-08:00</updated><title type='text'>خوشبخت او!</title><content type='html'>تنها خوشبخت او&lt;br /&gt;آن کسی که امروز را روز خود می نامد&lt;br /&gt;و باآسوده دلی میگوید&lt;br /&gt;ای فردا !&lt;br /&gt;هر چه توانی کن&lt;br /&gt;که امروز را به تمامی زیسته ام&lt;br /&gt;((هوراس))&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-113233360885926334?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/113233360885926334/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=113233360885926334' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/113233360885926334'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/113233360885926334'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2005/11/blog-post_18.html' title='خوشبخت او!'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-113222660369668409</id><published>2005-11-17T03:20:00.000-08:00</published><updated>2005-11-17T03:23:23.713-08:00</updated><title type='text'>وقتي كه شيطان لنگ مي اندازد.....</title><content type='html'>در ماه رمضان از شبكه دو يه سريالي پخش شد به نام ((او يك فرشته بود)) كه مخاطباي زيادي براي خودش دست و پا كرد و دل عامه مردم رو به دست آورد كه متاسفانه از لحاظ تكنيك هاي سينمايي و جلوه هاي ويژه بسيار ضعيف عمل كرد و كپي بسيار ضعيفي  از روي فيلمهايي چون جن گير ، طالع نحس و گرگ و...بود&lt;br /&gt;تنها نقطه مثبت همون موضوع و تم اصلي سريال بود كه پرداختن به اون تقريبا در صدا و سيماي ايران بكر بود و بهترين دليل براي متوجه نشدن و يا ناديده گرفتن نقايص فيلم نامه و بازي بازيگرا و پلان ها بود&lt;br /&gt;در نگاه اول مي شد حدس زد كه مثل بقيه فيلم و سريالهايي كه در ماه رمضان پخش ميشه ، بازيگر نقش اول فيلم از راه راست منحرف شده و ميشه و در آخر يك شبه استحاله ميشه و توبه ميكنه  و همه خوش و خندون ميرن سر خونه و زندگيشون  ، اما اگر موشكافانه تر به موضوع سريال نگاه كنيم ، ميبينيم كه اينبار مسئولين صدا و سيما روي موضوعي دست گذاشتن و مطرحش كردن كه از لحاظ داستاني ايهام و نكته هاي زيادي داره كه ميتونه تكون دهنده باشه و تلنگري به جامعه و ذهن بيدارش بزنه&lt;br /&gt;ماجراي فيلم از اين قرار هست كه بهزاد((نقش اول فيلم)) فردي بسيار مومن و با اخلاق هست و در ابتداي فيلم به درخواست دوستي كه از اون تقاضاي كمك ميكنه به بهانه اينكه دوستش گمراه و آلوده و پليد هست جواب منفي ميده و دست رد به سينه اش ميزنه و در مقابل راستي و پاكي خودش و استحكام ايمانش رو به رخ دوستش ميكشه و از همين جا شيطاني در فيلم ظاهر ميشه كه سر راه بهزاد قرار ميگيره و دين و ايمان و اخلاق و راستي و پاكي و همه وجودش رو به گند ميكشه و تقزيبا با خاك يكسان ميكنه كه البته بهزاد در گذر زمان يا بهتر بگم شب آخر! و با كمك دوستش كه شيخ هست! به راه راست بر ميگرده و توبه ميكنه و ادم ميشه!&lt;br /&gt;همونطور كه گفتم در نگاه اول ، ماجرا بسيار ساده و عاميانه به نظر مياد و تبليغي مثبت و سطحي از دين و علما و نفوذ اين قبيل مسائل در جامعه هست اما روي ديگه سكه هم هست كه توجه من رو روي 2 نكته معطوف كرد&lt;br /&gt;در ديالوگ ابتداي فيلم كه بين بهزاد و دوستش رد و بدل شد ، دوست بهزاد كه به تازگي از زندان آزاد شده بود به بهزاد ميگه كه از كارهاي گذشته اش رنج كشيده و متنبه شده و توبه كرده و به اصطلاح ميخواد ادم بشه و درست زندگي كنه و از بهزاد تقاضاي كار ميكنه اما بهزاد با غرور و خود خواهي تمام بهش ميگه كه توبه گرگ مرگه و تو هيچ وقت درست نميشي و عذابي كه ميكشي كم هست و بايد تقاص بي آبرو كردن دخترهايي رو كه اغفال كردي رو پس بدي و در ادامه هم ميگه كه من مثل تو ضعيف و سست نيستم كه از راه به در بشم و خانواده اي رو از هم بپاشونم ، اما در نهايت خود بهزاد هم در موقعيتي قرار ميگيره كه خودش رو ميبازه و خانوا ده اش رو از هم مي پاشونه و جا پاي همون دوستش ميگذاره....&lt;br /&gt;در اينجا در وهله اول اين سخن از نيچه به يادم مياد كه ميگه : اي دوستان آنكس كه فهم دارد مي گويد خلاصه تاريخ بشريت تنها شرم است،شرم و شرم. از اينرو كسي كه شريف است هرگز سعي در شرمنده ساختن ديگران نميكند بلكه بالعكس تصميم ميگيرد كه در مقابل تمام رنج كشان خود را شرمنده سازد ، نه با ترحم! كه به راستي من رحيماني را كه از رحم خود لذت مي برند دوست ندارم زيرا آنان فاقد شرمند ، اگر من بايستي رحيم باشم لا اقل مايل نيستم مرا رحيم بنامند ، چه چيزي بيش از حماقت رحم كنندگان به جهان صدمه وارد اورده است؟! براستي كه غرور ورزيدن حتي در مقابل دشمن شكست خور ده تان يا ترحم كردن بر نزديك ترين دوستانتان شما را به رنج و روز آنان دچار ميسازد.....&lt;br /&gt;به واقع اگر نگاه كنيم ميبينيم نيچه حرف درستي زده، هيچ چيزي بيشتر از تكبر و تفرعن ديكتاتورها و خودكامه ها و ترحم هاي مسخره تر از اون مخصوصا با رنگ و لعاب ديني ، به دنيا و جوامع و آدميانش ضرر نزده و باعث اضمحلال و نابوديشون نشده مثل حكمرانان و فرمانروايان دنياي امروز ما كه اغلب در قالب و پوشش دين و خدا ، احساس خود خواهي و تكبر و ترحم خودشون رو ارضا ميكنن و خودشون فرعون وار خدا شدن! و حتي به ذهن هاي كوچكشون هم خطور نميكنه كه ممكن هست روزي دنيا براشون برعكس عمل كنه و از اوج سقوط كنند، انگار كه صدام ها و هيتلر ها و پينوشه ها و تمام خود كامه هاي فاشيست متعلق به اين دنيا و واقعيتش نبوده و نيستند !&lt;br /&gt;در وهله دوم سرگذشت بهزاد به اين حقيقت تلنگر ميزنه كه حقيقت انسانها در قرار گرفتن در شرايط خاص و متفاوت نمايان ميشه ، نه در مقام حرف و سخن پراني، يا به نوعي ديگه روي اين واقعيت انگشت ميگذاره كه شرايط متفاوت و محيط هاي متفاوت چگونه انسانهاي متفاوت ميسازه ، ميخواد بگه كه ثبات يا سستي اخلاق و مرام ها و اعتقادات انسانها فقط در حركت هاي سيال و موقعيت هاي متفاوت مشخص ميشه ، حداقل براي وجدان بيدار خود فرد!&lt;br /&gt;شا خه اي از اين موقعيت ها ، موقعيت قدرت و ثروت هست كه شخصيت حقيقي و متزلزل آدميان رو نشون ميده ، انسانهايي كه دم از آزادي هاي فردي ، عدالت ، راستي و پاكي و ساير واژه هاي دستمالي شده ميزنند فقط در مقام قدرت و ثروت عيارشاون مشخص ميشه براي مثال نقل قولي ميارم از نوشته هاي بزرگمهر شرف الدين&lt;br /&gt;دكتر زيمباردو در سال 1971 آزمايشي انجام داد تا به قول توماس هابز نشون بده انسانها  گرگ انسان هستند و بسيار متغير!&lt;br /&gt;((زيمباردو داوطلباني رو جمع كرد و به ازاي دادن دستمزد روزي 15 دلار از اونها خواست كه عده اي نقش زنداني و عده اي نقش زندان بان رو اجرا كنند ، بعد از گذشت چند روز از آزمايش ، خشونت و كثافت در رفتار زندانبانها و زندانيها آنچنان بالا گرفت كه دكتر زيمبارو آزمايش رو نيمه كاره رها كرد ، رفتار زندان بانها اينقدر غير انساني و خشونت آميز بود كه داوطلبان زنداني حتي حاضر شدن از همه دستمزد خودشون بگذرن تا زودتر آزاد بشن!))&lt;br /&gt;و اين به راستي نشون دهنده خوي و منش و موقعيت حاكمان امروز ماست كه ديروز در زندان در حمايت از آزادي هاي فردي و منع شكنجه و گسترش عدالت و ... رساله ها مي نوشتن و سخن ها ميگفتن اما امروز كه در جايگاه قدرت(آنهم قدرت مطلقه فقيه!)قرار گرفتن و بر جاي زندانبانهاي گذشته نشستن ، رفتارهايي به مراتب زننده تر و بدتر از خودشون نشون ميدن به گونه اي كه شيطان در مقابل اينان فرشته معصومي بيش نيست!&lt;br /&gt;در دوران دبيرستان حكايتي از مولانا رو خونديم كه در اون نوشته بود روزي مولانا با مريدانش راه ميرفت و سخن ميگفت كه يكي از مريدانش بهش گفت : اي شيخ فلاني را ديده ام كه روي اب راه ميرود ، مولانا گفت وزغ هم ميتواند اين كار را انجام بدهد ، يكي ديگر از مريدانش گفت : فلاني توي هوا پرواز ميكند ، مولانا گفت مگس هم ميتواند اين كار را انجام بدهد، مريدانش پرسيدند پس انجام چه كاري مهم و سخت و معجزه است ؟1 مولانا گفت : اينكه با انسانها نفس بكشيد و بخوريد و بياشاميد و معامله كنيد و پايدار و راست و انسان بمانيد و از انديشه حق غافل نشويد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-113222660369668409?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/113222660369668409/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=113222660369668409' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/113222660369668409'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/113222660369668409'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2005/11/blog-post.html' title='وقتي كه شيطان لنگ مي اندازد.....'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-113127169818147623</id><published>2005-11-06T01:05:00.000-08:00</published><updated>2005-11-06T02:25:46.220-08:00</updated><title type='text'></title><content type='html'>یه چند ماهی هست که این حاجیتون مشکل معدوی داره و اساسی حالت تهوع بهش دست میده و یه جورایی نور بالا میزنه ، اول فکر کردم نکنه حامله شدم و خودم خبر ندارم!! اما به مرور زمان دیدم که این شکم بی نوای من به جای اینکه بیاد بالاتر هی به داخل  میره و سر در جیب مراقبت فرو میبره به طریقی که کم  کم داره میچسبه به قسمتهای پشتانی و تحتانی وحاجی روز به روز بیشتر به سمت نی قلیون شدن پیش میره(حالا نگا چه مظلوم نمایی ها میکنه) آره خلاصه تا اینکه دیدم وضع اینجوری که نمیشه ، بهتره به یک عدد دکتر عزیز مراجعه کنم و این مشکل رو باهاش در میون بزارم ، دیگه دیروز بعد از ظهر سلانه سلانه به سمت مطب دکتر حرکت کردم و تو راه هم دلم مثل سیر و سرکه میجوشید که نکنه منو بفرسته واسه اندوسکپی و این برنامه ها که عمرا نمیرم ، آخه فکرش رو بکنید یه لوله ای رو می فرستن میره تا ما تحتت رو میریزه رو مانیتوره دکتر ها ، خوب فکرش رو بکنید هم آدم رو بی ناموس  میکنن هم یه کاری میکنن که از صد تا مرگ براش بدتره ، یک دفعه با دوستم  سراج رفتم آندوسکوپی ، بنده خدا اینقدر اونجا زجر کشید که نگو ، تا 3 ساعت حرف نمیتونست بزنه....با این افکار کذایی وارد مطب دکتر شدم و دیدم پشت شیشه اطاقش زده که دیگر به آندوسکپی احتیاجی نیست! با امتحان تنفسی فلان(خاک بر سرم اسمشم یاد نگرفتم، فکر کنم یه چیزی تو مایه های  ...fbi...upf...ubs...usa....ups....بود) میتوان به راحتی به همه جور مشکل معده پی برد ، همونجا یزدان پاک رو شکر کردم و گفتم بابا تو دیگه کی هستی ، اینهو یزدان رستم میمونه(حالا بعدا جریان اینم میگم) دیگه با خوشحالی وارد مطب دکتر شدم و چاق سلامتی کردم و رفتم سر اصل مطلب...یه چند تا سوال کرد بعد گفت برو رو تخت دراز بکش ، و همینجور که با دستش رو شکمم ضرب گرفته بود گفتم آقای دکتر لاغریم هم فکر کنم از همین معده هست ها ، نیگا کنین تورو خدا فکر میکنید گاندی از تو گور در اومده ، جناب دکتر یه خنده ای زد و گفت اشکال نداره عزیزم ، ازدواج که بکنی همچین چاق بشی که نگو ، گفتم آقای دکتر بابام هم همینو بهم میگه اما مسئله اینجاست که اگه من اینجوری برم خواستگاری ، همون دم در بابای عروس منو با اردنگی میندازه بیرون ، باز جناب دکتر یه خنده ای زد و گفت نه آقا ، جوون به این خوشتیپی چرا روش عیب میزاری ، الان لاغری رو بورسه ، بعد  شروع کرد به نسخه نوشتن و یه آزمایش خون داد که انجام بدم و بعدم گفت فکر نمیکنم مشکل جدی داشته باشی ، ناراحتی معده بیشتر از اینکه از باکتری و قارچ باشه از اعصابه ، شما جوونا هم که زیادی از اعصابتون کار میکشید و همه چیز رو سخت میگیرید و میزنید خودتونو داغون میکنید ، حالا شما  جواب این آزمایش رو واسه من بیار انشا الله که مسئله خاصی نیست....&lt;br /&gt;دیگه منم امروز سر صبح به زور با صدای مامان از خواب دل کندم و تو یک هوای ابری و دلگیر لباس پوشیدم که برم آزمایشگاه ، دیدم مامان هم لباس میپوشه ، میگم تو کجا ؟! میگه منم باهات میام که تنها نباشی ( بچه ننههههه ، سوسوووللل ، کاکل زرییی) حالا هرچی من میگم نمیخواد بابا ، مگه من طفل خرد سالم که میخوای با من بیای ، میگه نه میام ، حالا که راه افتادیم و من رسیدم نزدیک آزمایشگاه نزدیک خونه میگه نه اینجا خوب نیست ، بریم فلان آزمایشگاه که معروف هست ، میگم مامان جان واسه ایدز که نمیخوان ازم آزمایش بگیرن یه آزمایش خون ساده هست ، به کتش نرفت که نرفت ، منم دل مادر رو نشکستم و به اصرار و ابرام مامان سر ماشینو کج کردم و یه شونصد کیلومتری تو ترافیک صبح رفتم به آزمایشگاه مورد نظر ، حالا اونجا که رسیدیم میبینم کیپ تا کیپ آدم نشستن ، یه 45 دقیقه ای سماغ مکیدم تا نوبتم شد و رفتم واسه خون دادن ، خانوم دکتر محترم دستم رو زد بالا و سرنگ رو فرو کرد در پوست لطیفم( آره جون عمت ، کرگدن!)سرنگ اول رو پر از خون کرد ، اونم چه خونی ، سیاه مثل نامه اعمال و رومون ، یاد حرف  شقایق گلمون افتادم که میگه اینقدر سیاه همه جارو میبینی این سیاهی همه جا برات پیش میاد و میره میشینه تو وجودت ، الان میبینم این بازتاب سیاه دیدن به خونمون هم کشیده (حالا تصمیم کبری گرفتم که بهتر بشم) خانوم دکتر رفت واسه سرنگ دوم (نمیدونم چرا 2 تا سرنگ خون میگیرن؟!) که دید خون نمیاد ! یه نگاهی به من کرد چپ چپ ، تو دلم گفتم شرمنده قبضش رو ندادم قطش کردن! دیگه به زور و ضرب خودمو چلوندم یه 4 قطره دیگه هم بهشون خون مرحمت کردم ، همینجور که پنبه رو گذاشته بودم رو دستم و ماساژ میدادم دیدم یک پسری پیل تن هم کنارم نشسته و اونم خون داده ، حالا 2 قطره خون داده سرش گیج رفته و حالش بد شده ،  آمد رو تخت بغل دست من دراز کشید ، بهش میگم حاجی من خون ندارم باید سرم گیج بره شما که ماشالله  چاه عمیقی( ولی جون شما الان قلب منم درد میکنه ، فکر کنم دیر عمل کرده!)&lt;br /&gt;{اگر روحیه لطیفی دارین و جنبه ندارین از اینجا به بعدش رو نخونین ، از ما گفتن بود}&lt;br /&gt;همینجور نشسته بودم که دیدم خانوم دکتر یه قوطی و یه چوب بستنی هم برام آورد ، گفتم این چیه ؟1 گفت آزمایش مدفوع! با خودم گفتم د بیا ، خر بیار و باقالی بار کن ، آقای دکتر که در این مورد چیزی به من نگفت ، سر صبحی از کجا براشون جنس تهیه کنم ! دیروزم که از صبح هیچی نخوردم ،  یه حلقه اشک تو چشمم جمع شد و قوطی به دست به سمت بیت رهبری حرکت کردم ، وارد شدم و نشستم و دستم رو گرفتم به شیر آب و در حالی که از همه نیروهای ماورا طبیعه کمک میخواستم ، شروع به چلوندن خودم کردم ، وسط کار پقی زدم زیر خنده و حالا نخند کی بخند  با خودم گفتم سر صبحی عجب بدبختی گیر کردیم ها باید ناز باسن مبارک خودمون رو بکشیم ، دیگه شروع کردم به شعر خوندن که ای آفتاب خوبان میجوشد اندرونت ..از در درآ و شبستان ما منور کن!! با هزار ضرب و زور و شاهنامه خوانی و بالا بردن روحیه حماسی کار رو تمام کردم ، اون هم بدون هیچ اصرافی! و یک نفس راحتی کشیدم که خدا رو شکر یک بار دیگه هم در زندگی روسفید شدم&lt;br /&gt;وقت برگشتن ، مامان میگه چرا اینقدر دیر کردی ، گفتم میخواستن حاجیتو غافلگیر کنن و آبروی چندین سالش رو ببرن اما حاجیت مثل همیشه سربلند در آمد ، تو راه هم دیدم مامان یکدفعه کیفش رو باز کرد و میوه و کیک و تنقلات در آورد که بیا بخور که جون بگیری ، غافل از اینکه همین مرامش به حاجی جون داده ....اینم از این تا ببینیم جواب آزمایش چی میاد ، خدا کنه بچمون سالم از آب در بیاد!&lt;br /&gt;دوستان محترم اون ایمیل قبلی بنده فعلا در دسترس نمیباشد ، گویا توسط عاملان ابومصعب زرقاوی به هاک ! رفته ، اگر کاری فرمایشی انتقادی پیشنهادی بود با این ایمیل  تماس حاصل فرمایید&lt;br /&gt;saint_sepanta@yahoo.com&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-113127169818147623?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/113127169818147623/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=113127169818147623' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/113127169818147623'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/113127169818147623'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2005/11/3.html' title=''/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-112991530104955356</id><published>2005-10-21T09:25:00.000-07:00</published><updated>2005-10-22T04:59:30.406-07:00</updated><title type='text'>جدال واژه ها</title><content type='html'>چراغ سبز بود&lt;br /&gt;آمدم بنویسم&lt;br /&gt;یکی بود یکی نبود&lt;br /&gt;کلمات هجوم آوردند&lt;br /&gt;چراغ قرمز شد&lt;br /&gt;شلوغ شد &lt;br /&gt;تصادف شد&lt;br /&gt;ترافیک شد&lt;br /&gt;یکی فحش داد&lt;br /&gt;یکی فرار کرد&lt;br /&gt;یکی دروغ گفت&lt;br /&gt;یکی زندانی شد&lt;br /&gt;یکی سکوت کرد&lt;br /&gt;یکی زایید&lt;br /&gt;یکی گریید&lt;br /&gt;یکی خندید&lt;br /&gt;یکی مرد&lt;br /&gt;من ماندم بی واژه&lt;br /&gt;نقطه ماند و سر خط!&lt;br /&gt;----------------------------------------------&lt;br /&gt;پانوشت : آقا اینی که ما گفتیم شعر نیست ، همینجوری از سر معده یه چیزی گفتیم که گفته باشیم ، البته یه دوستی داشتم به اسم فرهاد که خوراکش از اینا بود ، میگفت به اینا میگن شعرهای آوانگادر! دیگه راست و دروغش و درست و غلطش پای فرهاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-112991530104955356?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/112991530104955356/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=112991530104955356' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/112991530104955356'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/112991530104955356'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2005/10/blog-post_21.html' title='جدال واژه ها'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-112816560982527127</id><published>2005-10-01T04:18:00.000-07:00</published><updated>2005-10-01T04:32:23.356-07:00</updated><title type='text'>صدای پای سقوط....</title><content type='html'>حتما براتون پیش آمده که وقتی کسی یا جایی رو بعد از مدتها میبینید ، بهتر متوجه تغییرات و تحولات میشین ، این قسمتی از طبیعت ماست که وقتی جایی ساکن هستیم ،  کمتر متوجه تغییرات میشیم و کمتر این تحولات رو حس میکنیم ، یا بهتر هست بگم به فضایی که در اون هستیم عادت میکنیم &lt;br /&gt;هربار که تهران رو میبینم ، اون رو بیشتر در حال فرو رفتن و خراب شدن میبینم ، البته این امر مختص به تهران نیست و درست هم نیست که دیدگاهم رو معطوف و مختص به تهران بدونم ، متاسفانه تمام دنیا ، تمام شهر ها و تمام آدمها روز به روز بیشتر به سمت سقوط و تباهی حرکت میکنند، شاید در فردیت و خلوت انسانها به سمت تعالی و صعود حرکت کنند اما از ابتدای تاریخ  زندگی انسانها در شکل جمعیت و اجتماع همیشه رو به زوال و نابودی و نیستی حرکت کرده و میکنه  و در بین شهرهای ایران ، این حرکت رو به زوال در تهران بیشتر به چشم میخوره و خودش رو نشون میده ، فاصله ای که تهران نسبت به دیگر شهرهای ایران داره(در هر زمینه ای که فکرش رو بکنید) تقریبا باور نکردنیست ، شاید و باز هم شاید کمترین کشورهایی در دنیا وجود داشته باشند که پایتختشون اینقدر با بقیه شهرها فاصله داشته باشه که فکر میکنم یکی از عمده ترین دلایل این اتفاق هم تمرکز گرایی بی حد و حصر و همه جانبه ای هست(باز هم در هر زمینه ای که فکرش رو بکنید) که در پایتخت نسبت به دیگر جاهای ایران وجود داره&lt;br /&gt;اون چیزی که با دیدن تهران بیشتر من رو آزار داد و توجه من رو به خودش جلب کرد ، رفتار و روابط و محیط خاص و اخلاق حاکم بر اون هست که در اکثر مکانها و افراد وجود داره&lt;br /&gt; فساد و اختلاف طبقاتی و سقوط مرامهای اخلاقی در تهران غوغا میکنه ، خود پرستی و ظاهر پرستی بر همه زوایای زندگی آنچنان چنگ انداخته که انسان احساس خفقان و عذاب میکنه ، احساس یاس و هرمان ، احساس تنهایی عمیقی که مثل خوره در جان آدمیان این دیار افتاده از پس نگاهها و لبخندهاشون هم فریاد میکشه ، احساس میکنی کتابهای هدایت رو به صورت مصور میبینی ، حس میکنی بیستر از هر چیزی در اینجا به نقاب احتیاج داری ، فرقی هم نمیکنه در کدوم جبهه قرار گرفتی ، سرمایه دار ، فقیر ، دین دار و بی دین همه سر و ته یک کرباسند ، تنها تفاوتشون در این هست که هر کسی گوشه پتو رو گرفته و به سمت خودش میکشه ، هرکسی به فکر درست کردن دیگری و گرفتن حقی است!&lt;br /&gt;یک روز با آرش تو ماشین بودیم که پسرکی پر چرک و با لباسهای مندرس با دستمال و شیشه پاک کنی در دست خودشو انداخت رو شیشه ماشین و مشغول پاک کردن شیشه ماشین شد ، به آرش پولی دادم که به اون پسرک بده ، آرش پول رو تو دستش نگه داشته بود و نمیداد ، پرسیدم چرا پول رو بهش نمیدی ، گفت الان اگر پول رو بهش بدم بقیه اش رو پاک نمی کنه و میره ، آرش پول رو که داد دیدم پسرک در حالی که خنده ای شیطنت آمیز  میزد بقیه شیشه رو ول کرد و رفت ، نگاه پسرک و خنده اون حاکی از تشکر نبود ، حاکی بود از اینکه حقم رو ازتون گرفتم ، همراه با چند تا فحش آبدار که لطف کرد و تو دلش نثارمون کرد&lt;br /&gt;نگاه آدمها اینجا  خیلی حریص هست ، فکر میکنی با نگاهشون میخوان درسته قورتت بدن ، طوری نگاه میکنن که احساس میکنی برهنه ای! فرقی هم نمیکنه ، مرد و زن و بی دین و دیندار و سرمایه دار و فقیر ، نگاه همشون به شلافت میکشه ، دلت لحظه ای می خواد که کور بشی ، مثل یوسف بید مجنون! احساس انزجار و نفرت نداری ، احساس درد داری&lt;br /&gt; کم هستن آدمهای روشندلی که وجود داشته باشن ، یا اگر باشن دیده نمیشن و یا در کنج عزلت خودشون هستن&lt;br /&gt;نمی دونم علت چیه ، شاید صنعتی شدن گریبان ما رو هم گرفته ، شاید به خاطر وجود نظامهای ایدئو لو ژیک مزخرفی هست که انسانها رو عاصی کرده و به سر حد جنون کشونده و شاید هم هیچ اتفاقی نیافتاده و من دارم اینقدر سیاه نگاه میکنیم ، نمیدونم&lt;br /&gt;اما حس میکنم ، تهران قبل از اینکه چیزی به نام زلزله بیاد ، سقوط کرده ! و این سقوط دیر یا زود در همه نقاط ایران ، حتی در دورترین دهکوره ها هم اتفاق خواهد افتاد&lt;br /&gt;و برای گریختن و گذشتن و دور شدن ، انسان باز هم به کشتی نوح نیاز خواهد داشت یا قایقی از جنس شعرهای سهراب!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-112816560982527127?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/112816560982527127/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=112816560982527127' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/112816560982527127'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/112816560982527127'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2005/10/blog-post.html' title='صدای پای سقوط....'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-112790174824039161</id><published>2005-09-28T01:46:00.000-07:00</published><updated>2005-09-28T03:30:25.490-07:00</updated><title type='text'>حاجی در تهران</title><content type='html'>یه دوهفته ای بود که تهران بودم ، دیگه حسابی دارم مارکوپولو میشم ،نه زبل خان ، زبل خان اینجا زبل خان اونجا زبل خان همه جا&lt;br /&gt;سفر بدی نبود ، یعنی خوب هم نبود ، به جز یک روز و از اون یک روز هم یکساعت  سر ظهر که خیلی بهم خوش گذشت و خورشید خانوم تو بغلم بود،دیگه بقیه اش چندان تعریفی نداشت ، البته شاعر میگه که بکوش تا خوشی در مخ  تو باشد نه در خوشی که میگذرانی!&lt;br /&gt;دیگه شب و روزمون هم با آرش میگذشت ، تازه نصفی از اون شب و روزمون هم به شطرنج میگذشت، دیگه اگه کاسباروف هم بود و اونقدر شطرنج بازی میکرد مخش میگوزید چه برسه به ما، آرش عزیز هم که مثل همیشه تو معرفت سنگ تمام گذاشت ، بنده خدا اینقدر که با من بود با دوست دخترش نبود(البته درست ترش این هست که بگیم اینقدر که من با آرش بودم و اینور و اونور میرفتیم ،دوست دخترش نبود) ، دیگه این روزای آخری فکر کنم نهال میخواست سر به تن من نباشه و زودتر از تهران برم&lt;br /&gt;یه ماجرای عروسی هم داشتیم که دومادی پسر دایی مامانم بود!(ماشاالله به این نگارش!) اونم چه عروسی داشت!....کسی از فامیلا که اینارو نمیخونه میخوام یکم حرفای خاله زنکی بزنم(پیشاپیش خداوند منو ببخشه).....میخونه...نمیخونه...میخونه.....انشا الله که نمیخونه قربتا الی الله...الله اکبر&lt;br /&gt;یه عروس بود در حد تیم ملی جزایر لانگر هانس!درست مثل اینکه احمدی نژاد شده رئیس جمهور ایران! قیافه مثل جادوگر جارو به دست ، قد 2 متر ، اصلا یک چیزی بود عجیبا غریبا ، رقص که بلد نبود ، آشپزی هم بلد نبود ،فقط دکتر بود! حالا من از اخلاقش خبر ندارم امیدوارم حداقل اخلاقش خوب باشه!&lt;br /&gt;اخه یکی نیست به این پسر دایی من بگه این چیه رفتی گرفتی ، باز اگه مثلا عاشق طرف بودی و یارو قیافش رو از دست داده بود قابل هضم بود اما این طرف رو یک هفته ای دیده بود و گرفته بود! من فکر کنم یه روز مریض شده و رفته پیش این خانوم دکتر،بعد خانوم دکتر بهش گفته اگه با من ازدواج نکنی بهت آمپول میزنم،این بنده خدا هم ترسیده و این کارو کرده ، البته گواهان امر میگن که چون سن پسر دایی شده بود چهل و خورده ای و هی به بنده خدا میگفتن برو زن بگیر ، دیگه کارد رسیده به استخونش و تصمیم گرفته با یه تیر دو نشون بزنه ، هم زن بگیره و هم با این زنی که گرفته خودشو به کشتن بده! البته همین گواهان امر میگن که یا تا چند وقت دیگه پسر دایی من میمیره یا طلاق میگیره ! ولی بنده شدیدا دعا میکنم که عاقبت به خیر بشه چون خیلی پسر خوبی هست ، حالا  امیدوارم  که به بهشت بره و اون دنیا با حوریهای بهشتی براش تلافی کنن(اخه حکم همچین ازدواجی شهادته!).....تازه یه چیز دیگه بیایین من تو گوشتون بگم که دیروز از شمسی خانوم شنیدم...میگن خانم دکتر رفته از بیمارستان و کارش هم فردای عروسی استعفا داده! شمسی خانم گفت میخواد بره کلاسهای آشپزی و گل آرایی ، خدا کنه رقاصی هم بره&lt;br /&gt;شب عروسی که این دوتا می رقصیدن ، یعنی پسر دایی من فقط میرقصید! من اون گوشه کنارا وایستاده بودم و دست میزدم که یکدفعه خاله  منو هل داد اون وسط که با این دوتا برقصم ، منم که حقیقتا میترسیدم به عروس نگاه کنم ، نه اینکه فکر کنید عروس زشت بود و من از قیافش وحشت داشتم ، نه به جان شما ، بیشتر از این میترسیدم که پسر دایی ام غیرتی بشه و منو بکشه ، آره خلاصه همین جور سرم پایین بود و داشتم روبروی پسر دایی ام قر خالی میکردم که یکدفعه دیدم دسته گل عروس خانوم تو دستام هست! به جان جفت بچه هام گرخیدم ، اخه توهین از این بالاتر ، به آدم فحش ناموسی بدن اینکارو باهاش نکنن ،من اول فکر کردم عروس برای تشکر دسته گلش رو به من داده اما بعد فهمیدم که منظور این بوده که حاجی نقش عروس رو بازی کنه! خوبه والا ...نه خیلی خوبه....همین یک کارم عروس میخواست گردن من بندازه....شب حجله رو میگم!...بی وجدان میخواست من شب اونجا با پسر دایی ام بمونم و برم به حجله و خودش شب بره خونه مامانش اینا....من اصلا شک کردم که نکنه این دختره مرد باشه! اخه چند هفته قبل خوندم که یه مرد زن نما دو سال با یک مرد ازدواج کرده بوده و زندگی میکرده و اون مرد هم 2 سال متوجه نشده! خوب لابد اونجا هم همینجوری به مدت 2 سال پسر عمه طرف میرفته به حجله! آره خلاصه من این وضعیت رو دیدیم دیگه نرقصیدم....شبم که رفتم خونه تا صبح از ترس بیدار بودم....نتیجه گیری فلسفی هم از این قضیه گرفتم که آدم باید تو سن پایین مزدوج کنه که آخر و عاقبتش اینجوری نشه ! از ما به شما نصیحت...حالا خود دانید....من که خودم از اون روز هی به مامان میگم زن میخوام..بریم خواستگاری! &lt;br /&gt;ولی حالا جدا از شوخی ، انتخاب هرکسی به خودش ربط داره ،شاید این پسر دایی ما یه چیزهایی تو اون دختر دیده که ما ندیدیم ، قیافه و چهره ملاک درست و خوبی برای اظهار نظر و قضاوت در مورد آدمها نیست،من یکی که خسته شدم از بس پشت سر این بنده خداها از این جفنگیات شنیدم ،فعلا که این طفلکی ها شدن سیبل غیبت و حرف ،آدم که همیشه نمیتونه همه چیز رو رعایت کنه و همه جوانب رو مثبت در نظر بگیره ، بلاخره هر کسی یه نقاط ضعفی داره و یه نقاط قوت درآخر هم مهم اینه که اون دوتا از زندگیشون لذت ببرن&lt;br /&gt;یه روز هم رفتم خونه یکی از این روزنامه نگارای معروف که یه چند سالی هست باهاش سلام و علیک دارم، بنده خدا تا حالا نمیدونست با چه جونوری طرفه ، یه دیسکت از مطالبم رو بردم براش که بخونه ، بعد همونجور جلو مانیتور که داشت میخوند داشتم میدیدم که سرخ و سفید میشد،بدجوری ترسیده بود،دیگه فکر کنم نفهمید منو چه جوری از خونه اش انداخت بیرون! دیسکت رو هم داد دست خودم گفت حالا اینارو ببر برام ایمیل کن چون اینا اگه اینجا باشه کارم تمومه ، الان خود تو که اینجایی جرمه! آره خلاصه یه جوری مارو پیچوند توپپپ، از اون روز دیگه جواب ایمیلم رو هم نمیده، اگه بزرگ شدن اسم اینجور آدم رو محافظه کار  میکنه من دعا میکنم هیچوقت بزرگ نشم و همیشه هم همینجور دیوانه بمونم!&lt;br /&gt;آره خلاصه اینم از تهران رفتن حاجی ، حالا یه نوشته دیگه هم دارم در مورد اینکه تهران رو چطور دیدم که باشه بعدا اونم میزارم&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-112790174824039161?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/112790174824039161/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=112790174824039161' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/112790174824039161'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/112790174824039161'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2005/09/blog-post_112790174824039161.html' title='حاجی در تهران'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-112789715880191438</id><published>2005-09-28T01:30:00.000-07:00</published><updated>2005-09-28T01:45:58.810-07:00</updated><title type='text'>ماچ موچ بغل!</title><content type='html'>این شهر سوخته چقدر غریب افتاده ، جدی جدی دیگه داره میشه همون شهر سوخته باستانی معروف که فقط باستان شناسهاو محقق ها میان توش یه سر و کله ای میکشن ببینن چیز با ارزشی پیدا میشه یا نه ، اصلا یادم رفته بود که این بنده خدا یک ماه از تولدش میگذره ، شهر سوخته عزیزم با یک ماه تاخیر تولدت 2 سالگیت هم مبارک ، ماشاالله مردی شدی واسه خودت  ، دیگه کم کم فکر میکنم به منم احتیاج نداری ، خودت رو پاهای خودت وایستادی و حال میکنی با خودت ، کم کم به سن بلوغ هم که میرسی و باید به فکر زن گرفتنت بیافتم ، حالا بیا یه ماچ به بابا بده که دلش خیلی برات تنگ شده بود&lt;br /&gt;ماچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچ&lt;br /&gt;موچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچچ&lt;br /&gt;بغلللللللللللللللللللللللللللللللللللللللل&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-112789715880191438?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/112789715880191438/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=112789715880191438' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/112789715880191438'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/112789715880191438'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2005/09/blog-post_28.html' title='ماچ موچ بغل!'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-112689321717503376</id><published>2005-09-16T10:49:00.000-07:00</published><updated>2005-09-16T10:53:37.183-07:00</updated><title type='text'>جبران خلیل جبرا ، عارفی که نوشته هایش روح را تازه می کند</title><content type='html'>جبران خلیل جبران برای من عارف بسیار بزرگی هست ، مثل حافظ مثل مولانا ، حرفهاش میتونه تا اعماق وجودت رسوخ کنه ، حرفهاش رو میشه هزاران هزار بار خوند و لذت برد....قسمتی از حرفهاش رو مینویسم ، شاید شما هم لذت ببرید&lt;br /&gt;..&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درباره  مهر&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;هنگامی که مهر شما را فرا می خواند ، از پی اش بروید ، اگرچه راهش دشوار و ناهموار است .&lt;br /&gt; و چون بالهایش شما را در بر می گیرند ، وا بدهید ، اگر چه شمشیری در میان پرهایش نهفته باشد و شما را زخم برساند.&lt;br /&gt;و چون با شما سخن می گوید او را باور کنید ، اگر چه  صدایش رویاهای شما را بر هم زند ،  چنان که باد شمال باغ را ویران می کند ، زیرا که مهر در همان دمی که تاج بر سر شما می گذارد ، شما را مصلوب می کند . همچنان که می پروراند ، هرس میکند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درباره درد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درد شما شکستن پوسته ای است که فهم شما را در بردارد&lt;br /&gt;همان گونه که هسته میوه باید بشکند تا مغز آن آفتاب ببیند ، شما هم باید با درد آشنا شوید و اگر می توانستید دل خود را از اعجازهای زندگی خود در شگفت بدارید ، درد شما هم کمتر از خوشی شما شگرف نمی نمود؛&lt;br /&gt;و آنگاه فصل های دل خود را می پذیرفتید ، چنان که همیشه فصل هایی را که برکشت زارهاتان میگذرد پذیرفته اید و زمستان اندوه خود را با متانت نظاره میکردید&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;درباره شادمانی و اندوه&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;شادی شما همان اندوه بی نقاب شماست&lt;br /&gt;چاهی که خنده های شما از آن بر می آید ، چه بسیار که با اشک های شما پر می شود و آیا جز این چه می تواند بود ؟&lt;br /&gt;هر چه اندوه درون شما را بیشتر بکاود ، جای شادی در وجود شما بیشتر می شود .&lt;br /&gt;مگر کاسه ای که شراب شما را در بردارد همان نیست که در کوزه کوره گر سوخته است؟&lt;br /&gt;هرگاه شادی میکنید ، به ژرفای دل خود خود بنگرید تا ببینید که سرچشمه شادی به جز سرچشمه اندوه نیست و نیز هرگاه اندوهناکید باز در دل خود بنگرید تا ببینید که به راستی گریه شما از برای آن چیزی ست که مایه شادی شما بوده است&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-112689321717503376?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/112689321717503376/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=112689321717503376' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/112689321717503376'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/112689321717503376'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2005/09/blog-post_16.html' title='جبران خلیل جبرا ، عارفی که نوشته هایش روح را تازه می کند'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-112625213345022553</id><published>2005-09-09T00:23:00.000-07:00</published><updated>2005-09-09T00:48:53.456-07:00</updated><title type='text'>میخوام بال در بیارم</title><content type='html'>این  دومین باری هست که تو زندگیم اینقدر خوشحال میشم ..اینقدر خوشحال که میخوام بال در بیارم.... هیچ لذتی از این بالاتر نیست که ببینی کسی که دوستش داری به اون چیزی که میخواد برسه....&lt;br /&gt;شقایق عزیزم واسه این شادی که به زندگی من  دادی ازت ممنونم&lt;br /&gt;------------------------------------------------------&lt;br /&gt;پانوشت : جناب خدا و حضرت حافظ ... مخلصیم فطیر&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-112625213345022553?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/112625213345022553/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=112625213345022553' title='1 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/112625213345022553'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/112625213345022553'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2005/09/blog-post_09.html' title='میخوام بال در بیارم'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>1</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-112617764968456182</id><published>2005-09-08T02:04:00.000-07:00</published><updated>2005-09-08T04:07:29.693-07:00</updated><title type='text'>حاجیو در شیراز!</title><content type='html'>حاجیو بعد از مدتها بالاخره عزمشو جزم کرد که بره نذرشو ادا کنه و یک سری به حافظو بزنه ، رو همی حسابو یکشنبه تنهایی پا شد و رفت ترمینالو ، البته قبلش حاجیو به چند تا از دوستاش گفت بیایین بریم شیراز اما دوستاش بهش خندیدن گفتن مگه مغزمون تاب داره که واسه یک روز بریم شیراز ، رو همی حسابو ، حاجی که کلا مخش تاب داره تنهایی رفت سوار اتوبوسو شد و راهی شیراز شد&lt;br /&gt;خلاصه سوار اتوبوسو شدن همونو و حاجیو شکل صندلی اتوبوسو شدن همون ، رفتنا یک همسفر 120 کیلویی نصیب این حاجیو شده بود که همش موقع خواب کج میشد رو این حاجیو 65 کیلویی و پرسش میکرد به صندلی اتوبوسو ، دیگه حاجیو قید خوابو زد و رفت کنار دست راننده اتوبوسو نشست و نقش شوفرو رو اجرا کرد ، بعد از 22 ساعت بلاخره به شیراز رسیدیم&lt;br /&gt;همو اول کار رفتم یک نقشه شیرازو گرفتم و خوب براندازش کردم و اسم خیابونوها رو حفظ کردم که این راننده تاکسیهای شیرازی سر این حاجیو رو شیره نمالن ، بعدش هم رفتم به سمت رستوران ترمینال که یک چیزی کوفت کنیم ، حالا یکی نیست بگه بزغاله هیچ وقت از رستورانهای هیچ ترمینالی غذا نگیر ، خوب جوونی کردیم و دیدیم ظاهرش از بیرون جالب هست و رفتیم نشستیم&lt;br /&gt;یک پرس چلو کباب سفارش دادیم و نشستیم ، یک ده دقیقه نشستم دیدم خبری از غذا نشد ، شد 15 دقیقه دیدم خبری نشد ، حالا از اونور این ملتوو همه میامدن غذاشونو میگرفتن و میخوردن و میرفتن ، یک لحظه من احساس کردم  دکور رستورانو هستم ، برگشتم گفتم کاکو مثل اینکه مارو یادت رفته ها ، کاکو هم با او لهجه شیرینش همراه با کش فراوان گفت الان غذاتو میارن&lt;br /&gt;اون 15 دقیقه ما شد نیم ساعت و باز خبری نشد ، از بس غذا خوردن ملتو رو نگاه کردم دیگه کم کم داشتم سیر میشدم ، گفتم کاکو مثل اینکه رفتین همین الان گوسفندی چیزی بکشین ، کاکو گفت الان غذا میاد....خلاصه بعد از 45 دقیقه چشم ما به جمال چلو کباب روشن شد، اونم چه چلو کبابی ، جلو سگ میزاشتی پرت میکرد تو صورتت ، به هر بدبختی بود یه دوقاشقو خوردم و اومدم بیرون ، البته خیلی دلم میخواست برم به صاحب رستوران بگم که راست میگن شما شیرازی ها کون گشادین! دیدم بدنم همینجورش خسته و کوفته هست دیگه نای کتک خوردن ندارم، بیخیال شدم&lt;br /&gt; همیجور آروم آروم رفتم تا رسیدم به خیابون گلستونو ،اونجا رفتم یک دلستر خریدم ....آها اینو یادم رفت بگم ، قبل از اینکه برم شیراز یه فال گرفتم دیدیم حافظو  نوشته... بر سر تربت من با می و مطرب بنشین..رو همین حساب یکم ((می)) به اندازه یه استکان  هم با خودم برداشتم که ببرم بریزم سر قبر این حافظو (دیوانه هم خودتونید) ، این مصطفی کلی حاجیو رو دست انداخت ، هی میگفت حاجیو این حافظ گفته ((می))نه عرق سگی! گفتم خوب چه فرقی میکنه ، بعدشم من که نمیخوام مستش کنم فقط میخوام یکم بدنش تو گور گرم بشه!&lt;br /&gt;خلاصه ما دلستر خریدیم و تو اون گرمای شیراز، ساعت 3 بعد از ظهر که خر رو با نانچیکو سه  پهلو بزنی عرق نمیخوره ، یکم لبمون رو تر کردیم که با حافظو هم پیاله شده باشیم(بازم دیوونه خودتونید)بعدشم رفتم تو یک گل فروشی و گفتم آقا یک دسته گل خوشگل واسه ما درست کن ، از هر رنگی و از هر گلی یک شاخه بزار ...اون کاکو هم یک دسته گل درست کرد توپپپ ، هی میپرسد واسه چه مناسبتی میخوایین ، منم روم نمیشد بگم واسه سر قبر حافظ میخوام ، اگه بهش میگفتم با خودش میگفت این یارو مجنونه همینجور که شما الان دارین میگین! ، گفتم میخوام برم منزل یکی از فامیلهای قدیمی &lt;br /&gt;دیگه با هزار ذوق و شوق ، انگار که دارم دیدن یک آدم زنده میرم ، وارد حافظیه شدم ، به جان جفت بچه هام دست و پام میلرزید ، رفتم بالای قبرش وایستادم یک چند دقیقه ای قبرشو نگاه کردم و مشغول حرف زدن شدم، بعد هم تندی اون یه ذره عرق رو ریختم رو قبرش بعدم گل رو گذاشتم روش و آمدم تو اون حجره های کناری نشستم و چپ و راست مشغول فال گرفتن شدم ، دنیایی بود ، صفایی کردم ، جای همتون خالی ، بعدش هم رفتم چایی و قلیون رو در کنار حافظ استاد کردم و بعداز یه دوساعتی اومدم بیرون و رفتم به سمت باغ جهان نما که میافتاد پشت حافظیه ، آقو عجب باغی بود ، انگار تکه ای از اون بهشتی که میگن افتاده پایین ، خیلی قشنگ بود ، تو اون تنهایی قدم میزدم و صفا میکردم ، یک نسیم خنکی هم میخورد تو صورتم که جیگرمو حال میاورد ، دیگه به سختی از اونجا دل کندم و آمدم بیرون و تاکسی گرفتم به سمت آرامگاه سعدی ، اونجا رو هم خوب گشتم و جاتون خالی یک فالوده شیرازی هم خوردم ملست ، و همچنان مسحور از این همه زیبایی اومدم بیرون و راهی شاهچراغ شدم ، اونجا فقط داخل حیاطش شدم ، دیگه داخل صحن اصلی نشدم ، بعدش گردنمو کج کردم و راهی بازار وکیل شدم و رفتم و رفتم تا رسیدم به حمام وکیل ، ساعت تقریبا شده بود 9 شب ، و اونجا  ساعت 9 شام میدادن همراه موسیقی زنده ، فضای خیلی جالب و گیرایی هم داشت ، یک نور لایت یک بوی خوب ، خیلی عالی بود،اونجا باید از قبل جا رزرو کنی ، حالا شانس من اون شب تقریبا خلوت بود و یک چند جای خالی داشت ، دیگه نشستم و غذا سفارش دادم و بسی از  غذا خوردن دراون فضا لذت بردم ، واقعا یکی از بهترین شبهای عمرم بود ، اونجا که مشغول غذا خوردن بودم یک زن و شوهر آمریکایی هم اومدن ، حالا هیچکی بهشون توجه نمیکرد ، اون بدبختا هم که زبون فارسی بلد نبودن ، دیگه منم با انگلیسی دست و پا شکسته (یه چیزی تو مایه های i am book in the black board)سر صحبت رو باهاشون باز کردم و راهنماییشون کردم و مسئولی که اونجا بود رو صدا زدم که اینارو بنشونه ، بعد باز یادشون رفت واسه اینا(( منو)) بیارن ، گفتم آقا واسه این بنده خداها هم منو بیارین ، دیگه هر کاری از دستم بر اومد براشون انجام دادم ، گفتم ما که اینجا غریبیم حداقل اینا احساس غربت نکنن، اونا هم هی میگفتن متشکر ، متشکر&lt;br /&gt;شب رفتم تو یکی از هتلهای نزدیک ارگ کریم خانی اتاق گرفتم و خوابیدم و صبح رفتم سر وقت ارگ کریم خانی و موزه پارس و باغ ارم ، متاسفانه وقت کم آوردم وگرنه خیلی جاهای دیگه موند که برم و ببینم، باغ عفیف آباد ،نارنجستان قوام ، تخت جمشید و..... ، البته یک حس خیلی جالبی داشتم ، هرجا میرفتم واقعا حس میکردم که این جاهارو قبلا دیدم ، اگر به تناسخ اعتقاد داشتم میگفتم که در زندگی قبلی در شیراز زندگی میکردم!&lt;br /&gt;آخر سر دوباره رفتم حافظیه و از حافظوی عزیز خداحافظی کردم ، وقتی داشتم میرفتم بیرون به یکی از این فالگیرا که با پرنده فال میگیرن گفتم یه فال برام بگیر ، بیت اول فالی که در اومد این بود .... منم که دیده به دیدار دوست کردم باز....چه شکر گویمت ای کارساز بنده نواز!... جون شما بدجوری گرخیدم ،موندم این حافظو کی هست دیگه ، لامصب با بیتهاش &lt;br /&gt;باهات حرف میزنه&lt;br /&gt;دیگه به سختی از شیراز دل کندم و برگشتم ، شیراز واقعا قطعه ای از بهشت هست ،سرزمین عرفان ، پر از باغهای زیبا و جاهای مسحور کننده ،به من که خیلی چسبید ،از ما به شما نصیحت که برین شیرازو ببینید که اگه نرین نصف عمرتون بر فناست&lt;br /&gt;----------------------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;پانوشت 1 : اگر تو این کشور کاره ای بودم یه چهارتا مترجم و راهنما تو این جور شهرهای توریستی میزاشتم و از اون طرف هم برای این هتل ها و راننده تاکسی ها و کلا برای کسانی که خدمات میدادن یه مزایایی میگذاشتم و بعدشم مو رو از ماست میکشیدم که هرکی هر جور خواست با این ملت تا نکنه  &lt;br /&gt;پانوشت 2: آقو این لهجه شیرازیو خیلی شیرینو ، آخر همه چیز یک ((او)) اضافه میکنن ، بیو ، کاکو ، همینجو ، پسرو.... کلی با لهجشون حال کردم ، من که از وقتی برگشتم با همه شیرازی صحبت میکنم ، البته نه درست و حسابی ، از لحجه مشهدی که خیلی بهتر بود و جدا از اینکه این شیرازیو یکم گشاد تشریف دارن در کل مردومونه  خوشرو و با محبتی هستن &lt;br /&gt;پانوشت 3:تنهایی سفر کردن هم دلچسب هست و هم آزار دهنده ، آزار دهنده از این جهت که بعضی جاها واقعا یک مناظری رو میبینی که دلت میخواد یکی در کنارت باشه که بعدا این خاطرات شیرین رو باهاش مرور کنی و لذت ببری ،بعضی جاها دلت میخواد یکی رو محکم در آغوش بگیری و ببوسی و همونجا بمیری!شقایق من که شانس آورد که پیشم نبود وگرنه اونقدر فشار فشورش میدادم که چیزی ازش نممیموند ، بازم از ما به شما نصحیت تنهایی نرین اینجور جاها که کلی حسرت میخورین، مخصوصا وقتی که دختر و پسرای جوون رو میبینید که چسبدن به هم!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-112617764968456182?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/112617764968456182/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=112617764968456182' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/112617764968456182'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/112617764968456182'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2005/09/blog-post_08.html' title='حاجیو در شیراز!'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-112575487038278179</id><published>2005-09-03T06:17:00.001-07:00</published><updated>2005-09-03T06:41:10.390-07:00</updated><title type='text'>خوابهای عجیب من</title><content type='html'>عجیب ترین و شگفت ترین چیزی که در این دنیا برای من وجود داره ، خوابهای من هست ،خوابهایی درهم و برهم و گاهی اونقدر واقعی که با دیدنشون مو به تنم راست میشه&lt;br /&gt;هفته قبل خواب دیدم که از بالای پشت بوم خونه دارم به پایین نگاه میکنم و پایینم کشور عراق هست ! یکدفعه انغجار خیلی بزرگی اتفاق افتاد&lt;br /&gt;تا چند روز بعد از اون خواب همش اتفاقات عراق رو دنبال میکردم ببینم چه انفجار بزرگی در اونجا اتفاق میافته ، تا اینکه پریشب به صورت اتفاقی فهمیدم پلی در عراق منفجر شده که هزار و خورده ای کشته داده ، حقیقتا بدجوری ترسیدم&lt;br /&gt;بعضی وقتها میترسم که بخوابم ، از این میترسم که خواب بدی ببینم و اون خواب در عالم واقعیت اتفاق بیافته ، برای من خیلی پیش میاد که در فاصله کمتر از چند روز یا چند ساعت! خوابم به حقیقت بپیونده&lt;br /&gt;دیروز مصطفی میگفت که من برعکس تو اصلا خواب نمیبینم ، بهش گفتم خوش به حالت که خواب نمیبینی ، گرچه بعضی وفتها خواب دیدن و خوابهای خوب دیدن بدجوری بهت ارامش میده اما بعضی وقتها هم خوابهای هولناک و غریب اذیتت میکنه&lt;br /&gt;یه فرقه ای تو دنیا وجود داره که میگه وقتی خواب میبینی در حقیقت در دنیایی دیگه بیداری و وقنی بیداری در دنیایی دیگه داری خواب میبینی! با این تفاصیل اگه حقیقت داشته باشه ما در اون دنیای دیگه خیلی میخوابیم و در این دنیا خیلی کم بیداریم!&lt;br /&gt;امیدوارم هیچ خواب بدی به چشم هیچکسی نیاد&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-112575487038278179?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/112575487038278179/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=112575487038278179' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/112575487038278179'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/112575487038278179'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2005/09/blog-post_03.html' title='خوابهای عجیب من'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-112513336155842498</id><published>2005-08-27T01:57:00.000-07:00</published><updated>2005-08-27T02:21:46.363-07:00</updated><title type='text'>بید مجنون</title><content type='html'>دیشب عجیب هوس سینما زده بود به سرم ، اونم هوس دیدن فیلم بید مجنون ، تنها حضور پرویز پرستویی به عنوان بازیگر و مجید مجیدی به عنوان کارگردان کافی بود تا وسوسه دیدن یک فیلم ناب رو در آدم بوجود بیاره ، پس اول مثل بچه های خوب نشستم در تنهایی انبوه ظرفهای دم ظرفشویی رو شستم و بعد هم زنگ زدم به حاج سعید ، گفتم حاجی میخوام برم سینما و تنهایی هم بهم نمیچسبه ، میای بریم ؟!حاج سعید هم گفت لبیک حاجی &lt;br /&gt;رفتم دنبال سعید و از اونجا هم راهی سینما هویزه شدیم ، تو راه به سعید گفتم الان میبرمت یک فیلم تکون دهدنده ببینی ، گفت مگه تو دیدیش ؟1 گفتم نه اما حدس میزنم از اون فیلمهایی باشه که اگه ببینی و اهل فکر باشی یه چند روزی یا حداقل چند ساعتی تو رو با خودت درگیر میکنه ، فیلمهایی که مجید مجیدی کارگردانی میکنه تقریبا مشخص هست ، جریان لطیفی از حضور خدا ، خدایی دلچسب و جریانی از عرفان ساده فهم در اون هست ، به اضافه کلی کنایه و ایهام ، پرویز پرستویی هم که مشخصه دیگه چیکارست ، بازیگری که نمیشه حدس زد بازی بعدیش چطوری هست ، کلیشه نیست ، همیشه سیال هست ، یه بار میتونه اشکت رو در بیاره یه جا میتونه بخندونتت و یه جا ببرتت تو فکر ، میتونه دزد باشه عارف باشه دیوانه باشه رزمنده باشه قصاب باشه و.....&lt;br /&gt;خلاصه با این تفاصیل وارد سینما شدیم و محکم چسبیدیم به صندلیهامون ، اما متاسفانه به علت وجود باندهای آشغال سینما و خش خش جلد چیپس و پفک و تخمه و بقیه کوفت و زهرمار هایی که مردم میل میکردن اون اوایل فیلم صدا رو به زور میشنیدم و تشخیص میدادم ، آخه یکی نیست بگه آمدین فیلم نگاه کنین یا فوتبال ، خوب اول اون شکم صاب مردتون رو سیر کنید بعد بیایین فیلم نگاه کنید ، اگر من وزیر ارشاد میشدم اولین کاری که میکردم این بود که ورود هر نوع خوراکی رو به سالن سینما ممنوع میکردم ، به اضافه اینکه میگفتم بچه های زیر 9 سال رو  به هیچ سینمایی راه ندن مگر برای فیلمهایی که مختص کودکان ساخته میشه و به اضافه اینکه از ورود عشاق به سالن سینما ممانعت به عمل میآوردم! خدا رو شکر البته اینبار دو تا کبوتر عاشق جلوی من ننشسته بودن که هی سرشون رو بزارن رو شونه هم و کارهای دیگه بکنن و که ما هی مجبور بشیم گردنمون رو بکشیم به بالا و چپ و راست&lt;br /&gt;فیلم با یک صحنه تاریک شروع میشد که پرویز پرستویی در پس زمینش مشغول صحبت بود ، بلافاصله فهمیدم باز یکی کور هست ، اونم کسی نیست جز پرویز پرستویی ، صحنه بعد با صدای یه دختر بچه شروع شد که بلافاصله تن صداش منو یاد آوا کوچولو انداخت ، همونجور شیرین و نوک زبونی ، دختر بچه دو تا چوب رو که یکی بزرگ بود و یکی کوچیک تو یک جوی کوچیک ول کرد و به باباش که پرویز پرستویی باشه گفت که بابا مسابقه ، کوچیکه منم بزرگه تویی ، پرویز پرستویی هم در اون سر جوی ، دستش رو تو آب کرده بود تا اولین چوبی رو که میرسه  بگیره ، چوبی که نماد پرستویی بود اول جلو افتاد ،  اما یکدفعه وسط جوی بین سنگها گیر کرد و چوب کوچیکه به راهش ادامه داد و اول شد ، دختر کوچیکه با خوشحالی دوید و پرید تو بغل پرستویی و گفت اخ جون بابا من اول شدم و پرستویی پرسید پس من چی شدم ، دخترش گفت تو وسط جوی گیر کردی ، از چشمهای پرستویی به علت سوزش اشک میریخت و دخترش میگفت بابایی حالا اول نشدی که گریه نداره!&lt;br /&gt;با این پلان اولیه به خوبی میشد فهمید که پرستویی در وسط فیلم گیر میکنه و با خودش درگیری پیدا میکنه و به نوعی راهش رو گم میکنه که با فهمیدن اینکه اسمش در فیلم یوسف هست هم این گمان بیشتر قوت گرفت که اینم مثل یوسف دور میافته و در انتها باز میگرده و به اصل خودش بر میگرده&lt;br /&gt;همسر یوسف یا همون پرستویی ، رویا تیموریان هست ، با همون چهره ثابت و همیشگی و به نوعی کلیشه ایش که همیشه با چهره اش و بازیش ،  یه زن ساکت و صبور و مغرور و با گذشت رو به ذهن تماشاچی میاره ، در همون صحنه های ابتدایی نشون میده که رویا تیموریان که در فیلم هم اسمش رویا هست ، مشغول تایپ کردن حرفهای یوسف با خط بریل هست ، و وقتی تمام میشه به یوسف میگه مشقای تورو هم نوشتم و تموم شد و یوسف در جواب میگه فرشته های خدا روی زمین هم پیدا میشن یا یه همچین چیزی ، اون دیالوگش دقیقا یادم نیست&lt;br /&gt;یوسف یه استاد ادبیات دانشگاه هست که به نوعی به خاطر عشق بسیار به مولانا و شمس ، عارف هم محسوب میشه و در عین حال آدم کوری هست که از 6 سالگی کور شده و یه تومور مغزی هم تو سرش داره و اینقدر با این کوری انس گرفته و رازی هست که در همون ابتدای فیلم میگه به همین چهارتا درخت تو حیاطم قناعت کردم و فکر میکنم اینجا تکه ای از بهشت هست ، به فکرم رسید که اینجا یوسف مثل اینکه قراره نقش حوا رو هم بازی کنه ، به نوعی این دو قضیه با هم شباهت دارن ، حوا با اینکه در بهشت بود و با آدم خوش بودن در وسوسه خوردن سیب یا گندم بودن که به نوعی میشه از اون سیب یا گندم  به عنوان آگاهی و دانش یاد کرد که خدا ، آدم و حوا رو از اون منع میکنه ، اینجا هم کوری یوسف به نوعی بودن در بهشت و دنیایی درونی هست که به گونه ای از آلودگی های دنیای مردمان بینا به دور هست و یوسف هم مثل حوا  در وسوسه رسیدن به بینایی یا کشف دنیایی دیگه میافته&lt;br /&gt;در همون ابتدای فیلم برای برداشتن تومور از مغز یوسف ، میخوان اون رو به فرانسه بفرستن ، یوسف  شب قبل از سفر مشغول نوشتن میشه و مینویسه ، خدایا امشب میخوام باهات صحبت کنم ، ازت میخوام فرصت زندگی دوباره رو به من بدی ، نعمت بینایی رو که از من گرفتی ، نعمت زندگی رو از من نگیر ، بگذار به پیش زن و بچه ام برگردم ، خدایا اخه شکایت تورو باید به کی ببرم......و بعد از اتمام نامه اون رو تا میکنه و اون رو بین صفحات کتاب مثنوی معنوی مولوی میزاره و اونم تو یک کیف میگذاره&lt;br /&gt;یوسف رو به فرانسه میبرن و تومور رو از مغزش در میارن ، اونجا دکترها متوجه میشن که میتونن بینایی رو به یوسف برگردونن ، اونجا دوباره یوسف مشغول نوشتن برای خدا میشه ، میگه خدایا بینایی رو به من برگردون ، باور کن من برعکس خیلی ها قدر این روشنایی رو میدونم ، روشنایی رو به من بده که تا آخرش با تو باشم&lt;br /&gt;در فرانسه یوسف یک دوست پیدا میکنه به نام مرتضی که اونم یک ترکش تو سرش هست و به ندرت داره کور میشه ، مرتضی یوسف رو با خودش میبره داخل باغی که در بیمارستان هست تا به صدای پرنده ها گوش بدن ، یوسف از مرتضی میپرسه اینجا درخت بید مجنون هم هست ؟!مرتضی میگه چرا ؟! یوسف میگه اخه درخت بید مجنون برای من شانس میاره ، وقتی بچه بودم نهال یه درخت بید مجنون رو کاشتم که با من بزرگ شد اما یه وقتی فهمیدم اون از من خیلی بزرگتر شده.....مرتضی یوسف رو میبره کنار یک درخت بید مجنون و با هم عکس میگیرن و روز بعد مرتضی به ایران بر میگرده اما یوسف میمونه تا چشمهاش رو عمل کنه&lt;br /&gt;چشمهای یوسف رو عمل میکنن و بعد از گذشت یک ماه بهش میگن فردا صبح چشمات رو باز میکنیم ، یوسف دوباره شب قبل از اون روزی که باید چشمهاش رو باز کنن به خدا نامه مینویسه ، مینویسه فردا چشمهای منو باز میکنن، یعنی میبینم ،نمیبینم، میبینم......بین همین حرفها وسوسه میشه تا باند چشمهاش رو یاز کنه و باز میکنه و متوجه میشه که میبینه ، از روی تخت میاد پایین و میره کنار پنجره ، کنار پنجره روی  کرکره  ، مورچه ای رو میبینه که غذایی به دهن داره و مشغول رفتن روی یک خط مستقیم هست ، مورچه روی یک خط روشن حرکت میکنه، وارد یک سیاهی میشه و دوباره وارد روشنایی میشه ، اینجا میشد فهمید که مورچه خود یوسف هست و یوسف در نقش خدا داره مشاهده میکنه که یوسف در روشنایی هست ، به تاریکی فرو میره و دوباره در آخر وارد روشنایی میشه&lt;br /&gt;یوسف به ایران بر میگرده ، در فرودگاه برای اولین بار خیل عظیمی از آدمها رو میبینه که به استقبالش اومدن ، در بین اون چهره ها به دنبال زنش میگرده ، به دنبال همون فرشته ایی که ازش دم میزد ، اما نمیتونه زنش رو تشخیص بده و روی چهره یک زن زیبا که اسمش پری هست و دختر داییش هست زوم میکنه و خیره میشه ، همینجا اولین لغزش یوسف نشون داده میشه ، لغزشی بین زیبایی درون و بیرون ، یوسف از زیبایی درون به زیبایی بیرون رو آورده و داره به نوعی راه رو گم میکنه ، در بین تمام اون چهره ها فقط چهره مادرش رو تشخیص میده و اشک میریزه&lt;br /&gt;یوسف تمام راه بین فرودگاه تا خونه داییش رو به پری خیره میشه و افسون زیبایی پری میشه ، در صحنه بعد که با خانومش میرن خونه ، نزدیک کوچه از ماشین پیاده میشه و میخواد ببینه میتونه خونه خودش رو پیدا کنه یا نه ، اما یوسف حسابی گم شده و تشخیص براش مشکل شده ، راه رو اشتباه میره و زنش بهش میگه از اونور باید بری ، وارد خونه خودش میشه و پشت دستگاه تایپ میشینه و زنش هم روی تخت ، یوسف به زنش خیره میشه و زنش میگه چرا اینجوری نگاه میکنی؟! یوسف میگه نمیخوای لباستو در بیاری! زنش که انگار تا حالا بدن عریانش رو یوسف ندیده ، به نوعی دچار شرم میشه و لباسش رو محکم دور خودش میپیچه و میگه احساس میکنم سردم هست ، با این حال در صحنه بعد لباسش رو عوض میکنه و آرایش میکنه و به پیش یوسف برمیگرده اما میبینه یوسف خوابیده&lt;br /&gt;یوسف در این مدت که از فیلم میگذره ، بیخیال درس و دانشگاه میشه ، بیخیال اون عرفان میشه و حسابی مثل ادمای دیگه میشه ، چپ و راست به دنبال پری میگرده و به همسرش دیگه توجهی نمیکنه و حتی از دیدن ساختمان نگهداری کورها و مدرسه و دیدن کورها هم حالش بهم میخوره و میترسه و فراری میشه از اونجا&lt;br /&gt;در جایی از فیلم شاهد یک دزدی هست اما هیچی نمیگه و سکوت میکنه و خلاصه حسابی بینا میشه!!!&lt;br /&gt;زنش ترکش میکنه ، مادرش ترکش میکنه و تنهای تنها میشه ، یه روز همه نوشته هایی که با خط بریل نوشته رو پرت میکنه تو حیاط و آتیش میزنه و اون کتاب مثنوی معنوی رو هم پرت میکنه که میافته تو حوض وسط حیاط ....بعد که آتش زدن همه اونا تموم میشه ، میبینه چند تا نامه داره که یکیش از طرف مرتضی هست ، مرتضی براش نوشته آقا یوسف من کور شدم ، وارد یه دنیای دیگه شدم ، دنیایی که نکته های جدید برای من داره ، بیا تا من از ندیده ها برات بگم و تو از دیده ها ، راستی تو دنیا رو چطور دیدی؟! ، چشمهات از دیدنیها پر شد ، اینم عکسی که در فرانسه کنار بید مجنون گرفته بودیم ، راستی چند وقته به بید مجنونت سر نزدی؟!&lt;br /&gt;همینجور که یوسف عکس رو نگاه میکنه یکدفعه چشمهاش تار میشه و دوباره کور میشه ، یوسف سرگردان و عصیان زده و ناراحت شروع میکنه در خیابونها به راه رفتن و راه رفتن ، تا اینکه شب به خونه اش بر میگرده و با قیافه ای گل آلود و زخمی سرش رو زمین میزاه و اینقدر گریه میکنه تا به خواب میره ، سحر از خواب بیدار میشه ، یادش میاد تنها خط بریلی که میتونه بخونه و تنها نوشته ای که داره همون هست که توی مثنوی معنوی گذاشته و اونم توی حوض انداخته ، کورمال کورمال تو اب به دنبال کتاب میگرده و اون رو در میاره و نوشته رو پیدا میکنه ، دستش رو میزاره رو نوشته و میخونه ، خدایا میخوام باهات حرف بزنم ، دستهای یوسف حسابی میلرزه ، دستش رو میکشه عقب ، دوباره با ترس و لرز دستش رو میزاره رو کاغذ و ادامه میده ، خدایا فرصت زندگی دوباره رو از من نگیر و دستش رو میکشه عقب و صحنه آخر رو نشون میده که همون مورچه وسط فیلم دوباره اینبار روی کاغذ یوسف و در روشنایی ظاهر میشه و به راهش ادامه میده که به نوعی نشون دهنده این هست که یوسف بخشیده شده و دوباره راهش رو پیدا کرده و خدا بهش زندگی دوباره  بخشیده &lt;br /&gt;تنها ایرادی که میشه از فیلم گرفت این هست که موسیقی متن فیلم میتونست بسیار بهتر باشه ، بعضی جاها حس میکردم اگر از کمانچه و سه تار استفاده میشد ، تاثیر بسیار بیشتری روی تماشاچی میزاشت و به قولی حسابی اشکش رو در میاورد&lt;br /&gt;در هر صورت من که حسابی از فیلم فیض بردم و کلی حال کردم ، دست جناب مجیدی و پرستویی درد نکنه به خاطر این شاهکارشون ، هرکی این فیلم رو نبینه یه شاهکار هنری رو از دست داده&lt;br /&gt;حالا بعد از اینکه فیلم تموم شده و منو سعید آمدیم بیرون ، اولش که من میخواستم برم یه طرف دیگه ، سعید گفت حاجی از اینور باید بریم ، حسابی جو گیر شدی ها کور شدی! تو راه که به سمت ماشین میرفتیم  دست سعید رو گرفتم و چشمامو بستم گفتم بزار ببینم چه دنیایی داره کوری ، به سعید گفتم واقعا دنیای ترسناکی هست این دنیای کوری ، یه وقتی میبینی اما مثل کورها به همه چی بی توجهی یه وقتی هم کوری اما بازم مثل کورها یه دنیای شگفت انگیز و روشن درونی داری ، سعید هم گفت حاجی بیخیال باز جو گیر شدی زدی به در فلسفه ، حالا سوار ماشین شدیم و ماشین رو روشن کردم میبینم چراغای ماشین روشن نمیشه ، یکدفعه ضجه زدم که خدا چشمای ماشینم کور شده!!! خدایا روشنایی رو به ما بده و همینجور که اینجا رو میگفتم با کلیدای چراغ ور رفتم و چراغا  روشن شد و من و سعید پکیدیم از خنده &lt;br /&gt;دیشب که دیدم یوسف اون نامه رو اول فیلم نوشت و به نوعی با خدا پیمان بست و گذاشت لای مثنوی معنوی و بعدم یادش رفت که اصلا چه پیمانهایی بسته یاد خودم افتادم ، اخه حاجی هم سر جریان معافیش نذر کرد که اگه معاف بشه اولین جایی که بره سر قبر حافظ هست ، حالا اصلا یادش رفته و حافظ رو فرستاده قاطی باقالیا ، با این تفاصیل با خودم گفتم امروز و فرداست که میبینی حافظ با چهارتا مامور اومده که دستبند بزنه و مارو ببرتمون سر پل ذهاب که خدمت کنیم lllooolll  &lt;br /&gt;این شعر هم آخر فیلم یادم اومد که فکر کنم از مولانا باشه&lt;br /&gt;خداوندا خارم کن اما مردم آزارم نکن&lt;br /&gt;خداوندا اگر کاشتن اسیر داشتنم میکند ندارم کن&lt;br /&gt;خداوندا اگر رنج و درد بیماران لحظه ای از دلم بیرون رفت&lt;br /&gt;سخت و بی ترحم بیمارم کن&lt;br /&gt;اگر به لحظه غفلتی در افتادم&lt;br /&gt;پیش از سقوط هشیارم کن&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-112513336155842498?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/112513336155842498/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=112513336155842498' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/112513336155842498'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/112513336155842498'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2005/08/blog-post_27.html' title='بید مجنون'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-112395179871071447</id><published>2005-08-13T09:48:00.000-07:00</published><updated>2005-08-13T09:49:58.716-07:00</updated><title type='text'>وقتی که قرها میریزد!</title><content type='html'>مدتها بود که فکر میکردیم  دچار غم باد هستیم اما زهی خیال باطل که  دچار قر گرفتگی مزمن کمر بودیم و نمیفهمیدم ، تا اینکه شب جمعه به لطف دختر خاله و پسر خاله زیبا رویمان این قر را خالی کردیم و از شر این بار عظیم راحت شدیم ، شب جمعه مراسم بله برون این دو مهربان بود و به همین مناسبت یک مهمانی گرفته بودند توپ ! &lt;br /&gt;سر شب ساعت 7 برفتم به فرودگاه دنبال آرش و از آنجا بیامدیم به کلبه درویشیمان و کمی دوپینگ معنوی کردیم و باقی دوپینگ ر بگذاشتیم برای  مجلس و برای همین با خمره ای بر دوش و پیاله ای در دست راهی شدیم ، آنجا که رسیدیم ، دیدم حاج مسعود چاخان گفت : الا ای ایها الحاجی  ادر کاسا و ناولها که لب تشنه اند یاران ، ما هم خمره را درآوردیم و در زیر عبای حاج مسعود بگذاشتیم و او را به سمت اتاق هل دادیم و خود با حرکات ناموزون به دل مجلس هجوم برده و حواسها رو به سمت خویش جلب نمودیم ، سپس تا میخواستیم جلوس کنیم ما را بلند میکردند که حاجی بلرزون ، حاجی برقصون ، تا اینکه  آخر شب پس از صرف شام  با شکمی پر و سری منگ در گوشه ای کنج عزلت گزیده بودیم که حاج امید این نو داماد ، دست به گریبان ما انداخت که حاجی ، جواتی را بترکان ! مشهدی گویان میگفتم مو بلت نیستم ، موره بلند نکنن و از آن سو حاج امید ما را همینگونه کشان کشان به مسلخ می برد و آنگاه که فهمیدم کار از کار گذشته ، نعره ای زدیم که موره ول کنن ! و آنگاه  دست به سر و دست به کمر به میدان رقص هجوم برده ، جمیع رقاصان را از معرکه به دور کرده و پس از پایان صدای ساز و دهل و نشستن گرد و خاکی که بلند کرده بودیم ، مشاهده نمودیم جمیع مهمانان دست بر دل گرفته و اشک از چشمانشان سرازیر شده  و  برای ما سوت بلبلی میزنند و میگویند حاجی دوست داریم ، حاجی دوست داریم و بدین سان شبی پر از خاطره و خوشی برایمان به جای گذاشتند &lt;br /&gt;جای تمام دوستان و بستگان خالی ، خوشی عظیمی از دستشان در رفت &lt;br /&gt;باشد تا در آینده  تمامی دوستان و یاران قرها را خالی کنند و بدنها را بلرزانند&lt;br /&gt;خداوند این برادر آرش عزیز را هم از ما نگیرد که هر وقت او با ماست قهقه های ما قطع نمی شود&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-112395179871071447?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/112395179871071447/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=112395179871071447' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/112395179871071447'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/112395179871071447'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2005/08/blog-post_13.html' title='وقتی که قرها میریزد!'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-112331935894414576</id><published>2005-08-06T01:59:00.000-07:00</published><updated>2005-08-06T11:31:59.850-07:00</updated><title type='text'>انقلاب فرهنگی!</title><content type='html'>همزمان با آغاز شدن دوره ریاست جمهوری جناب آقای احمدی نژاد یا به قول ابراهیم نبوی آقای الف نون ، بنده هم تصمیم گرفتم در خودم و در اینجا به کمک برادر &lt;a href="http://eehum.com"&gt;کامیار&lt;/a&gt; که همیشه مزاحمشیم ، دست به یک سری انقلابات فرهنگی بزنم که نتایجش رو هم اکنون مشاهده میکنید و این انقلاب فرهنگی شهر سوخته ای هم به دو تحول عمده ختم میشه :1- حذف لینکدونی 2- حذف سیستم نظرخواهی&lt;br /&gt;حذف لینکدونی: با توجه به اینکه خیلی از این وبلاگهایی که در این لینکدونی هستند ، شناخته شده و مشهورند ، بودن یا نبودن لینکشون در این کنار  نه چیزی به شهرتشون اضافه میکنه و نه کم میکنه و نه به ارزش مطالب اونها اضافه میکنه و نه چیزی ازشون کم میکنه ، خیلی های دیگه هم که شناخته شده و مشهور نیستند و شناخته هم نخواهند شد و صرفا بر اساس سلیقه من این گوشه جا خوش کردن ، بنابر این اگر این لینکدونی مرجعی برای من هست ، فکر میکنم دیگه بهش نیازی ندارم چون اون وبلاگهایی رو که میخونم و از خوندنشون لذت میبرم در حافظه من ثبت شده و هر وقت حضور داشته باشم بهشون سر میزنم ، اونهایی رو هم که نمیخونم مسلما دیگه به آدرسشون هم احتیاجی ندارم ، اگر هم که این اینکدونی مرجعی برای شما محسوب میشه ، فکر میکنم مجموعه کامل و مناسبی نباشه چون لینکدونی های بسیار پربار تر و بهتری در اینترنت موجود هست که پیدا کردنش هم چندان سخت نیست ، فقط چند تا کلیک ناقابل تمام زحمتش هست ، پس بر اساس این حرفهایی که زدم لینکدونی حذف میشه و هرکسی هم که دوست داشت میتونه لینک من رو از تو وبلاگش حذف کنه  و بنده هم سر سوزنی از این کار ناراحت نخواهم شد که هیچ ، کلی هم براش دعا میکنم ( مخصوصا دوستانی که هنوز آدرس پرشین بلاگ من رو در لینکدونیشون دارن!)&lt;br /&gt;حذف سیستم نظر خواهی : در کل کسانی که وبلاگ میخونن به دو دسته تقسیم میشن، یا خودشون وبلاگ دارن یا ندارن ! اونهایی که وبلاگ یا سایت ندارن ، معمولا میان مطالبت رو میخونن ، استفاده مورد نظر رو از مطالبت میکنن و بعد هم گریان یا خندان سرشون رو میندازن پایین و میرن و هیچ نظری هم در قسمت نظر خواهی نمیگذارند که البته این افراد به نظرم مطالب رو موشکافانه تر و دقیق تر میخونن ، اونهایی هم که وبلاگ دارن  ، اکثرا برای مشتری جمع کردن برای مطالب خودشون میان یه نظری میدن یا اینکه بعضا و تک و توک ، مثل گروه اول از مطالبت استفاده میکنن  و برای قدر دانی یک نظری هم از خودشون در میکنن!&lt;br /&gt;خیلی وقت هست که دارم روی مضمون این مطالبی که در نظر خواهی ها عنوان میشه و عنوان میکنم فکر میکنم و در نتیجه تونستم نظرات رو به سه بخش تقسیم کنم &lt;br /&gt;الف : کامنتها یا نظرات تعریفی ، تشویقی : در این قبیل نظرات با توجه به لذتی که مخاطب یا خواننده از نوشته  برده و مضمون مطالب  در راستای تفکرش  بوده  ، از شخص نویسنده تعریف یا تمجید میشه ، برای مثال به این کامنتها توجه کنید : 1- خیلی باحال بود ، دستت طلا ، فکرت بلا ! 2- ترکیدم از خنده ، دمت گرم شیپورچی ! 3- تو فوق العاده مینویسی شاهکار قرن 21 ، قلمت همیشه روان 4- خیلی زیبا بود ، اشکم در آمد 5 – خیلی میفهمی ، تو خدایی به مولا! و .....&lt;br /&gt;خوندن این نظرات باعث میشه جیگرت حال بیاد ، خیال میکنی خر مهمی هستی و به نوعی حس خودخواهی آدم رو ارضا میکنه ، در کوتاه مدت باعث افزایش اعتماد به نفس و خلق آثار بهتر از طرف نویسنده  و در دراز مدت باعث اضمحلال فکری نویسنده و وابسته شدن به این قبیل نظرات و فلج شدن قلم و فکر پویای نویسنده خواهد شد &lt;br /&gt;&lt;br /&gt; ب- کامنتها یا نظرات انتقادی یا توهین آمیز: در این قبیل نظرات ، خواننده یا مخاطب ، تو یا مطلبت رو  مستقیما هدف میگیره و روی مخت تک چرخ میزنه که بعضی اوقات این انتقاد میتونه سازنده و تغییر دهنده هم باشه ، برای مثال به این نظرات توجه کنید :  1- بزغاله کوهی از تو بیشتر میفهمه 2- برو چهار تا کتاب بخون بعد بیا زر زر کن 3- این حرف تو درست نیست چون از لحاظ روان شناسی بالینی وقتی پشم گوسفند فر بخوره باید گلت بشه نه اینکه چیده بشه ، پس من با تو مخالفم و طرفدار گلت کردن حرارتی هستم ! 4 – لامصب چرا اینقدر طولانی مینویسی ، چشمام در گرفت و......&lt;br /&gt;خوندن این نظرات باعث ناراحتی و ضد حال خوردن نویسنده میشه و در دراز مدت باعث ترسانده شدن نویسنده از نوشتن میشه و مثل حالت اول قلم و فکر نویسنده به بند کشیده میشود&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ج- کامنت ها و نظرات همینجوری : در این قبیل نظرات ، شیوه کار به این شکل هست که مخاطب یا خواننده پس از خوندن تمام یا قسمتی از مطلب ، در همون راستا یا در غیر همون راستا صرفا یه نظری میده که داده باشه ! برای مثال ما میاییم مینویسیم : کوههای سبلان وقتی پوشیده از برفند خیلی زیبا و شکوهمندند و پارسال که من آنجا را دیدم از عظمتش گرخیدم ! &lt;br /&gt;و اما نظراتی که در این بخش داده میشه : 1 – لامصب برفش خیلی یخه ! 2- من هر وقت با مامی اینا میرم اونجا یاد کوههای آلپ می افتم 3- اتفاقا پارسال منم اونجا بودم ، منو ندیدی ، آخه من رو برفا لیز خوردم گوله شدم افتادم تو حوض نقاشی ! 4- تا وقتی این آخوندای پدرسگ سر کارن وضعیت این کوهها همین شکلی باقی خواهد ماند!  و.....&lt;br /&gt;خوندن این نظرات هم که معلوم هست با آدم چیکار میکنه ، یا باعث میشه از ته دل به جفنگیات طرف بخندی یا باعث میشه  به شدت از نوشتن پشیمان بشی  که خود من هم معمولا در وبلاگ دوستان از همین نوع نظرات جفنگ استفاده میکنم&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;پس با توجه به مطالب گفته شده ، تصمیم گرفتم که فعلا سیستم نظر خواهی ها رو حذف کنم که شاید از نظر بعضی ها این کار به نوعی تبدیل شدن به متکلم الوحده شدن و ایجاد دیکتاتوری عقیدتی هست که بنده با این نظر مخالفم ، چون اولا اینجا رو یک حوزه عمومی و جمعی نمیدونم و اینجا رو کاملا مثل خونه و اتاقم یک حوزه شخصی قلمداد میکنم که صرفا در برگیرنده نظرات و افکار من در حوزه اجتماعی و شخصی خودم هست و هرکسی با ورود به حریم شخصی من و مهمان شدن در اینجا و با توجه به سلیقه اش میتونه از مطالب استفاده کنه یا نکنه ! &lt;br /&gt;دوما حذف سیستم نظر خواهی به معنای قطع ارتباط با مخاطب و خفه کردن صدای مخالف نیست  چون ایمیل من موجود هست و بنده هم شرافتمندانه به هر انتقادی که به نوع تفکر یا سبک نگارش من بشه پاسخ خواهم داد که با توجه به چیزی که من میبینم تعداد چنین افراد شجاعی هم از تعداد انگشتان یک دست کمتر هست&lt;br /&gt; سوما اگر هم این حرکت خودخواهانه باشه من این نوع خودخواهی  رو به خودخواهی احمقانه نوع اول که باعث به ابتذال کشیده شدن نویسنده میشه ترجیح میدم  ،  پس نظرات قسمت الف به قسمت ب درررر، نظرات قسمت سوم هم به صفرش ده بر یک!&lt;br /&gt;----------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;پانوشت 1: چه بسا دریاهای آزادی که اسیر رودند و چشم انتظار آسمان و غرق در دلشوره  از خشکی جان و چه خوشا دریاچه هایی کوچک و محصور ، در قله هایی بلند ، که  آزادند از آسمان و زمین و روشن دل از صفای درون&lt;br /&gt;فردریش نیچه&lt;br /&gt;----------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;پانوشت 2 :شقايق گلم خوش اومدی ،  اين مدت بدون حضور گرم  تو خيلی سخت گذشت:*&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-112331935894414576?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/112331935894414576/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=112331935894414576' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/112331935894414576'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/112331935894414576'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2005/08/blog-post_06.html' title='انقلاب فرهنگی!'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-112299111499256854</id><published>2005-08-02T06:55:00.000-07:00</published><updated>2005-08-02T06:58:34.996-07:00</updated><title type='text'>روزگار تلخ</title><content type='html'>دیشب سخنرانی خاتمی رو از شبکه یک پخش میکرد ، مثل همیشه با صلابت و گیرا و زیبا صحبت میکرد ، لامصب مهره مار داره ، وقتی حرف میزنه آدم مجذوبش میشه ، دیشب  همه حرفهاش رو گفت و هیچ کسی رو هم از کنایه بی نصیب نگذاشت ، از رهبر بگیر تا گنجی!&lt;br /&gt;به خودش انتقاد کرد که آدم کمرویی هست و همیشه به اصرار دوستان در رودربایستی قرار میگیرد که با تشویق حاضران در سالن همراه بود &lt;br /&gt;گفت کسی که دولت در دستش هست ، کارش سخت تر و دشوار تر از یک نظریه پرداز هست که در یک اتاق یا حجره نشسته و نظریه میدهد( منظورش با گنجی و امثالهم بود) کسی که دولت را در اختیار دارد باید به هزار مسئله ریز و درشت دیگر هم بپردازد ، دغدغه او صرفا بخش خاصی نیست ، او باید به فرهنگ و صنعت و... هم بپردازد &lt;br /&gt;از حق نگذریم دولت ۸ ساله خاتمی ، هرچند که بسیاری از نیازهای آزادیخواهانه ما رو بر آورده نکرد و در مقابل بدنه اصلی حکومت کوتاه آمد و سنگرهایی رو که فتح کردیم ، یکی یکی به اونها پس داد اما گامهای بزرگ و خوبی در جهت شکوفا کردن کشور انجام داد که نتایج این کارهای زیر بنایی سالها بعد مشخص خواهد شد &lt;br /&gt;تجربه اصلاحات تجربه خوبی بود که تجربه کردنش بسیار برای رشد ما فایده داشت ، اینگونه هم نبود که بی فایده باشد .&lt;br /&gt;من یکی اگر به عقب بر میگشتم ، اگرچه با بسیاری از نظریه های خاتمی با فهم امروزم مشکل دارم ، باز هم خاتمی را رئیس جمهور خودم انتخاب میکردم و پشیمان نبودم ، همینطور که الان نیستم ، انتخاب گذشته ما بهترین و درست ترین انتخاب موجود بود و شوق تازه ای داشتیم برای پیمودن راهی تازه که متاسفانه به بن بست ختم شد و پیمودن این راه بن بست به گمانم بسیار ضروری و پر فایده بود &lt;br /&gt;دیشب دلم میخواست سخنرانی خاتمی ، این مرد دوست داشتنی، مثل سریال اشین ، چند سالی طول بکشه، خاتمی رفت ، گنجی رو به اغماست و در این تنهایی ، فردا ، روزگار تلخ تری برایمان آغاز خواهد شد....... &lt;br /&gt;-------------------------------------------------&lt;br /&gt;پانوشت : دیشب سنگین و کرخت و تلخ بودم و امروز خبردار شدم که دیشب یکی از دوستانم رو از دست دادم ، مثل اینکه دیروز در مرگ متولد شد....تولدش مبارک&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-112299111499256854?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/112299111499256854/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=112299111499256854' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/112299111499256854'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/112299111499256854'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2005/08/blog-post_112299111499256854.html' title='روزگار تلخ'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-112296906569376271</id><published>2005-08-02T00:46:00.000-07:00</published><updated>2005-08-02T00:51:05.693-07:00</updated><title type='text'>روزي مثل هر روز!</title><content type='html'>روز خوبي نيست ، روزي كه پا به زمين ميگذاري ، حتي اگر بهارت از وسط تابستان شروع شده باشد و ميوه ها هم رسيده باشند!&lt;br /&gt;روز تولد ، روزي است مثل روزهاي ديگر ، با خنده هاي زوركي و خوشحالي هاي نمايشي ،هياهوي بسيار است براي هيچ!....روزي است مثل روزهاي ديگر&lt;br /&gt;-----------------------------------------------------------&lt;br /&gt;پانوشت :تلخم امروز ، مثل كون خيار نمك خورده! و اين تلخي هنوز هم با قند شيرين نميشود...&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-112296906569376271?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/112296906569376271/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=112296906569376271' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/112296906569376271'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/112296906569376271'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2005/08/blog-post_02.html' title='روزي مثل هر روز!'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-112254053784681401</id><published>2005-07-28T01:47:00.000-07:00</published><updated>2005-07-28T01:48:57.850-07:00</updated><title type='text'>تلخی با قند شیرین نمیشه ، شبو باید بی چراغ روشن کرد!</title><content type='html'>1-دیشب برای صدمین بار فیلم مادر رو پخش کرد و انصافا اگر هزار بار دیگه هم این فیلم رو پخش کنن ، ارزش دیدن داره .&lt;br /&gt; مرحوم علی حاتمی به نظرم واقعا یه هنرمند نابغه و پر احساس بود که تونست همچین شاهکاری درست کنه ، بدجوری بهش حسودیم میشه&lt;br /&gt;بعد از هزار بار دیدن فیلم هنوز میشه دوباره با دیدنش خندید ، گریه کرد و از دیالوگهای زیبا و پلان های زیباترش لذت برد .&lt;br /&gt;یکی از بهترین قسمتهایی که من خیلی از دیدنش  لذت بردم ، اونجایی هست که اکبر عبدی که در نقش پسر خل و چل مادر بازی میکنه ، لیوان چایی اش رو پر از قند میکنه  و سر میکشه و میگه تلخه و امین تارخ که نقش پسر عاقل و عارف مادر رو بازی میکنه در جوابش میگه : تلخی با قند شیرین نمیشه ، شبو باید بی چراغ روشن کرد! &lt;br /&gt;&lt;br /&gt;2- هشت مارس اسلامی بر تمامی زنان و مادران مبارک باد&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;3-امام خمینی عزیز خودت میدونی چقدر دوستت دارم و دل کندن از تو چقدر سخته ،  مخصوصا وقتی که تمثال مبارکت رو هزاری و دوهزاری و پونصدی نقش بسته ،  واقعا دل کندن از تو اشک به چشم آدم میاره ،  خدا نگذره از کسانی که بین من و تو جدایی میندازن!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-112254053784681401?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/112254053784681401/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=112254053784681401' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/112254053784681401'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/112254053784681401'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2005/07/blog-post_112254053784681401.html' title='تلخی با قند شیرین نمیشه ، شبو باید بی چراغ روشن کرد!'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-112229644144177546</id><published>2005-07-25T05:30:00.001-07:00</published><updated>2005-07-25T06:22:17.420-07:00</updated><title type='text'>يه مامان دارم شاه نداره....در معرفت تا نداره...</title><content type='html'>آقا ما از دار دنيا يه &lt;a href="http://21mehr.com"&gt;مامان شهلا&lt;/a&gt;  داريم كه مارو به پسر خوندگي قبول كرده ، تو غم و شادي و گرفتاري و هر چيزي به ياد اين پسرش هست ، مريضيم بهمون زنگ ميزنه  احوالمونو ميپرسه، ناراحتيم بهمون زنگ ميزنه دلداريمون ميده ، خوشحاليم زنگ ميزنه بهمون شاباش ميگه ، خلاصه كه اين معرفتش منو تركونده&lt;br /&gt;در تازه ترين اقدام محير العقول ، جلو جلو به مناسبت تولدمون يه mp3 player فرستاده هلوووووو&lt;br /&gt;نميدونم از كجا فهميد كه من بدجوري به اين رقم وسيله احتياج دارم برداشته برام فرستاده ، آخه ضبط ماشينمونو دزد برده و حاجي مجبور بود تو ماشين سوت بزنه و با صداي نكره اش  بخونه و جماعتي رو كر كنه &lt;br /&gt;البته همون  جماعت حالا  روزي صدبار بهش فحش ميدن و سرش داد ميكشن كه اوهويييي حاجييي اون لامصبو از گوشت بردار ، داريم باهات حرف ميزنيم&lt;br /&gt;مامان جان يه سفارشي هم بكن اين  موج پيشرو از ما حمايت بكنه ، به مهندس سعيدي بگو كه اين حاجي خودش بچگي ها بم بوده  موقع زلزله هم دو تا از بچه هاش رو زير آوار از دست داده يه جوري كميته امدادي هواشو داشته باشين!&lt;br /&gt;يك صحبتي هم در همين جا با برادر مرتضوي داشتم ، آقا بخدا من بچه خوبيم ، اينا ميخوان حاجي رو گول بزنن و ازش سو استفاده بكنن ، برادر ، اين مامان شهلا يه دستگاهي براش فرستاده كه در زمره دستگاهاي شنود محسوب ميشه ، به خدا ما جاسوس نيستيم آقا ،آدرس بدين ما خودمونو با اون وسيله جاسوسي تحويلتون ميديم كه باور كنيد ما ذوب در ولايتيم!&lt;br /&gt; ------------------------------------------------------&lt;br /&gt;پانوشت:مامان شهلاي گل مرسي و بازم مرسي....كلي شرمنده شديم&lt;br /&gt;مامان جون اگه همه مثل خودت مهربون و با محبت نيستن يه وقت غمگين و ناراحت نشي &lt;br /&gt;تو خود الهه مهري!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-112229644144177546?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/112229644144177546/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=112229644144177546' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/112229644144177546'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/112229644144177546'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2005/07/blog-post_112229644144177546.html' title='يه مامان دارم شاه نداره....در معرفت تا نداره...'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-112204482685084804</id><published>2005-07-22T08:05:00.000-07:00</published><updated>2005-07-22T08:21:04.990-07:00</updated><title type='text'>كمدي الهي!</title><content type='html'>زندگي حاجي في الواقع تمامش كمدي هست، حتي بدترين اتفاقات هم بايد در مسخره ترين و مضحكترين حالتش اتفاق بيافته تا حاجي به بدبختي خودش قهقهه بزنه ، اون جناب دانته هم زندگي من رو ديد ، اسم كتابش رو گذاشت كمدي الهي ، آقا ، خانوم ، كمدي الهي خود منم ، به جان مادرم اين اتفاقات واقعيت داره ، بعضي ها ميگن بابا تو همه چيزت فيلمنامه  هست و خالي ميبندي ، به كي قسم بخورم كه باور كنيد كه اين اتفاقات همش اتفاق افتاده و ميافته و حالا حالا ها خواهد افتاد&lt;br /&gt;آخرين اتفاقش همين ديشب افتاد ، خداوند قادر و متعال در ديشب كه شب جمعه هم بود! هرچه در دنيا راست كرده بود! بر بنده حقير نازل فرمود اون هم به زيباترين شكل ممكن ، ديشب ، ببخشيد كله سحر در حالي از زور خنده در رختخواب قلت ميزدم به خواب رفتم و اما چي شد كه اينجوري شد....&lt;br /&gt;ديروز عصر با حاج اصلان قرار گذاشتم كه برم ببينمش ، ميخواستم برم كه حاج امير زنگ زد ، گفت حاجي من يه جايي كار دارم ، وسيله هم ندارم ، ميشه با هم بريم ، ما هم كه در طبق اخلاص! &lt;br /&gt; در يك هواي باروني رفتم دنبال امير و راهي مسير مورد نظر شديم ، در دوراهي من به امير گفتم از اونور بريم ، امير گفت نه از اينور برو ، اونور ،اينور ...خلاصه باز هم ما در طبق اخلاص ! رفتيم در مسيري كه حاج امير انتخاب كرد، همين جور كه ميرفتيم اين حاج امير ما كه اين روزها شديدا دپرس هست و سابقه خودكشي داره به شوخي يك پيشنهاد هولناك به من كرد ، گفت حاجي پايي يه خودكشي دسته جمعي راه بندازيم؟! ما هم باز در طبق اخلاص ! گفتم تو كه پايي منم كه كفشم ، فقط شيوه اش رو مشخص كن ، گفت حاجي چه فرقي ميكنه ، هدف وسيله رو توجيه ميكنه ! تيغ بندازيم رو سرخرگ!  گفتم نه امير جان ، من حوصله جون كندن و درد كشيدن ندارم ، در ضمن حوصله كثيف كاري هم ندارم  ، دل نازك و حساس هم كه هستم ، خون ببينم غش ميكنم!  همينطور ديوانه وار مشغول چانه زني بوديم كه رسيديم به ترافيك و ماشين رو نگه داشتيم ، گفتم حاج امير ما كه ميخواييم بريم ، بيا چند نفر ديگه رو هم با خودمون ببريم ، بيا استشهاديش كنيم ، نارنجك ببنديم بريم زيرشون!&lt;br /&gt;هنوز حرفم تموم نشده بود كه يكدفعه بومب!سرم خورد تو شيشه!  از ماشين پياده شدم و ديدم عقب ماشين صاف شده و به حال هاچ بك در آمده و غافل از اين بودم كه عقب خودمم هم هاچ بك خواهد شد!&lt;br /&gt;حالا من پياده شدم و نيشم تا بناگوش باز شده و ميبينم طرف مقابل هم كه يكي همسن و سالهاي خودمون بود پياده شده و دست و پاش ميلرزه ، هنوز به سلام و عليك نرسيده بوديم كه ديدم يك پرايد با سرعت داره به ما نزديك ميشه و تا ما رو ديد زد رو ترمز ، ترمز همانا و ليز خورد همانا ، ماشين قشنگ 180 درجه چرخيد و البته خوشبختانه به ما اصابت نكرد ، سريع ماشينها رو زديم كنار كه راه بندون نشه و رفتيم سراغ افسري كه همون نزديكي بود ، از اونجايي كه افسران ما از نبوغ زيادي بهره مند هستن ، افسر محترم هيچ چيزي در مورد كروكي و اين مسائل نگفت و فقط گفت بريد مشكل رو بين خودتون حل كنيد ، منم كارت ماشين طرف مقابل رو گرفتم و گفتم شب زنگ بزن كه ببينيم بايد چكار كنيم ، رفتيم كار برادر امير رو انجام داديم و داروهايي كه ميخواست بخره رو خريديم و به منزل بازگشتيم&lt;br /&gt;سلماني سر كوچه كه در امور تصادفات بسيار وارد هست نگاهي به ماشين كرد و گفت حاجي خرجش بسي سنگين خواهد افتاد  ، منم زنگ زدم به طرف مقابل و گفتم جناب خرجش بسي سنگين برايتان تمام خواهد شد ، گفت آقا بيا بريم سر صحنه و صحنه سازي كنيم و زنگ بزنيم مامور بياد كروكي بكشه كه بتونيم از بيمه استفاده كنيم ، ما كماكان در طبق اخلاص! زنگ زديم به پسرخاله مسعود ( معروف به مسعود چاخان) و با او راهي شديم ، صحنه سازي كرديم و زنگ زديم به آقا پليسه ، همان كه شبها كه ما ميخوابيم بيداره...آمد كروكي كشيد و گفت براي تحويل كروكي ساعت 1 شب بياييد پليس راه....&lt;br /&gt;ساعت 1 شب شد و رفتيم پليس راه ، اونجا كه رسيديم ، ديدم شونصد نفر ديگه هم براي تحويل گرفتن كروكي تشريف دارن ، فكرش رو بكنيد اگر صد و يك نفر در صف بودن ، حاجي نفر صدم بود! ساعت 3 شب جناب سرهنگ تشريف آورد و مشغول تحويل دادن كروكي ها شد ، ساعت 4 و نيم شد و ما هنوز تو صف بوديم كه اين بنده خدايي كه زده بود مارو له كرده بود برداشت گفت: اين چه مملكتي هست ، اين چه زندگي هست ، تمام عمرمون به صف گذشت ، صف شير ، صف نون ، صف گوشت ، صف كوفت ،....حالا هم صف تصادف ! گفتم اينكه چيزي نيست ، به قيافه من وتو هم ميخوره كه جهنمي باشيم ، احتمالا اون دنيا هم بايد تو صف قيف وايستيم!&lt;br /&gt;ساعت به پنج صبح نزديك شد و نوبت ما شد ، اما ديديم بلافاصله جناب سرهنگ بلند شد و گفت الان فوريتي بايد سر يك صحنه تصادف حاضر بشم و رفت! بهش گفتيم جناب سرهنگ جان مادرت بيا كار مارو انجام بده بعد برو ، از نماز صبح كه مارو انداختي ، از نماز جمعه هم ميندازي! اما به گوشش نرفت كه نرفت...رفت كه رفت.....مثل اسب سفيدي تو غبارا گم شد!....احساس غريبي داشتيم ، حسي مثل اينكه نشادر به ماتحتمان ماليده اند! با خودم گفتم  لب دريا ميريم بايد با آفتابه بريم ، اونجا هم نگاه ميكني ميبيني آفتابه سوراخه! به مسعود گفتم ، مثل اينكه اين مملكت فقط مامور اطلاعاتش زياد هست و خدماتشون زيادتر!&lt;br /&gt; رفتيم تو ماشينامون نشستيم كه حس كردم حاجي رو درد عظيمي در قسمت ثمانه ببخشيد مثانه اش فرا گرفته ! هيچ جايي هم پيدا نميشد كه اين درد عظيم بشري رو خالي كرد ، به ناچار درب ماشين رو باز كردم و حاجي كوچيكه رو بيرون آوردم و  ديوار پاسگاه رو نشانه گرفتم  و مشغول آب بندي سيمانش شدم ، كارم كه تموم شد به مسعود گفتم ، خوب شد كمي از عقده هامونم خالي شد ! گفت اگه ميخواي حسابي عقده هات خالي بشه پي پي كن! بعد هم پي پي ها رو پرتاب كن رو بنزهاشون كه اينجا پارك شده كه تا صد سال نتونن سوار بشن و نتونن پاك كنن ، گفتم حاجي مگه پي پي هاي من بتن هست كه نشه پاك بشه!...خلاصه سر صبحي خواب و گرسنگي و تشنگي زده بود به سرمون و مشغول جفنگ گويي بوديم كه جناب سرهنگ از ماموريت برگشت ، ساعت شده بود پنج و نيم صبح! &lt;br /&gt;خوب فكر ميكنيد ماجرا تمام شد ديگه ، اونم به خوبي و خوشي، اما زهي خيال باطل كه اين تازه شروع ماجرا بود و هست ...&lt;br /&gt;جناب سرهنگ مدارك رو گرفت و مشغول نوشتن شد و ما هم خوشحال كه بلاخره كارمون داره راه ميافته و ميتونيم بريم كپه مرگمون رو بزاريم كه ناگهان جناب سرهنگ رو كاغذ بيمه خيره موند و به اين طرفي كه باهاش تصادف كرده بوديم گفت آقا شما كه بيمه تون تمام شده! آب سردي ريخت بر پيكر همه ما ، من كه ديوانه شدم و قهقه ميزدم ، جالبي قضيه اين بود كه پشت ماشين طرف هم نوشته بود بيمه ابوالفضل ، بهش گفتم حاجي پول هر دوتا بيمه رو ندادي اينم آخر و عاقبتمون، گفتم حالا چيكار كنيم ؟! گفت هيچي ديگه ،پس فردا بريم صاف كاري نقاشي ، خودمون هرچي خسارتت شد ميديم ، منم كه ديدم از قيافه شون ميباره كه ادمهاي درست و خوبي هستن ، هيچ مدركي ازشون نگرفتم و فقط آدرس خونه و شماره تلفنشون رو گرفتم  و با  مسعود برگشتيم خونه ، بالاخره ساعت 6 صبح به رختخواب رفتيم كه بخوابيم و خوابيديم....صبر كنيد...كجا....هنوز قسمت تراژديك ماجرا مونده....&lt;br /&gt;ساعت 12 ظهر مامانم به زور منو از خواب بيدار كرده كه بيا اين آقاهه  كه باهات تصادف كرده امده دم در....رفتم ديدم باباي طرف هست ، گفت حاجي جان! من ديشب به شما هيچ مدركي به شما ندادم و پيش خودم ناراحت شدم و گفتم الان بيام بگم كه ما تا آخرش هستيم! بعدشم شروع كرد به درد دل كردن كه آره من زنم رو سه ماه پيش از دست دادم ،اين پسرمم كه صبح رفت شمال چون اونجا دانشجو هست ، دخترمم كه استثنايي هست و گذاشتمش مدرسه استثنايي ها و خيلي تنها شدم و خلاصه به گريه افتاد! و از زندگي ناله كرد.... با خودم گفتم اي خدا تو هم سر و كار  چه كسايي رو ميندازي به ما ، اين بنده خدا آخه از كجا داره بياره خرج ماشين رو بده ، يه زانتيايي ماكزيمايي بنزي ، اصلا يك كاميون ميفرستادي از رومون رد ميشد كه ميتونستيم حداقل خسارت ماشين رو ازش بگيريم....&lt;br /&gt;خلاصه كه طرف بلند شد رفت و گفت فردا ميام دنبالت كه بريم هرجا شما ميگي ماشين رو بزاريم و درستش كنيم و ما هم مونديم كه به وضع و حالمون بخنديم يا گريه كنيم &lt;br /&gt;با اين اوصاف حالا  فعلا بخنديم ،  موقع گريه مونم ميشه.....&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-112204482685084804?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/112204482685084804/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=112204482685084804' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/112204482685084804'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/112204482685084804'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2005/07/blog-post_22.html' title='كمدي الهي!'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-112132966367874403</id><published>2005-07-14T01:23:00.000-07:00</published><updated>2005-07-14T01:33:44.966-07:00</updated><title type='text'>خاتمي در معراج(قسمت آخر)</title><content type='html'>&lt;img src="  http://satyar.ir/archives/bosee.jpg "/&gt;&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;صحنه آخر: جبرئیل و سید ممد با عبور از تونلی از نور وارد عرش میشوند&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;عرش عبارت از باغ بسیار بزرگی است که رودی از شیر و شراب از آن عبور میکند ، باغ به دوقسمت تقسیم میشود ، در قسمت اول  7  کاخ بزرگ وجود دارد که بزرگترین کاخ متعلق به خداوند است ، یک کاخ متعلق به پیامبران است ،و یک کاخ محل سکونت فرشته هاست  که این دو کاخ  بهم متصلند ،یک کاخ وزارت اطلاعات عرش  است،یک کاخ شورای نگهبان عرش است ، یک کاخ عشرتکده عرش است و یک کاخ موزه عرش و محل نگهداری شگفتیهاست،در نصف دیگر باغ خانه های سازمانی و آپارتمانهای مرتفع برای امامان و امام زاده ها وجود دارد که به صورت خود مختار اداره میشود و حتی خدا هم اجازه ورود به آن را ندارد!  &lt;br /&gt;--------------------------------------------------------------  &lt;br /&gt;(جبرئیل و سید ممد ابتدا  وارد کاخ شگفتیها و موزه عرش می شوند، در راهروی کاخ که وارد میشوند پر از ساعت در طرحها و اندازه های مختلف است ،  سید ممد که از دیدن اینهمه ساعت در حیرت است سر صحبت را با جبرئیل باز میکند)&lt;br /&gt;سید ممد: جبرئیل جان اینجا کجاست که ما را آوردی ؟! ساعت فروشی است؟!&lt;br /&gt;جبرئیل با خنده : نه خیر سید جان ، ما از روی هر انسانی یک ساعت درست کرده ایم و اینجا گذاشته ایم ، این ساعتها نوعی دروغ سنج هستند &lt;br /&gt;سید ممد با تعجب: طرز کارشان چگونه است ؟!&lt;br /&gt;جبرئیل: ببین سید جان به عقربه های ساعتها توجه کن ، هر ساعتی که عقربه اش تند تر میچرخد نشان میدهد که صاحبش خالی بند تر است و هر ساعتی که عقربه اش کند حرکت میکند یعنی صاحبش فردی راستگو است &lt;br /&gt;(سید ممد شروع به گشت و گذار میکند تا ساعت خود را پیدا کند و پس از مدتی خسته و نفس نفس زنان به سمت جبرئیل باز میگرد)&lt;br /&gt;سید ممد : ببخشید جناب جبرئیل ، بنده ساعتم را پیدا نکردم ، در کدام خسمت (قسمت!)تعبیه شده ؟!&lt;br /&gt;جبرئیل در حالی که قهقه میزند : سید جان جسارت نباشد ، عزرائیل ساعت شما را به عنوان پنکه سقفی در اتاقش نصب کرده&lt;br /&gt;سید ممد که از این برخورد ناراحت شده سرش را پایین میاندازد و میگوید : باشد بخندید ، فردا که محمود احمد! خدرت(قدرت!) را در دست بگیرد با ساعتش عرش را به باد خواهد داد &lt;br /&gt;جبرئیل که شرمنده شده : ما که جایمان محکم است ، بیچاره ملت بر باد رفته ایران....اسکارلت اوهارا هم نمیتواند کاری صورت دهد!!&lt;br /&gt;سید ممد: ببخشید من حالم بد است ، میشود از اینجا بیرون برویم و از دیدن باقی این کاخ منصرف شویم&lt;br /&gt;جبرئیل دستش را به دور گردن سید ممد می اندازد و با هم بیرون میروند&lt;br /&gt;جبرئیل: سید جان بیا برویم کاخ عشرتکده ، کمی بگردیم و جیگرت حال بیاید&lt;br /&gt;------------------------------------------------------&lt;br /&gt;(جبرئیل و سید ممد وارد کاخ عشرتکده میشوند ، رئیس عشرتکده که یک بانوی زیباست برای خوش آمد گویی جلو می آید)&lt;br /&gt;بانوی زیبا در حالی که دستش را به سمت سید ممد دراز میکند: سلام ای نگار خاتمی! خوش آمدید&lt;br /&gt;خاتمی به جبرئیل نگاه میکند و میگوید: سلام حاج خانوم، جناب جبرئیل بنده دست نمی دهم، لطفا بگویید شعائر اسلامی را رعایت کنند&lt;br /&gt;جبرئیل با خنده : سید جان مثل اینکه فراموش کردی اینجا عرش است، اینجا همه بر هم محرمند و حلال&lt;br /&gt;(سید ممد که از این صحبت خوشش امده دست بانوی زیبا را میگیرد و یک پنج دقیقه ای مشغول حال و احوال پرسیدن میشود!)&lt;br /&gt;جبرئیل : سید جان اگر ممکن است دست این حاج خانوم را ول کنید که برویم قسمتهای دیگر را هم ببینیم&lt;br /&gt;سید ممد : بله... بله...حتما...اما خوب این حاج خانوم هم با ما بیاید بهتر است، میترسم یک وقت خدایی نکرده راه را گم کنیم!&lt;br /&gt;جبرئیل با خنده : باشد ، برویم...برویم یک چیزی هم میل کنیم که خیلی انرژی از ما به در رفته!&lt;br /&gt;(جبرئیل و سید ممد وارد سالن غذا خوری می شوند، انواع غذاها بر سر میز گذاشته شده و چند بطری از هر مشروبی هم بر سر میز حاضر است)&lt;br /&gt;سید ممد با اوقات تلخی: آقای جبرئیل لطفا بگویید مشروبات را از سر میز جمع کنند وگرنه ما بر سر میز حاضر نمیشویم ، لطفا بگویید شعائر اسلامی را رعایت کنند&lt;br /&gt;جبرئیل: ای بابا، سید جان یک بار که گفتم اینجا عرش است و همه چیز حلال، آنجا که این برنامه ها را در میاوردی فرانسه و ایتالیا بود نه عرش الهی!&lt;br /&gt;( سید ممد و بانوی زیبا و جبرئیل بر سر میز مینشینند و مشغول خوردن میشوند)&lt;br /&gt;سید ممد به بانوی زیبا: ببخشید اگر میشود یکم دیگر از آن لیکور آلبالو برای ما بریزید ، مزه اش خیلی جانانه بود! &lt;br /&gt;جبرئیل : سید جان فکر میکنم برای بار اول کافی باشد ، بیایید برویم که باید به جاهای دیگر هم سر بزنیم&lt;br /&gt;---------------------------------------------------------&lt;br /&gt;(سید ممد به سختی از میز غذا و بانوی زیبا دل میکند و با جبرئیل راهی کاخ وزارت اطلاعات عرش میشوند)&lt;br /&gt;رئیس وزارت اطلاعات عرش سعید امامی است که در ابتدای درب به پیشواز می آید: سلام بر سید ممد خودمان&lt;br /&gt;سید ممد با دیدن سعید ، پشت سر جبرئیل پناه میگیرد و میگوید: سلام سعید آقا ، حالتان خوب است &lt;br /&gt;سعید: متشکرم ، خوبم از لطف شما، فقط یکم پرزهای معده و زبانم از بین رفته که آن هم خوب میشود، دیگر ملالی نیست جز دوری شما!&lt;br /&gt;سید ممد اهسته سرش را به گوش جبرئیل نزدیک میکند و میگوید: جبرئیل جان، من یخورده موهای بدنم سیخ شده! اینجا یکم احساس سرما میکنم ، اگر میشود اینجا را بیخیال شویم &lt;br /&gt;جبرئیل: هر طور میل شماست ، برویم&lt;br /&gt;سعید امامی با خنده ای شیطنت آمیز: کجا سید، تشریف داشتید یک چایی دیگر برایتان پوست میکندیم!&lt;br /&gt;سید ممد: مزید امتنانتان ، برویم که باید به جاهای دیگر هم سر بزنیم&lt;br /&gt;(جبرئیل و سید ممد به سمت کاخ پیامبران و فرشتگان حرکت میکنند و در بین راه با هم مشغول صحبت میشوند)&lt;br /&gt;سید ممد: بهتر نبود اول میرفتیم به کاخ شورای نگهبان عرش&lt;br /&gt;جبرئیل: نه فدایت شوم، آنها با تو خوب نیستند ،اصلا تورا انجا نمیبرم،میترسم صدمه ای بر تو وارد کنند ،نشان به این نشان که برای کاندیداتوری  ریاست سازمان ملل متحد ، تو را رد صلاحیت کردند ، شانس آوردی که خداوند به حمایت از تو حکم حکومتی صادر کرد ، وگرنه الان اینجا نبودی...&lt;br /&gt;سید ممد با حیرت :عجبا.....چقدر اینجا شبیه آن پایین است &lt;br /&gt;سید ممد و جبرئیل وارد کاخ فرشتگان و پیامبران میشوند ، فرشتگان و پیامبران برای خوش امد گویی به سید ممد در ابتدای درب ورودی کاخ جمع شده اند و به محض ورود سید ممد شروع به خواندن میکنند: بابا تو دیگه کی هستی ، بابا تو دیگه کی هستی ، بابا تو دیگه کی هستی....&lt;br /&gt;حضرت مسیح در حالی حلقه گلی به دست دارد نزدیک سید ممد میشود و حلقه گل را به گردنش می اندازد و شروع به سخنرانی میکند: سلام بر تو ای نگار خاتمی ، ای خاتم الانبیا! ، ای که خون میچکد از شیوه چشم سیهت ، سلام برتو ، من مسیح مصلوب به نمایندگی از 124 هزار پیامبر و جمیع فرشتگان ورود تو را به منزل ابدیت خوش آمد میگویم، ای سرور و سالار ، ای مردمسالار! باشد که در زیر سایه تو ، بیاموزیم آنچه را که نیاموختیم  ، استقامت  موسی و صبر ایوب و موج سواری نوح و فرمانبرداری ابراهیم و اشک یعقوب و زیبایی یوسف و  خوش زبانی من و دلبری محمد ، در برابر تو هیچند ، سالها مردمان مارا پیچاندند و اینبار تو استادانه پیچاندیشان ، انتقام سالها جفایی که بر ما رفت را گرفتی ، ای مردمسالار تو را در مقام جدیدت یار و یاوریم(جمعیت با صدای سوت و صلوات در ابراز احساسات مسیح را یاری میکنند )&lt;br /&gt;سید ممد که به وجد آمده شروع به سخنرانی میکند: سلام بر شما پیچانده شدگان راه حخ(حق!) ! الا ای ایها الساقی ادر کاساّ و ناولها ....که عشق....که عشق...نمود اول.....اول نمود....(سید ممد شعر را فراموش کرده)..نمود اول... حافظا!&lt;br /&gt;نمیدانم چگونه از اینهمه لطف و مهر شما قدردانی کنم ، من، منی که در انجام وظایفم بسیار قصور کردم و نتوانستم انجام دهم آنچه را که باید انجام می دادم(در این لحظه سید  ممد چند قطره اشک میریزد)&lt;br /&gt;امروز خدرت های(قدرت های) مرتجع ، میخواهند ثمره سالها تلاش برای آزادی را بگیرند ، امروز مردمسالاری دینی تنها راه دفاع از این آزادی ، این کلمه مخدس(مقدس) است ، همین کلمه ای که با نام باری تعالی عجین شده ! و همان چیزی که شما جان و مال و ناموستان را در راهش فدا کردید ، من برای شما پیامبران و فرشتگان نسل جوان! برنامه ها دارم که بلافاصله پس از رئیس سازمان ملل شدن به آنها جامعه عمل میپوشانم ، امروز دیگر زمان جنگ و خون نیست ، زمان گفت و گوی تمدنهاست ، زمان آن است که آزادی و عدالت و مردمسالاری دینی را به تمام دنیا هدیه کنیم ،  وقت آن شد که به زنجیر من دیوانه شوند! بند را برگسلند سوی جانانه شوند....(در همین لحظه خداوند وارد میشوند و جمعیت یکپارچه صلوات میفرستد ، خداوند برای اینکه صحبتهای سید ممد قطع نشود سری تکان میدهد و بالای سر سید ممد مینشیند)&lt;br /&gt;سید ممد با ترس و لرز ادامه صحبتش را پی میگیرد : و در نهایت هرچه که خداوند بگویند و هرچه خداوند بخواهند همان خواهد شد ! ما ادامه دهنده راه خداوندیم و بنده مخلصی بیش نیستیم.......&lt;br /&gt;(پاسی از شب میگذرد و سید ممد تازه چانه اش گرم شده و مشغول صحبت است ، در حالی که جمیع فرشتگان و پیامبران و حتی خداوند را خواب عمیقی در بر گرفته ، حتی بنده را هم خواب فرا گرفته و قادر به نوشتن ادامه ماجرا نیستم اما پرسش اینجاست ، سید ممد تا کی به صحبت کردن ادامه خواهد داد ، سرنوشت او در سازمان ملل به کجا خواهد کشید ، آیا میتواند قتل های زنجیره ای داخل سازمان ملل را هم کشف کند و بفهمد که همه جنایات دنیا زیر سر کوفی عدنان است ، آیا خواهد توانست داروی نظافت به خورد کوفی بدهد  و آیا خواهد توانست متجاوزان به خوابگاه کوی سازمان ملل را شناسایی و به مجازات برساند ، ما برای او توفیق روز افزون در پست و مقام جدیدش را ارزو میکنیم ، چون در هر حال هیچ چیزی به ما مربوط نمیشود ، ما وقایع نگاری بیش نیستیم)&lt;br /&gt;-----------------------------------------------------&lt;br /&gt;خاتمي عزيز با همه اين شوخي و جدي ها دوستت داريم ، هرچي نباشد يك زماني عاشق و معشوق بوديم!&lt;br /&gt;خدا نگهدارت&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-112132966367874403?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/112132966367874403/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=112132966367874403' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/112132966367874403'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/112132966367874403'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2005/07/blog-post_14.html' title='خاتمي در معراج(قسمت آخر)'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-112124390696504435</id><published>2005-07-13T01:33:00.000-07:00</published><updated>2005-07-13T01:38:26.970-07:00</updated><title type='text'>باباي جوجه ها! آبروي هرچه خروس بود رو بردي!</title><content type='html'>&lt;a href="http://nooshi.ir"&gt;&lt;img border="0" src="http://i7.photobucket.com/albums/y264/noqte/Nooshi.jpg" alt="حمايت مدني، حقوقي و عاطفي از نوشي و جوجه‌هايش"&gt;&lt;/a&gt;&lt;br /&gt;--------------------------------------------------------------&lt;br /&gt;&lt;a href="http://nooshi.ir" target="_blank"&gt;&lt;img border="0" src="http://www.e-tarighat.com/weblogimages/nooshi_va_joojehash.jpg" width="199" height="84" alt="نوشي و جوجه هاش"&gt;&lt;/a&gt;&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-112124390696504435?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/112124390696504435/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=112124390696504435' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/112124390696504435'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/112124390696504435'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2005/07/blog-post_13.html' title='باباي جوجه ها! آبروي هرچه خروس بود رو بردي!'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-112106618780353999</id><published>2005-07-11T00:15:00.000-07:00</published><updated>2005-07-11T00:16:27.810-07:00</updated><title type='text'>با حمايت از فراخوان گردهمائی برای نجات جان اکبر گنجی توطئه سکوت را در هم شکنيم</title><content type='html'>دوشنبه ٢٠ تير ١٣٨۴ – ١١ ژوئيه ٢٠٠۵&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;اعتصاب غذای يک ماهه اکبر گنجی و بی توجهی حکومت اسلامی به خواسته های او جان اين زندانی سياسی را در معرض خطر مرگ قرار داده است.&lt;br /&gt;جمهوری اسلامی با توطئه سکوت در برابر تمامی اعتراضات داخلی و بين المللی برای آزادی گنجی عملا ً سودای مرگ او را در سر می پروراند. در اين ميان نزديک به چهارصد تن از کوشندگان سياسی و فرهنگی همراه با تعدادی از نهادهای دمکراتيک و دانشجويی در داخل کشور، طی فراخوانی از مردم دعوت کرده اند تا روز سه شنبه بيست و يک تير ماه هشتاد و چهار در مقابل درب اصلی دانشگاه تهران برای نجات جان گنجی و آزادی او گرد هم آيند .&lt;br /&gt;ما امضا کنندگان اين بيانيه ضمن پشتيبانی از اين فراخوان، برای هرچه رساتر نمودن خواست آزادی و نجات جان اکبر گنجی و ديگر زندانيان سياسی از تمامی هموطنان آزاديخواه دعوت می کنيم تا به هر طريق ممکن به حمايت از اين گردهمائی بر آيند.&lt;br /&gt;&lt;br /&gt;ميهن جزنی، ناصر پاکدامن، علی حصوری، ناصر مهاجر، احمد سيف، اصغر ايزدی، بهروز معظنی، بهمن امينی، هايده قهرمان، آذر فخر، کامران نوزاد، شهاب فيضی، مجيد زهری، شيما کلباسی، آرش محمدی، امير آزادپناه، شادی صدر، رضا اکرمی، کورش صحتی، محمد ايل بيگی، منصور انصاری، فريناز آريان فر، سرور علی محمدی، اکبر سيف، منوچهر شفايی، شهرام قنبری، نيلوفر بيضايی، محترم چيتگر، اعظم منوچهری، سيروس آرايال، سياوش فرجی، محمد اسکندری، مهرداد درويش پور، مهرداد صبور، سياوش تی، رامين مولايی، پويا داراب، ناصر رحيم خانی، رامش صادقی، باقر مرتضوی، شهره نوری، پوپک سليمی، محمد حيدری، هاله سلحشور، سهند نسيمی، حسن عرب زاده حجازی، بهمن زندی، مهشيد راستي، رضا برومند، هرموز کي، سعيد تقوی، حسين باقرزاده، منوچهر شافعی، مريم شانسي، الميرا مرادی، صالح يونسي، علی بيکس، علی مهري، شهره نوري، محمد حسن عليپور، حسن زارع زاده، هادی فهيمی فر، کوروش صحتي، علی ميرفطرس، ويکتوريا آزاد، داودکاوياني، هادی يوسفي، فرد صابری، آسفه سارمي، پيروز ميرزايي، داود نوائيان، خسرو رحيمی، عباس زرين پور، مهدی عارفی نيک،&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-112106618780353999?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/112106618780353999/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=112106618780353999' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/112106618780353999'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/112106618780353999'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2005/07/blog-post_11.html' title='با حمايت از فراخوان گردهمائی برای نجات جان اکبر گنجی توطئه سکوت را در هم شکنيم'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-112075028158994250</id><published>2005-07-07T08:26:00.000-07:00</published><updated>2005-07-07T08:31:21.606-07:00</updated><title type='text'>آزادي!</title><content type='html'>&lt;a href="http://www.bozzetto.com/freedom.htm"&gt;اين را ديدم&lt;/a&gt; ياد مجتبي افتادم، ياد گنجي ،ياد زرفشان ...... ببينيد،شما ياد كه مي افتيد؟!&lt;div class="blogger-post-footer"&gt;&lt;img width='1' height='1' src='https://blogger.googleusercontent.com/tracker/13435615-112075028158994250?l=shahresukhte.blogspot.com' alt='' /&gt;&lt;/div&gt;</content><link rel='replies' type='application/atom+xml' href='http://shahresukhte.blogspot.com/feeds/112075028158994250/comments/default' title='Post Comments'/><link rel='replies' type='text/html' href='http://www.blogger.com/comment.g?blogID=13435615&amp;postID=112075028158994250' title='0 Comments'/><link rel='edit' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/112075028158994250'/><link rel='self' type='application/atom+xml' href='http://www.blogger.com/feeds/13435615/posts/default/112075028158994250'/><link rel='alternate' type='text/html' href='http://shahresukhte.blogspot.com/2005/07/blog-post_07.html' title='آزادي!'/><author><name>s</name><uri>http://www.blogger.com/profile/13353849964916756493</uri><email>noreply@blogger.com</email><gd:image rel='http://schemas.google.com/g/2005#thumbnail' width='16' height='16' src='http://img2.blogblog.com/img/b16-rounded.gif'/></author><thr:total>0</thr:total></entry><entry><id>tag:blogger.com,1999:blog-13435615.post-112050007846373279</id><published>2005-07-04T11:00:00.001-07:00</published><updated>2005-07-04T11:45:01.346-07:00</updated><title type='text'>خاتمي در معراج(قسمت اول)</title><content type='html'>&lt;img src="  http://photos18.flickr.com/23299341_3979d3c6aa_m.jpg "/&gt;&lt;br /&gt;صحنه اول: اتاق خواب جبرئیل&lt;br /&gt;(جبرئیل در تختخوابش افتاده و پتو را دور خودش پیچیده و به خواب عمیقی فرو رفته است که ناگهان تلفن اتاقش زنگ میزند ، تلفن جبرئیل روی جوابگوی اتومات است  و جبرئیل در حالی که به سختی چشمهایش را نیمه باز میکند  ، گوشهایش را تیز میکند تا بفهمد پشت خط کیست......)&lt;br /&gt;تلفن جبرئیل:بوق...بوق...بوق...از تماس شما متشکرم ، در حال حاضر منزل نمی باشم ، لطفا بعد از شنیدن صدای من بوق بزنید! (صدای خنده ای با تمسخر)&lt;br /&gt;صدایی از آن طرف خط با عصبانیت فریاد میزند:جبر ئــــــــــــــــیـــــــــــــــــل........عمه ات را مسخره کن! گوشی 
